از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۳۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

سقوطی آرام اما پیوسته

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۹ ب.ظ

آن شب باز زده بود به سرم. کنار مرگ لحظه‌ها روی سرمای غریب نیمکت سالخورده‌ی پارک نشسته بودم و با دود غلیظ سیگار اشک‌هایی که هرگز ریخته نشده بود را در تیرگی رقیق آسمان جا می‌گذاشتم که پیدایش شد. آمد و لحظه‌ای تن خسته‌ام را لمس کرد و در گوشم آرام نجوایی کرد، و در پیچ و تاب رقص شاخه‌های تیره‌ی درختان و در میان لطافت گنگ موسیقی باران‌زده‌ی باد گم شد. حس مبهمی بود؛ شاید هبوط. از بزرخ تنهایی به جهنمِ رهایی. او رفت و من تمام تنهایی‌ام را در غوغای خاموشِ شب، آسوده و پی در پی سیگار کشیدم و در عروج دود غم‌آلودِ آن، سقوط تدریجی‌ام را به نظاره نشستم. 

  • حضرت کازیمو

تاریکی در پوتین

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۴۶ ب.ظ

«...همان شب، رودخانه برای رفتن به دریا آنقدر با سر و صدا آبهایش را به تخته سنگهای این طرف آن طرف زده بود که مردم دهکده از خواب پریده بودند. پدر تا ظهر روز بعد در رختخوابش غلت زد. ظهر کمی غذا خورد تا بتواند سیگار بکشد. به طرف پنجره نرفت. پرده اتاق را کنار نزد و سعی کرد زیاد به قاب عکس پشت‌کرده‌ای که روی طاقچه بود نگاه نکند. چرا آن سفال را از طاهر نگرفته بود؟ می‌توانست خزه‌هایش را پاک کند و آن را کنار آینه بگذارد یا روی رف. و حتی گاهی طاهر را به اتاقش دعوت کند که با هم بنشینند و حرف بزنند. مگر آدم می‌تواند چشمهایش را ته رودخانه باز کند؟ آنجا تاریک نیست؟ گیاه ندارد؟ ماهی چطور؟ از آن زیر می‌شود آسمان را دید که حتما دیگر آبی نیست. ته آب چطور می‌شود فهمید که امروز چند شنبه است؟ نباید صداهای زیادی داشته باشد. آنجا گوشهای آدم پر از مورچه نمی‌شود و کرم‌ها و مارمولکها توی دهان آدم وول نمی‌خورند. زیر سقفی با دیوارهای آب، هیچکس نمی‌تواند بفهمد که دیگری دارد گریه می‌کند....

تا ساعتی بعد از غروب، روی همان تخته‌سنگ نشست و به آب نگاه کرد که کم‌کم گل‌آلود و سیاه می‌شد. چشمش را که می‌بست می‌توانست صدای ریختن رودخانه را توی دریا بشنود. پوتین روی ماسه افتاده بود و تاریکی، دستش را در آن فرو برده بود. 

همان شب پدر پوتین را به خانه‌اش برد و آن را روی طاقچه گذاشت. 

در اتاق را نبست. پرده را کنار نزد. رختخواب پهن کرد دراز کشید و با چشمهای باز خوابید. کمی بعد یا قبل از نیمه‌شب، رودخانه از لنگه‌های باز در به اتاق آمد و از روی پدر و پوتین رد شد.»


[پاره‌هایی از "تاریکی در پوتین" از مجموعه داستان "یوزپلنگانی که با من دویده‌اند". جناب بیژن نجدی]

  • حضرت کازیمو

خنجر کشید بر جگرم زخمه‌ی تو مَرد

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۴۵ ق.ظ

از میان تمام نواهای عالم تنها صوت حزین دوتار است که سینه‌ام را می‌شکافد و قلبم را ورق می‌زند. دوتار صدای صبح است. نوای غمگین ظلمت شب است. حزن مه‌اندود قرن‌ها تنهایی بشر است. آشوب آرام بیگانگی با غیر است. گشودن آغوش به سوی سیاهیِ نمزده‌ی عزلت سالیان. بغض فروخورده‌ی اعصار. فنا. بقا. شور است‌. غوغاست. خروش است. نجواست. فریادی از هزارتوی عدم، از ویرانه‌های وجود. از درون زنده‌ی مرده‌ترین‌ها. مرگ است و حیات. عبور مبهم خاموش‌ترین فریادهاست از بی‌عبورترین کوچه‌های در آوار فرورفته‌ی اندوه. دوتار دو تار است. دو عاشق. دو معشوق. دو تنهاترین عشاق. "دو"یی که هیچگاه یک نخواهد شد و تا ژرفای تاریخ، تا ابدی‌ترین لحظه‌های وجود، از غم فراق یکدگر مویه خواهند کرد. آه ای پنجه‌ی روستایی خون مپاش و نغمه مریز که دل خونین ما را تاب این نجوا نخواهد بود. آه ای پنجه‌ی روستایی... آه. 

دیروز روزی بود که پنج سال پیش در آن، آن پنجه‌ی روستایی با سیاهی غریب خاک گور هم‌آغوش شد و نیست شد و خاموش شد. که خاموش شد. که خاموش شد...

حضرت والامقام، سروراحمدیِ بزرگ. امید دارم اگر جهانی دیگر به جز این نکبت پست دنیا وجود دارد افسونی به نام دوتار نیز در آن باشد تا تو احساس غربت نکنی در آن جهانِ از غربت آکنده. خاک ره حضرتت توتیای چشمانمان. بوسه بر خاکت...

 

 

-مقام کبک‌زری (تکنوازی دوتار حضرت استاد عبدالله سروراحمدی) :

دریافت  (آه از این مقام. از این پنجه‌ها. آه از این نوا...)

-------------------------------------------------

-مقام پادایره‌ای (تکنوازی دوتار حضرت استاد عبدالله سروراحمدی) :

دریافت  (یا حضرت دوتار)

  • حضرت کازیمو

باران هست و من، و تو نیستی

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ب.ظ

در تمام عمرم، باران روی شیروانی را تنها شنیده‌ام. باران این را دوست ندارد و احساس می‌کند دارد تلف می‌شود...


خداحافظ گاری کوپر _ رومن گاری


کتاب را نخوانده‌ام

  • حضرت کازیمو

من بودم و او، و بوی مست‌کننده‌ی گیسوانِ شب

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ق.ظ

"هنر آن است که حسّ مخاطب را برانگیزاند و درون انسان جوششی پدید آورد..." 

- «در باب نسبت هنر و انسان». ص ۷۸.  ر.کازیمو


 --» اثری از pascal champion :

  • حضرت کازیمو

نیمه‌ شب

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۵۴ ب.ظ

تنها صدای باد است، و صدای بی‌امان چرخ‌های زنگ‌زده‌ی قطار که بر روی ریل کهنسال دشتی در آن سوی شهر به سوی مقصدی نامعلوم می‌تازد و سکوت شب را می‌بلعد. شب از شب پر است و سپیدیِ کم‌رمق مهتاب از پنجره‌‌های کوچک کوپه‌های فرسوده‌ی قطار آویزان. چمباتمه زده‌ام روی سکوت آرام ایوان و سیاهیِ قطار را با چشمانی نیم‌باز دنبال می‌کنم که چون عصای موسی نیلِ شب را می‌شکافد و پیش می‌رود. بادی کم‌جان زوزه می‌کشد و هر چند لحظه آرام و بی‌مبالات در گوشم چیزی می‌خواند و می‌رود. سیگاری آتش می‌زنم. می‌گوید خاموشش کن لطفا. سیگار را از پنجره‌ی کوچک کوپه به بیرون پرتاب می‌کنم و در تکان‌های ریز قطار فرو می‌روم...


-داستان نیمه‌تمام این روزها. حال ادامه دادنش نیست الحق.

  • حضرت کازیمو

و قسم به ماه چون در پی آید شمس را

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۹ ب.ظ

تا به حال قرآن را با صوت شیطان شنیده‌اید؟

دریافت  (شمس. محسن نامجو. حجم ۵.۵ مگ)

  • حضرت کازیمو

در باب رابطه‌ی داستان‌نویسی و حال

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۲ ق.ظ

مدت زیادی است که نمی‌توانم متن‌های بلند بنویسم. دیگر حال و احوال نوشتن و نشاندن واژه‌ها در کنار هم را ندارم. این که کشش انجام هیچ کاری را ندارم به کنار. اما "نوشتن" از جمله چیزهایی بود که غالبا حوصله‌ی انجامش را داشته‌ام. اما نمی‌دانم چه شد که همین هم از دستمان در رفت. داستان کوتاه نوشتن و حتی رمان نوشتن برایم کار سختی نیست. و می‌دانم از خیلی از نویسنده‌های خزعبل‌نویس جهانی بهتر و با قوت‌تر می‌توانم بنویسم [مثلا این شاهکار مزخرف هانریش بل، عقاید یک دلقک، اگر این روده‌درازی‌ها شاهکار محسوب می‌شود سالی ده بیست عدد از اینها می‌توانم تولید کنم. کارخانه‌ی تولید انبوه شاهکارهای ادبیِ کازیمو مثلا]. حتی رتبه آوردن در این جشنواره‌های دوزاری داستان‌نویسی را برای خودم کار دشواری نمی‌بینم [دوزاری در اینجا قیدی توضیحی بود نه احترازی]. اما مشکل اینجاست که به هیچ وجه شوق داستان‌نویسی ندارم. حوصله‌ام ته کشیده است. این که با تعلیق و گره‌های کاذب، خواننده‌ی داستانم را به خواندن ترغیب کنم کار عبثی است برایم. می‌خواهم صد سال سیاه هم ترغیب نشود به خواندن. با خلق شخصیت و کاراکترهای داستان که اساسی مشکل دارم. خودم کم هستم که باز چند آدم ناحسابی دیگر را هم به این گه‌دونی دنیا اضافه کنم. با خلق شخصیت از اساس مشکل دارم. اصلا با خود خلقت از اساس مسئله دارم. همه‌ی این بدبختی‌ها و نکبت‌ها از آن روزی شروع شد که یک وجود خیلی خفن هوس کرد دست به خلق و آفرینش بزند و خودش را با این خلقت‌ها ارضا کند. شاید هم مشکل اساسی‌ترم با همین مسئله‌ی ارضا باشد. که خب بگذریم. 

در موارد معدودی هم که شروع به داستان‌نویسی کردم حداکثر تا دو پاراگراف بیشتر به طول نینجامید این تلاش‌های مذبوحانه و بی‌حاصل. چون شوقی نبود انصافا. گیریم که انتهای قضیه، داستانی هم نوشتیم که شاهکار ادبی بود و چشم جهانیان را از حدقه درآورد و اصلا انقدر خوب و عالی بود که حتی مرا به جلسه‌ی دیدار شاعران و هنرمندان با مقام عضمای ولایت هم بردند [که خب افتخاری هم از این بالاتر نیست. هست؟]. سوالی اساسی اینجا مطرح است: خب که چه؟. من با این سوال خیلی خاطره دارم. زیاد استفاده‌اش کردم بدمصب را. آقا اصلا ما بهترین داستان‌نویس جهان. خب که چه؟. حیف که اولین جمله‌ی این پست را با گزاره‌ای شروع کردم که اگر خیلی در اطناب و تفصیل پُست بکوشم آن را نقض کرده‌ام و خدای ناکرده دروغ گفته‌ام. پس بسط و شرح این سوال دوست‌داشتنی، "خب که چه؟"ی عزیز، را به فرصتی‌دیگر‌ موکول می‌کنم. البته این خب که چه را در باب نوشتن در همین وبلاگ هم می‌توان گفت که خب پاسخ‌هایی دارم برای آن. شاید بعدها نوشتمشان. شاید. داستانی را همین روزهای اخیر آغاز کرده‌ام که طبق روال همیشگی حال ادامه دادنش را ندارم. بالاحتمال امروز همان چند خط آغازینش را بگذارم در وبلاگم. هر کس حال و حوصله داشت ادامه‌اش بدهد :) 

حالا سوال من از شما بینندگان در خانه این است که واقعا با چه حالی داستان می‌نویسید؟ از کجا می‌خرید این حال‌ها را؟ الحق که دیگر نه حالی مانده برایم نه گذشته‌ای نه آینده‌ای. همه را لولو برده است. مدت‌هاست چو تخته‌پاره بر موج، و ایضاً مدت‌هاست رها رها رها من.

  • حضرت کازیمو

تنهای تنها

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ

کاش اگر دختری وارد زندگیم می‌شود مانند خودم رسته از خیلی چیزها باشد. دستش را که گرفتم با من بیاید تا آن دوردست‌ها که پای هیچ آشنا و دوست و خویش و قومی به آنجا نرسد. فقط خودم و او باشیم و زندگی. علف‌های هرز را باید کَند و دور انداخت.

باید رفت...

  • حضرت کازیمو

ولی در انزوای خویش

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۰ ب.ظ

تا به حال هیچ دختری را نبوسیده‌ام یا در آغوشش نکشیده‌ام. این به معنای نتوانستن و بی‌عرضه بودن نیست. خودم نخواسته‌ام. غیر از آن دورانی که در مذهب غرقه بودم باقی ایام حیاتم بر مدار نفرت‌م از جنس مونثِ جماعت طی شد. دخترها را خوش نداشتم. اخلاقیات و دغدغه‌ها و تمایلات و وراجی‌هایشان سرم را به درد می‌آورد. حتی آن سه سالی که دانشجو بودم، قبل از اینکه عطای بی‌قدر دانشگاه را به لقای نامیمون‌ش بخشم و بالاختیار انصراف دهم، در میان حجم مشمئزکننده‌ی دوستی‌های بی‌دوام دانشجویی، با هیچ دختری در آن خراب‌آباد حتی همکلام نگشتم. حتی یک بار‌، حتی یک لحظه. می‌رفتم و می‌آمدم. سرم پایین بود و گرم کار نداشته‌ی خویش. 

اگر از چیزی نفرت پیدا کنم از او فاصله می‌گیرم؛ فاصله‌ترین. روزی که وجودم از نفرت به دانشگاه و دانشجو و علوم بی ثمر آکادمیک آکنده شد نامه‌ی انصراف را پر کردم و بر صورت بی‌روح و تباه دانشگاه کوبیدم. نفرت از دختران هم تنها و تنها فاصله ایجاد کرد. ابتدا فاصله از خواهرم، بعد فاصله از دختران دلقک فامیل، و بعد همه‌ی دختران. همه‌ی همه‌ی همه‌شان. بی‌شک این ذهنیت را دختران اطرافم در من خلق کردند. از همان کودکیِ پررنج. دختران وراج دلقک پرنقاب حسود طاعن که البته از هر انگشتشان ده هنر می‌ریخت. و من از همان روزها بود که از هنرهایشان هم متنفر شدم. از خیاطی و آشپزی و گلدوزی و کوفت و زهرمارشان. جهانِ من خلاصه می‌شد در اطرافیانم. ذهنیت‌هایم را آنها ساختند. قبل از اینکه با دنیا و واقعیت‌هایش آشنا شوم. اطرافیانم همگی همچون سگ‌هایی ولگرد رویاهایم را دریدند و حتی از خیال خوش هم‌آغوشی با حریر تن دختری سیه‌موی ماه‌سیما نیز چیزی باقی نگذاشتند. ماه‌سیمایان هم در نظرم همچون دختران اطرافم باطنی منفور و سیاه داشتند.

بخاطر نمی‌آورم که از چه زمان این نفرت کم کم رنگ باخت و از میان رفت. نمی‌دانم. شاید از آن زمان که از اطرافیانم، از همه‌شان، گریختم و از آنها به خود پناه بردم. از آن زمان که به تنهایی خود تکیه کردم و دستم را از دست جهان پیرامونم جدا. شاید از آن زمان بود که این نفرت عمیق بی‌روح‌تر و کمرنگ‌تر شد در نظرم. شاید هم نیاز، این واژه‌ی غریب دیرآشنا، بالاخره کار خودش را کرد و من را از حصار این نفرت نفرت‌انگیز رها ساخت. «نیاز» را دست کم نگیرید. اوست که ما را راهبری می‌کند. در حکومت مستبد درون، ولایت مطلقه‌ی نیاز است که حکمرانی می‌کند. من نیاز لطیف خویش به در آغوش کشیدنِ لطافت دختری مه‌روی را نمی‌توانم انکار کنم، حتی همین روزها که در نوشته‌هایم به کرّات در باب قلم‌فرسایی از زندگی‌گریزی و پوچی و یأس و ناامیدی گه‌های اضافی میخورم و به خیال خام خویش از این نیازها می‌گریزم. چرا گریز، وقتی چنین نیازهای زیبا و دوست‌داشتنی‌ای وجودم را احاطه کرده‌اند. زندگی مگر جز پاسخ به همین نیازهاست؟ یکی نیاز به خدا دارد و خدایی می‌آفریند و با او عشقبازی می‌کند، یکی نیاز به دیده شدن دارد و از چشم‌ها نردبانی می‌سازد برای رسیدن به قله‌های شهرت و اشتهار. یکی نیاز به نبودن دارد، نیاز به بی‌نیازی، و خودکشی می‌کند... هر کس نیازهایی دارد در هر حال و در جهت برآوردن همان نیازها حرکت می‌کند و می‌دود. من نیز نیازی پررنگ را امروز در زندگی‌ام حس می‌کنم. آغوشی می‌خواهم به وسعت تمام زندگی‌ام که در بی‌آغوشی گذشت. این نیاز، از آن دست نیازهای زیرشکمی که در هر دکانی پیدا می‌شود نیست. خیر، به هیچوجه، هرگز، اصلا و ابدا. نیازی است به فنا، به فنای فی‌الآغوش. من الخلق الی‌الآغوش. و یا حضرت آغوش.

  • حضرت کازیمو