از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

جهانی بنشسته در گوشه‌ای

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ

این پیرمرد ساده‌ی روستایی‌منش

خدایی در قامت بشر، خدایی با لهجه‌ی خمیده‌ی خراسانی

پیغمبر مرگ، پیغمبر اندوه، پیغمبر روزهای زیبای هرگز نیامده، پیغمبر آوازهای غمگین مرغان پای در بند.

 

[پیغمبر ظلمت و گَهی نور، پیغمبر نزدیکی و هم دور، پیغمبر سال و ماه و هفته، پیغمبر لحظه‌های رفته، پیغمبر سر به زیر و خاموش، پیغمبر عارفان مدهوش...]

 

او هرگز زاده نشد و هرگز نمرد...

دریافت (بی‌آلایش، ساده، بذله‌گو، لهجه‌ی خراسانی، چهره‌ای نمکین، صدایی دلنشین، شکوهی پنهان)

حجم: کمتر از ۲ مگ

  • حضرت کازیمو

سایه‌ی سردِ بی‌سرانجامی

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۵ ب.ظ

شنیدن خش خشِ بی‌قرار پاییز زیر پاهای نگرانِ رهگذران. باد آرام و سردی که میان شاخه‌های لختِ بی‌کلاغِ درختان نجیب خیابان می‌پیچد و آسمانی که در سکوتی بغض‌آور سایه‌ی غریب غروب را بر خاکستریِ شهر پهن کرده است. دست‌ها در جیب است و سرها در گریبان. عابران در خود فرو رفته‌اند و خیابان در غباری از مرگ و نیستی. بادی کم‌رمق سر می‌رسد و برگ‌های زرد و سرخ را با صدایی پر از دلتنگی جابجا می‌کند. بوی غریب و آشنایی می‌آید. شبیه به بوی مرگ خورشید در میان تیرگی ابرها. شبیه به بوی ناتمام رقص گندمزارها در مزارع بی‌نشان دلتنگی، بوی مبهم تنهایی بشر، اندوه تب‌آلود قرن‌ها. شبیه به بوی جیرجیرِ جیرجیرک‌های یأس و نومیدی در سیاهیِ اندوهبارِ بی‌صدای شب‌های بی‌سرانجامِ تاریخ. بوی غریبی ست. گمانم بوی پاییز است

  • حضرت کازیمو

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون...

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ


  • حضرت کازیمو

قلم به اختیار نیست

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

حضرت خزعبل گاهی شب‌ها در آغوش سردم بیتوته می‌کند و از سر و کول نوشته‌های بی‌گنهم بالا می‌رود. دست خودم نیست اگر واژه‌هایی بی‌معنا دست در گردن ظریف یکدگر روی دشت بی‌انتهای صفحه‌ی سپید کاغذ پهن می‌شوند و در غرقابه‌ی فهمیده‌نشدن می‌سوزند و عذاب می‌کشند. گرچه خود می‌دانم که پشت چشمان بی‌نگاه این عفریته‌های بی‌دم و اِشکم چه معناها خفته است و چه حرف‌های مگو و نهانی دفن شده است. بعضی شب‌های بی‌انتهای بی‌سحر، شبحی بی‌نور و خاموش قلم به دستم می‌گذارد و دست بی‌توانم را روی سپیدی معصومانه‌ی کاغذ سر می‌دهد. زود می‌رود، شاید هم من زمان را حس نمی‌کنم. این‌ها را من نمی‌نویسم آن شبح خاموش و نادیدنی می‌نویسد و تنها من می‌دانم که در پس این واژه‌های بی‌روح چه معانی عمیق و بلندی نهفته است. اینجا تنها جایی است که یک چیز هم بلند است مانند کوه و هم عمیق است مانند درّه‌های نجیب و مخوف. اینها را من نمی‌نویسم. به خدا من نیستم. فردا که از خواب برخاستم باید ببینم که باز این شبحِ حلول کرده در تن خسته‌ و نزارم چه خزعبلی خلق کرده است به نام نامانای من. وقتی او می‌آید فقط می‌دانم که می‌خواهم هزاران صفحه کاغذ را سیاه کنم و دور بریزم، حس ناب نوشتن‌ی که با مزخرف‌گویی‌های ناگزیر و بی‌پرده‌ای عجین است. از خود پر است و از خود تهی. کاش دستم اکنون به اختیار خودم بود تا می‌نوشتم از رنج‌های بی‌شمار تنهایی، تا می‌نوشتم از عبور بی‌شرم خاطراتی تجربه نشده از قربانگاه بی‌حصار ذهن مچاله‌شده‌ام. اما حیف که آن شبح می‌نویسد و مرا اختیاری نیست. در هنگام هم‌آغوشی با او چنان در افسونی غریب فرو می‌روم که رقص بی‌جلوه‌ی قلم بر کاغذ را تار و گنگ می‌بینم و واژه‌ها خطوطی کج و معوج می‌شوند بر صفحه‌ای ناصاف و خشن. من قربانی حس شوم و مبهمی هستم در وعده‌گاهی که سرهای عاشقان با لبه‌ی تیز تیغ‌های بی‌رحم گیوتین‌های از خون پاک نشده‌ی از پسِ قرن‌ها جسته آشنا می‌شود و همچون توپی جدامانده از دست کودکی خردسال چرخ می‌خورد روی زمین خاکی و سرد و بی‌روحِ از خون خضاب‌شده تا از حرکت بماند در جایی که هیچ پای در عصمت غلتیده و بی‌گنهی بدانجا وارد نشده، تا آرام گیرد در آتشکده‌ی عصیان‌ها و طغیان‌ها. که دلداده‌ها بسیارند و جان‌داده‌ها اندک. آی شبح خاموش، خواب چشمانم را ربوده است‌، رحمی. نمی‌فهمد، فقط دستانم است که بر صفحه‌ی کاغذ حرکت می‌کند و واژه‌ها را بر زمین حاصلخیز آن می‌پاشاند. حتی چشمانم هم بسته شده است. گمانم قلبم هم از کار افتاده است. ولش کن، قلب را می‌خواهم چه کنم وقتی کسی نیست که برایش بتپد. 

  • حضرت کازیمو

بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی ۱۲ (از کفم رها)

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ

از کفم رها شد قرار دل

نیست دست من اختیار دل...


سه‌تار و آواز: خداوندگار خنیا حضرت مولانا «لطفی» [خاک رهش توتیای چشمانمان]

دریافت

  • حضرت کازیمو

یک شبِ بارانی بود

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۰ ب.ظ

جوامع، صنعتی شدند. تولید رشد کرد و همپای آن خیلی چیزها تغییر کرد. صنعت محتاج بود. کارها و شغل‌ها در اختیار مردها بود؛ تاریخ همیشه همینگونه بود. اما مردها اندک بودند و غول صنعت نیازمند نیروی انسانیِ بیشتر و بیشتر. سرمایه‌دارانِ کارخانه‌دار مرد بودند. آنها وقتی بیشتر تامل کردند فهمیدند که چه نگاه غلطی در طول تاریخ به زنان داشته‌اند، یک نگاه تبعیض‌آلود و نابرابر. آنها خیلی غصه خوردند و برای ظلمی که به زن‌ها شده بود گریه کردند. آنها هی به کمبود نیروی انسانی در کارخانه‌ها فکر کردند و هی به اجحافی که در طول تاریخ به زن‌ها شده بود فکر کردند و هی گریه کردند. بعد از اینکه گریه‌هایشان تمام شد و وقتی داشتند روی دستمال‌های ابریشمی‌شان فین می‌کردند تصمیمی بزرگ گرفتند. 

فمینیسم زاده شد

  • حضرت کازیمو

نقاب

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

دیشب دیدمش. کت و شلواری براق پوشیده بود و کنار شومینه ایستاده بود. نگاهمان به هم گره خورد. تنفر در رگ‌هایم جوشید و وجودم را از گرمای تب‌آلودِ خود پر کرد. مشت‌هایم را گره کردم و دندان‌هایم را با غیظ و غضب به هم ساییدم. چشمانم چیزی نمی‌دید، گوشهایم قفل شده بود و دستانم به اختیار خودم نبود. هر چه فحش و بد و بیراه در عمرم شنیده بودم همچون گلوله‌های سربی آتشین از دهانم خارج می‌شد. گلدان را برداشتم و با تمام توان به سرش کوبیدم. حتی فرصت آخ گفتن هم پیدا نکرد و با سری به خون نشسته میان گل‌های قالی پهن شد. تا می‌خورد با پاهای از نفرت سنگ شده‌ام به کمر و پهلویش کوبیدم و خواهر و مادرش را پیش چشمانش آوردم. کف پایم را به سینه‌اش می‌کوبیدم و همه‌ی خشمم را تف می‌کردم به صورتش. خسته و خرسند گوشه‌ای آرام گرفتم...


سیگاری آتش زدم و به او که در چند قدمی‌ام با کت و شلواری براق کنار شومینه ایستاده بود نگاهی انداختم. نگاهمان به هم گره خورد. لبخندی زد. دستی تکان دادم و با لبخندی گشاد صدایم را بلند کردم و گفتم: خیلی مخلصیم محسن‌جان. و خنده‌کنان قدمی به سویش برداشتم

  • حضرت کازیمو