از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۳۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سوخت. خاکستر شد. تمام شد

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

در جنگل‌های انبوه آرزوهایم قدم گذاشتم و گذاشتم قدم آرزوهایم انبوه جنگل‌های ذهن پریشانم را بسوزاند تا سوزاندن پریشانی ذهن لاغرم را در شب مرگ پرستوهای خیالم به تماشا بنشینم و بنشینم به تماشای خیال پرستوهای مرگ شب‌های لاغر وصالِ سراب که سرابِ وصال...

یأسی عمیق جانم را می‌کاود و کاویدن جانم عمق یأسم را از هر چه شوق رهایی تهی می‌کند و تهی کردنِ رهاییِ شوقِ رسیدن به خاطرت خاطرم را جمع می‌کند از جمع کردنِ تلِّ خاکسترِ آرزوهایم و آرزوهای خاکسترشده‌ی تلّی اطمینان و آسودگیِ کاذبِ دورانِ احمقانه‌ی جوانی و آه بر جوانیِ احمقانه‌ی دوران کاذب آسودگی و اطمینان که اکنون مانند خوره جانم را تکه تکه می‌کند و می‌کَند تکه تکه‌های جانم را خوره، مانند اکنون و امشب که شبی شوم است و پرافسون و افسونی پر از شومیِ شب‌های ناتمام تنهایی و حسرت و افسوس و یأس. و آه از ناتمامیِ یأسِ افسوسِ حسرتِ تنهایی


که آوخ می‌چکد از چشمم...

  • حضرت کازیمو

کیف حالک

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۰ ب.ظ


هرگاه خواستم بگویم "دوستت دارم"، پرسیدم "حالت چطور است"

و من جدّاً که "حالت چطور است"



- این دیوارنوشته را در کانالم گذاشته بودم، حیفم آمد اینجا نگذارمش. 

 شاعرش را نمی‌دانم کیست، دنبالش هم نرفتم. اما ترجمه از خودم است.

  • حضرت کازیمو

چند پیشنهاد

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ب.ظ

وبلاگ:

آوخ (یوزف‌کا) [ آوخ! چه کرد با ما این جان روزگار...]

دیزالو (امین)  [یخ بزنیم، تا جاودانه شویم]


پست وبلاگی:

سفرنامه‌ی حسین آقا را بخوانید. البته من هنوز همه‌اش را نخوانده‌ام (وبلاگ رقیم)

  • حضرت کازیمو

اِز تِسمِه‌شِ‌س

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

در ایام خشکسالی وبلاگ‌نویسی، یادی کنیم از این تبریک تاریخی عید توسط یکی بلاگرها، که قلوب خشکیده را بارور، جان‌های آزرده را خرّم و ابدان خسته را در نشاطی بلند غرق می‌کند. سرت سبز و دمت گرم باد ای پیر فرزانه‌ی نیکخوی :))

  • حضرت کازیمو

یا ایها الانسان

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ

عصا را به موسی دادیم و قلم را به تو، پس هویدا کن اژدهای درون را

  • حضرت کازیمو

نامه

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ

کاش نامه‌ی عاشقانه‌ای بودم

از دخترکی مغموم به جوانکی در دوردست‌های شادکامی و غرور

نامه‌ای آمیخته از بغض و دلتنگی و سکوت

راوی لحظه‌های مه‌آلود تنهایی و سقوط

از آن‌ها که از اشک و شرم خیس خواهند شد

از آن‌ها که در استیصالی گنگ مچاله خواهند شد

از آن نامه‌ها

که هرگز

پست نخواهند شد...

  • حضرت کازیمو

سیگار

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ

کنار خیابان جعبه‌ای چوبی بود و پسرکی که در پالتویی کهنه روی جدول کنار خیابان فرو رفته بود و برق معصومانه‌ی چشمانش بی‌اعتناییِ خودروهای در حال عبور را نظاره می‌کرد. من بودم که سه چهار متر بعد از آن جعبه‌ی چوبی، و مقوایی که با خطی کج و معوج روی آن نوشته بودند سیگار، ترمز زدم. من بودم که خود را از گرمای مطبوع ماشین به آغوش سرمای استخوان‌سوز خیابان پرت کردم و او بود که دستان کثیف و کوچکش بسته‌ای سیگار را در عوض مشتی پول و ترحم در کف دستم قرار داد و من بودم که دود سیگار را با سرمای بی‌رحم خیابان قسمت کردم و چشمانم که تا آخرین لحظه‌های رقص سپیدِ دود در دل سیاه شب، گم‌شدن و محو شدنش را به تماشا نشست. 

لحظه‌ای بعد گرم بود. ماشین بود. تو بودی. خنده‌هایت بود. و جعبه‌ای چوبی و مقوایی بدخط که دور می‌شدند. حتی پسرکی که از زور سرما در کهنگی بی‌پروای پالتوی سیاهش فرو رفته بود و چشمانی کوچک که در ستیز با مرگ، بی‌اعتنایی خودروهای در حال عبور را نظاره می‌کرد.

  • حضرت کازیمو

انتظار

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

باد نعره می‌کشید و تن خسته‌ی خود را بی‌رحمانه و دیوانه‌وار به پنجره می‌کوبید. صدای ملتهب سگان در زوزه‌ی وحشی باد شکسته می‌شد و سیاهیِ شب را می‌شکافت. تیرگی ابرهای در هم پیچیده‌ بر سر شب سایه انداخته بود و غرش گاه و بیگاهشان دل بی‌قرارش را به هم می‌ریخت. روی پا بند نبود. چشمانش را تیز کرده بود و نگاه خیسش را از پنجره‌ی کوچک اتاق به آشوب بی‌پایان دشت دوخته بود. تنها بی‌رحمی شب بود و غریو طوفان. دلش به اندازه‌ی تمام غروب‌هایی که او با بیل و کلنگی بر دوش و بقچه‌ای در بغل می‌رفت و شب‌هایی که نمی‌آمد شور می‌زد. نکند نیاید؟ تند و تند اشکهای نطلبیده‌اش را با گوشه‌ی چارقد پاک می‌کرد و زیر لب آیت‌الکرسی می‌خواند. هر چه حفظ بود و بلد بود را می‌خواند. امشب قرار بود بیاید. کار دیگری به جز تکان دادن لبها و چشم دوختن به سیاهیِ ناآرام شب از دستش ساخته نبود. خیالات مبهم و درهم‌تنیده و بی‌قواره از همه طرف به ذهن ناتوانش هجوم می‌آوردند. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها از دوردست به گوش می‌رسید و هر بار حس‌ می‌کرد چیزی در درونش فرو می‌ریزد. نکند نیاید؟ چند ساعتی از زمان برگشتن‌های پر از خستگیِ هر شبه‌اش گذشته بود و او هنوز‌ نیامده بود. اوهام و خیالات روحش را چنگ می‌زدند و نگاه پر از اندوهش روی عقربه‌های ساعت جا مانده بود. چیزی در سرش می‌دوید و جیغ می‌زد و چشمان کم‌رمقش سیاهی می‌رفت. حس می‌کرد که عقربه‌ها کش می‌آیند و همه چیز دور سرش می‌چرخد. چارقدش را سفت کرد، دستش را به لبه‌ی تاقچه گرفت و به سختی برخاست. اشکش را با گوشه‌ی چارقد پاک کرد و به بیرون چشم دوخت. جز سیاهی غلیظ شب و شیون گنگ باد چیزی‌ پیدا نبود. دلش آشوب بود.

پایان

  • حضرت کازیمو

اگر

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ب.ظ

زندگی زیبا بود اگر زندگی زیبا بود. مردن زیبا بود اگر مردن زیبا بود. دنیا جای زیبایی بود اگر دنیا جای زیبایی بود...

  • حضرت کازیمو

حضرت کازیمو و حس خوب نقاش بودن

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۸ ق.ظ

دیشب حریر گفت هر کس تصورش را از او نقاشی کند. ما، یعنی حضرت کازیموی بزرگ، نیز در تردیدی عمیق قلم و بوم را برداشتیم و چند ساعت از زمان گرانبهایمان را صرف پاشیدن تصور ذهنی‌مان از حریر بر بوم سپید نقاشی کردیم. تصورمان را ذره ذره به خورد بوم دادیم و ذره ذره پروردیم و ذره ذره نقش کردیم حریر را بر دل سپید صفحه. اعجاز بی‌بدیل‌مان و رقص انگشتانمان بر سپیدیِ صفحه که پایان یافت، همانطور که ساعت را نگاه می‌کردیم و به بدنمان کش و قوس می‌دادیم، بوم نقاشی را درسته کردیم در حلق دستگاه اسکنر بینوا و بی فوت وقت فایل اثر هنری‌مان را ارسال داشتیم برای بانو حریر. ما از روی ساعت که حساب کردیم دقیقا بیست و سه دقیقه دهان حریر‌ باز مانده بود از فرط‌ حیرت . هی می‌گفت نه غیر ممکن است و ما می‌گفتیم آری ممکن است. هی می‌گفت نه غیر ممکن است و ما می‌گفتیم به جان تو که ممکن است. حریر می‌گفت عمو کازیمو تو بزرگی، تو خفن‌ترینی، ما در پیشگاهت چون ذره‌ایم. حتی هی می‌خواست دستم را ببوسد که کازیموی بزرگ بگذار لااقل این مخلوق بی‌همتایت را بگذارم برای هدر وبلاگم، فقط‌ لب تر کن و بگو باشد. ما هم آن بین مردد بودیم و در همان حال که در سکوتی گنگ فرو رفته بودیم، دیدیم که هاتفی ندا داد "جز به گمنامی سراغ امن نتوان یافتن" و در لحظه‌ای درونمان را آتشی خاست که "ورنه از پرواز ما تا بال عنقا آتشست"، اینگونه شد که ما با همان هیبت کازیمویی دستمان را کشیدیم و نهیب زدیم که نه، هرگز. که بعد حریر گفت باشد حالا چرا می‌زنی عمو؟!. حال از او اصرار و از ما انکار و خلاصه دست آخر رخصت دادیم که اثرمان را در یکی از پست‌های وبلاگش قرار دهد و داد.

ما نیز برای ارج نهادن بر مقام هنر، این نقاشی پرقدر و گرانسنگ را در اینجا قرار می‌دهیم. فقط درخواست دارم که بدون اجازه‌ از ما، آن را نشر ندهید. حقوق ما هنرمندان را رعایت کنید شما را به مقدساتتان! 


--» تابلوی نقاشی رنگ روغن، اثر حضرت کازیمو 

[خلق شده در ۲۱ تیرماه ۱۳۹۶ شمسی و ۱۷ شوال ۱۴۳۸ هجری قمری]

  • حضرت کازیمو