از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

در گذر سال‌ها

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۴۵ ق.ظ

از ایوانِ خالی برایم دست تکان ده

وقتی خیابان‌ها به شتاب می‌دوند

وقتی قطار شیهه می‌کشد و دلتنگی شهر را پشت سر می‌گذارد.

باید چشمانم را ببندم

و تو را پشت پنجره‌ی متروک اتاقت ببینم

که برایم دست تکان می‌دهی

و با لب‌های خاموشت ترانه‌ی وداع را زمزمه می‌کنی.

تکان‌های ریز قطار

تیک تیک گنگ ساعت

خیال‌های مشوش

پاره‌های لبخند تو در پستوهای تاریک ذهنم،

[از درختان لخت شهر قار قار تیز کلاغ‌ها می‌ریزد]

چه عصر بلند غمینی است.


من نصف دنیا را با پاهای خسته‌ام دویدم

به این امید

که در نیم دیگر آن

جایی میان درختان سدر و صنوبر

شبحی از تو را بیابم

که قرن‌ها به انتظارم ایستاده

و لب‌های محزونش

نقشی است از سال‌های از دست رفته.

-چند پاییز؟-



باید عکس‌های خاک‌گرفته‌ات را زیر و رو کنم

چشم‌های نجیبت را از یاد برده‌ام...

  • حضرت کازیمو

قرن‌های پس از آن

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۵ ق.ظ

گفتی -بعدها- گویی روز اول خلقت بود. جهانی تاریک، منزوی، تک افتاده. و آسمان که بی‌حد می‌ریخت. جز آغوشْ پناهی نبود؟ نبود. در دشت بی‌کران خیال می‌دویدم و نرمای لبانم بر موج گیسوانت [می‌دوید]. جهان خالی از غیر. گفتی -بعدها- گویی روز اول خلقت بود. یک غم‌آلودگی شکوهمند. یک تنهایی خداگون. مرکب راهوار زمان به زمین درافتاده بود. جهان از پیشانی سترگِ شبْ یم به یم می‌چکید و بر پالتوی سیاهم -چترمان- فرو می‌ریخت. شب از ماه بلند پیشانی‌ات آویخته بود. ما گویی تک‌افتادگانِ پناهنده به قرارِ بی‌قرار آغوشانمان. همه چیز غریب بود. بوی آشنا می‌آمد. گفتی -بعدها- گویی روز اول خلقت. قلبم می‌تپید. انگار که تاکنون تپیدن نمی‌دانست. لبانم می‌خندید. انگار تاکنون خندیدن نمی‌دانست. چشمانم می‌دید، نگاه می‌کرد، خیره می‌شد. انگار تاکنون نگاه (گاه آه) نمی‌دانست. لبانم بوسه می‌زد. گوش‌هایم نغمه‌های برآمده از میان دو لبت را در میان ذرات دلمرده‌ی هوا چنگ می‌زد. صدایت چنگ می‌زد. تار می‌زد. نغمه می‌ریخت. آسمان بر زمین می‌نشست، قطره قطره. گویی روز اول خلقت؛ که بعدها گفتی (که کاش بعدی نبود. کاش زمان در همان گوشه از عالم می‌مرد). به دریای چشمانت خیره بودم لحظگکی. [گفتم -قبل‌ها- چشمانت عمق دارد؛ گویی دریایی. دل به دریا زدیم (من). ما اهل ساحلکان نبودیم.] دریا نظاره‌گر باران بود. چه پیوند زیبا و غریبی. شبْ سپاهیانش را امر می‌کرد به ظلمتیدن. و آسمان می‌ریخت. اما من و تو را چه باک بود. نفس‌های گرمت چه افسونگرانه باطل‌السِّحر. جهان خالی بود. بعدها -شبی سرد- گفتی: گویی روز اول خلقت. روز اول خلقت من بودم و تو. سکوتِ باران بود. خاموشی شب. جهد جهنده‌ی مرگ در رگ‌های فسرده‌‌ی زمان. تو بودی، گویی "همه" بودند. من همه را در آغوش کشیده بودم. دستانم بی‌تابانه تاب گیسوان همه را نوازش می‌داد. من همه را بوسیدم. جهان خالی از اغیار. جهان پر از تو. بوی لبانت هنوز روی دست چپم از تو سخن می‌گوید -به نجوا-. از آن نیمکت سردِ پاییز. چقدر سرد است عریانیِ شب‌های خالی از تو. از آن روز -ای سایه‌ی مداوم- چند قرن گذشته است؟ ما اکنون کجای تاریخیم. زمان چه بیهوده می‌گذرد. هوا بوی تو را می‌دهد. اکنون کجای این سیاره‌ی رنج آرمیده‌ای ای نارمیده هرگز از خاطر.


-کامنت‌ها پاسخی نخواهند داشت

  • حضرت کازیمو

جان و جنون

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ق.ظ

من آن ابراهیممْ که در آتش بسوخت...

من آن ابراهیمم که در آتش فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در رقص به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در سودای رقص به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در خیال‌زده‌سودای رقص به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که...

  • حضرت کازیمو

جانِ جنون

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ

من از شب‌های دلتنگی، از این صبح پر از اندوه می‌ترسم

از این شک و از آن تردید

از این ظلْمات خوف‌انگیز 

وز این بشکسته‌ زورق در میان هجمه‌ی امواج می‌ترسم


یمی دیدم میان مرگ و شعریدن

میان جنت و دوزخ

فتاده لابلای شعله‌های عشق و شوریدن،

و خود هم پای‌کوبان

دست‌افشان

پریشان‌جان و بی‌جامه

ستاده بر جبین آن سیه‌امواجِ شورانگیز

مستِ رقصیدن،

و آنی بعد 

غرقیدن...



تمام قصه باشد شرح یک واژه:

جنونیدن...

  • حضرت کازیمو

جنونِ جان

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۹ ب.ظ

ای همرازترین صبحِ در ظلمت محو شب غنوده، ای ایستاده بر بلندترین درّه‌های خفته در آغوش سرد بیداری، ای انتظار، ای دلتنگی، ای نسیم‌ترین سوارِ در سینه‌ی سرخ سالیان سراب شده، ای شالوده‌ی درد، ای بنیاد اندوه، ای دوردست‌ترین قربت قبر غبار غربت، ای آمال فروخورده، ای هر چه بغض، ای هر چه اشک، ای هر چه رشک، ای بی‌سحرترین شب، ای شب‌ترین سحر...

ای ویرانی‌ام، 

کجا بیابمت تا بمیرانی‌ام؟

  • حضرت کازیمو

شانه زن گیسو...

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۱۳ ب.ظ

ما که چند مدتی است قلم‌ نحیفمان شکسته و چشمه‌ی کوچک نوشتن‌مان خشکیده، پس بگذار در این وانفسای اندوه و رنج دست به دامان بیدلان عالم شویم و بر سماع واژه‌هایشان به رقص آییم که خاک رهشان توتیای چشمانمان...


گر چنین بالد ز طوف دامنت اجزای ما

بر سر ما سایه خواهد کرد سر تا پای ما


بی‌نفس در ظلمت‌آباد عدم خوابیده‌ایم

شانه زن‌ گیسو، سحر انشا کن از شبهای‌ ما


جهد ما مصروف‌ یک سیر گریبان است و بس

غیر این‌ گرداب موجی نیست در دریای ما


برتن ما هیچ نتوان دوخت جز آزادگی

گر همه سوزن دمد چون سرو از اعضای ما


ماجرای بوی‌ گل نشنیده می‌باید شنید

ای هوس‌ تن زن‌، زبان‌ غنچه است انشای ما


رنگی از گلزار بیرنگی برون جوشیده‌ایم

از خرابات پری می می‌کشد مینای ما


یار در آغوش و سیر کعبه و دیر آرزوست

ناکجا رفته‌ست از خود شوق بی‌پروای ما


سعی‌ همت را ز بی‌مغزان چه‌ مقدار آفت‌ است

هر که را گردید سر، بر لغزشی زد پای ما


دل مصفا کن‌، سر از وستعگه مشرب برآر

آینه‌ صیقل زدن‌ سیری‌ست درصحرای ما


شش جهت‌ هنگامه‌ی امکان ز نفی ما پر است

رفتن از خود ناکجا خالی نماید جای ما


یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب‌ کرد

غیر مجنون نیست‌ کس در خیمهٔ لیلای ما

  • حضرت کازیمو

روحُه روحی و روحی روحه

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

خود را‌ در من بریز

من همان جامم که از ناز شرابت مست است

مرا در خود بریز

من همان شرابم که جز جام جانت وطن ندارد...

  • حضرت کازیمو

کاشکی اسکندری...

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۸ ب.ظ
در جنگ و صلح گفته بود امیدوارم این همان آخرین قطره باشد که عاقبت جام را لبریز می‌کند. اخوان ثالث اما گفته بود لیک بی‌مرگ است دقیانوس. من هم بعید می‌دانم جناب تالستوی. اخوان بیش از همگان می‌فهمید که گفت کاوه‌ای پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود.

آری، کاشکی اسکندری پیدا شود...
  • حضرت کازیمو

یا حضرت غم

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ب.ظ

"ساقیا باده بده شادیِ آن کاین غم ازوست..."

  • حضرت کازیمو

انتهای دنیا

جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ق.ظ

کودک بودم. به خیابان پشتی خانه‌ی کوچکمان رفته بودم. خلوت بود. شهر کوچک بود. هماره گمان می‌بردم آن درخت‌ها که در دوردست‌ها درست انتهای آن خیابان دیده می‌شوند انتهای دنیاست. تابستان که خورشید بی‌رحم بود و گرما سوزنده، آن دورها موّاج دیده می‌شد. تو گویی درخت‌ها حرکت می‌کردند، یا در رقص بودند. همین تصویر محو بر رازآلودگی انتهای دنیای کودکی‌هایم می‌افزود. چه تصویر غمگینی. کمی قد کشیدم. ما از آن شهر کوچ کرده بودیم. چقدر اینجا بزرگ است و پرهیاهو. انتهای هیچ خیابانی درخت نیست. تنها دود است و غبار. از کجا معلوم که انتهای آن خیابان خلوت انتهای دنیا نبوده است؟



روزی با پسر خردسالم به انتهای دنیا سفر خواهم کرد و زیر آن درخت‌ها برایش قصه خواهم خواند...

  • حضرت کازیمو