از دوردست‌های تبعید

جبریانِ تقدیریم...

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری 

 

و من در میان انبوه حجم غم‌اندود سر به زیر انداخته‌ی شب‌ترین روزهای بی تو در خیالات عمیقِ از پای فتاده‌ی در بستر حیرتْ غنوده فرو شده، تنهاترین سربازِ بی‌سپرترین سپاهِ از هم پاشیده‌ی در برابر آماج سهم‌آلود تیرهای زهراندود فراقت بی‌دفاع‌ترینِ کشته شده‌ی افتاده‌ترین پیکر زخمی‌شده‌ی از نبودنت شرحه شرحه‌ی تا ابد چشم بر جاده‌های هرگز به غبار قدم‌های خرامنده‌ی سبک‌بالت آشنا نشده دوخته‌‌ترین و در شررهای افروخته‌ی بی‌رحمِ تا همیشه از پای ننشسته‌ی هجرانت سوخته‌‌ترین و از نگاه گرمِ از لطافت و سکوت انباشته‌ی آمیخته با لطافتی چونان برگ گلِ در شبنم فرو رفته‌ی صبح‌ترین لحظه‌ی طلوع مشرقی‌ترین خورشیدِ از تب و تاب دیدنت سر از پای نشناخته‌ی به چشمان کشیده‌ی سحرکننده‌ی آهوان مستِ خرامنده‌ی دوردست‌ترین حوالیِ لامکان طعنه زدننده‌ی افسونگرت محروم‌ترینم...

 

 

 

 

 

 

 

     دریافت (نامجو. صندلی خالی)

  • حضرت کازیمو

إهدنا الصّراط المستقیم

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ

برقصانم در آن پیچ و خم زلف پریشانِ خم اندر خمت ای ماهِ به صد خورشید عالم‌تاب تابنده

  • حضرت کازیمو

موقّت

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۴۵ ب.ظ

کانالم در تلگرام: 

حضرت کازیمو (دامَ ضلّه)


این وبلاگ‌ها را هم دنبال کنید:

مجمع ماه زدگان (اینجا)

خودگویی با میکروفون (اینجا)

کج‌نویس (اینجا

  • حضرت کازیمو

نفخه‌ی صور

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ

گفته‌اند خواب برادر مرگ است. خوش نکته‌ای است برای معادباوران. چرا که خواب پلی است میان امروز و فردا، که چون نباشد نه امروز امروز است نه فردا فردا. خواب موعد رخت بربستن است از نشئه‌ی "امروز"، و بیداری، رستاخیزی است برای دوباره زنده گشتن و ورود به عالمی دگر به نام "فردا". همچنانکه مرگ پلی است میان این جهان و آن جهان. کسی در صور ندمد، بلکه خورشید از مشرقِ عالم دمد و جان‌ها را زنده گرداند که اوست مُحیی و مُمیت؛ که چون نقاب برکشد موعد نوم، و چون برآید هنگامه‌ی یقظه است. 

و این "فردا"ست که مُقامِ حرکت است، ارنه "امروز" تا سربرآورد تمام شد. امروز لاینقطع اندوه است و فردا هماره در امید و شوقی مدام غوطه‌ور. اگر تا ابد نخوابیم، همواره امروز است، و همواره اندوه است، و همواره رنج است. 

و هیچگاه فردایی نخواهد بود...

  • حضرت کازیمو

آه مِن قِلَّةِ الْزّاد

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ











وَ طولِ الْطَّریق....

  • حضرت کازیمو

جایی میانِ بودن و نبودن

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ

 چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی

 کاندر پی او دائم من سیر قمر دارم *


مِه بود. چشمانم را گشودم و خود را در هاله‌ای غم‌اندود از لاوجود یافتم. برهوتی از نبودن‌ها و نرفتن‌ها. دیدم که برخاستم و تمام گمگشتگی‌ها و حیرت‌ها و حسرت‌ها را دویدم. زیر پایم آسمانی بود خاکستری و از هیچ آکنده، و بالای سرم کویری داغ و تفتیده. خورشید در میان بی‌انتهایی کویر می‌سوخت و من بی هیچ تشویشی از لابلای حجم مه‌آلود غربت و شک سوختنش را می‌نگریستم. تو در جامه‌ای از نسیان از غربی‌ترین مشرق لاوجود سر برآوردی و گیسوان پریشانت چون شبی بی‌مهتاب یله در آغوش سحر چو مستانی از کنج سکوت میخانه رمیده می‌رقصیدند و می‌خرامیدند. و من در این اندیشه می‌رهیدم از هر چه قرار و خموشیِ بعد از یقین، که چه کَس گفته لاوجود همان عدم است. در گوش ناشکیب زمان نجوا کردم، که باید رهید از بند این اثنینیت‌های بی‌ثمنِ از ثمر تهی. که باید برجهید از این مرداب عمیق دوئیت‌های رنج‌افزای تبه‌آلود...

مِه بود. چشمانم را گشودم و خود را در هاله‌ای غم‌اندود از لاوجود یافتم. برهوتی از نبودن‌ها و نرفتن‌ها. تو را دیدم که در میان بی‌انتهایی کویر می‌سوختی و من بی هیچ تشویش از لابلای حجم مه‌آلود غربت و شک، سوختن خاموشت را به نظاره نشسته بودم.


*مولانا "مولانا"

  • حضرت کازیمو

چندان گریَم که کوچه‌ها گِل گردد...

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۲ ب.ظ

بزن تار را، تا تار تار شود تاریکی خاموش خزان‌زده‌ی این شب‌های از پا فتاده‌ی بی‌سرانجامی‌ترین پاییزِ در خاک و خون غلتیده‌ی مه‌آلودترین لحظه‌های نگفتن‌ها و فروخوردن‌ها...

دریافت (حضرت خداوندگار، مولانا محمدرضا لطفی. خاک رهش توتیای چشمانمان)

  • حضرت کازیمو

مقدّمه‌ای بدون مؤخّره

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۰۲ ب.ظ

"قدرت" همیشه خود را در نظر دارد. او جز حفظ و بسط خود سودایی در سر ندارد و همه‌ی بیش و کمِ همّتِ خود را بر این محور و مدار مصروف می‌کند. "قدرت" هیچگاه به فکر رعیت نیست، او به رعیت از آن رو التفات دارد چون مسیر حفظ و بسط‌ش از رضایت و خرسندی -هر چند تهی از درونِ- رعایا می‌گذرد. او باید هوای رعیت را داشته باشد تا قدرتش پا بر جا بماند. درست مانند چوپانی که برای حفظ و بسط منفعت خود از طریق گله‌ی گوسفندانش، آنها را مراقبت و رسیدگی و تیمار می‌کند و از شرّ و گزند گرگ و سارق و دیگر اغیار محفوظ می‌دارد. حفاظت از گوسفند جنبه‌ی اصالی ندارد، بلکه هویت و منفعت چوپان است که اصالت دارد. برای حفظ این هویت و منفعت باید هوای گوسفندان را داشت، چنانکه اگر روزی منفعت اقتضا کند، چوپان بی هیچ تشویش خاطر نیمی از آنها را نیز از دم تیغ خواهد گذراند. چون خود گوسفندها هیچگونه اهمیت ذاتی برای چوپان ندارند. حالا این که رعایا و گوسفندها این دانه و علوفه دادن هر روزه و این رسیدگی و تیمارها و این تلاش‌های چوپان و حاکم در جهت حفظ آنها از گزند دشمن خارجی را موهبتی از جانب چوپان و حاکم ببینند و او را خدمتگذار و حامی خود بدانند، بی شک ساده‌اندیشی و ظاهربینی و چشم بستن بر تمام واقعیت موجود است. عینک خوش‌بینی و بسیط‌انگاری را باید دور انداخت و بایستی همه‌ی تلاش‌های ارباب قدرت را در جهت همین امر یعنی حفظ و بسط و توسعه‌ی قدرت دانست و تحلیل کرد...

  • حضرت کازیمو

آه اگر...

دوشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۴۵ ب.ظ

غریقِ بحر سرگردانی و عجز و نیاز و لابه‌های از سرِ ابهامِ فرداهای بی‌صبر و قرارِ هرگز از بارِ جنون عاری...

[غمگینم]


 دریافت (قطعه‌ی سوم از آلبوم «عشق داند». محمدرضا شجریان و حضرت لطفی)

  • حضرت کازیمو

آن عصرهای بی‌نشان

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۱۴ ب.ظ

 محبّت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را

 کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را *


همین خیابان بود؟ نمی‌دانم. خیابانی بود بی‌عبور‌، با درختانی بی‌برگ و عریان در دو سو. گهگاهی صدای حزین گام‌های عابری، یا بوق خاموش اتومبیلی، شاید هم قار قار بی‌رنگ کلاغ‌های دلتنگ عصرهای سرد پائیزی. هر چه بود زیبا بود. شاید هم همهمه بود. شاید هیاهوی عابرین، بوق‌های کرکننده‌ی خیابان. من نمی‌دانم. با او که بودم دنیا می‌ایستاد، زمان توقف می‌کرد و همه چیز‌ در سکوت سرد لامکان فرو می‌رفت. تنها من بودم با پالتوی بلند و سیاهی بر تن، و او که بازویم را سخت فشرده بود و گام‌های منظمش و نگاهش که به روبرو بود. شاید هم روبرویی نبود، نمیدانم. فقط صدای او بود، صدای نفس‌هایش. کاش اسم آن خیابان را می‌دانستم. تنها خش‌خش برگ‌های بی‌قرار پاییز را به یاد دارم که هر گاه قدم می‌زدیم زیر پای‌مان غریبانه و بی‌نجوا به رقص می‌آمدند. آنجا حتی در دل اردیبهشت هم پاییز بود. درختان، لخت بودند و برگ‌های انبوه خزان‌زده زیر گام‌های بی‌نظم‌مان چون فرشی از تار و پود دلتنگی و سکوت گسترده بودند. نمی‌دانم، شاید هم برگی نبود. ما دوش به دوش هم قدم می‌زدیم و من تنها به صدای گرم نفس‌هایش و آوای خوش سکوتش گوش می‌سپردم و چشم‌هایم را بر هم می‌نهادم تا مگر بیشتر و بیشتر در حجم غریبِ «بودن‌»ش فرو روم و گرمای ناصبور دستانش را بغل گیرم. آن خیابان بی‌انتها بود. تا ابد می‌شد در آن قدم زد و «بودن‌»ش را به نظاره نشست. آه چه خیابان غریبی بود. چه بوی عجیبی داشت. درست روبروی آن سینمای متروک -شاید هم متروک نبود، نمی‌دانم- در میان هاله‌ای مقدس از شرم و عصیان به آغوش کشیدمش و آرام و بی‌قرار، بوسیدمش. بوسیدنی کوتاه اما به رنگِ ابدیّت. چشم‌هایمان بسته بود و قلب‌هایمان پر تپش. درست روبروی همان سینما، که شاید هم نبود، شاید هم هیچ چیز نبود. تنها من بودم و او. اویی که بود، یا شاید هم نبود... لعنت به آن عصرهای بی‌سرانجام. عصرهایی که تا ابد پاییز بودند.

همین خیابان بود؟ نمی‌دانم


*دیوان مولانا "بیدل"

  • حضرت کازیمو