از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۱۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

روحُهُ روحی

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ

 

أنا مَن أهوی و مَن أهوی أنا            نحن روحان حللنا بدنا

نحن مُذ کُنّا علی عهد الهوی       تُضرَبُ الأمثال للناس بنا

فإذا أبصرتنی أبصرته                      و إذا أبصرتَه أبصرتَنا

أیها السائلُ عن قصّتنا                      لو ترانا لم تُفرّق بیننا

روحُهُ روحی و روحی روحه     من رأَی روحَین حلّت بدنا

                                    «حسین منصور حلاج»

 

من محبوبم هستم و محبوبم من است

ما‌ دو روحیم که در یک بدن حلول کرده‌ایم

ما از آن زمان که بر طریق عشق گام نهادیم

ضرب‌المثل گشته‌ایم مردم را

پس آنگه که مرا بینی او را دیده‌ای

و آن هنگام که او را بینی مرا دیده‌ای

ای که از قصه‌ی ما می‌پرسی

اگر ما را‌ بینی میانمان جدایی و افتراقی نبینی

جان من جان اوست و جان او جان منست

چه کس دیده است حلول دو روح در یک تن را؟

 

 

 

- گویا برای من و تو سروده است...

- این را هم برای من و تو نواخته:

 

   دریافت  (والس تاجیکی استاد شعاری. تکنوازی سه‌تار)

 

  • حضرت کازیمو

در باب عشق

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

 آنچه در پی می‌آید ترجمه‌ی پاره‌هایی از مباحث جلد هفتم کتاب اسفار جناب ملاصدراست در باب عشق، که  تفنناً برای خوانندگان اینجا ترجمه‌اش کردم. صادقانه از ترجمه‌ی نامطلوبم عذرخواهی میکنم، نابلدی و خطاهایم را به غمض عیون بر مخلصتان ببخشایید. یا حضرت هیچ



برخی گفته‌اند عشق شوق بسیار به اتحاد است. این قول گرچه قولی نیکوست اما مجمل است و نیازمند به تفصیل. مقصود از این اتحاد کدام یک از انواع اتحاد است؟ اتحاد گاهی بین دو جسم است به نحو امتزاج و اختلاط، اما این‌گونه اتحادی در مورد نفوس قابل تصور نیست.

آنچه در معنای اتحاد میان دو نفس صحیح است و قابل تصور، همان است که پیش از این در مباحث عقل و معقول از اتحاد نفس عاقله با صورت معقول بالفعل و اتحاد نفس حساس با صورت محسوس بالفعل بیان کردیم. بنا بر این معنا اتحاد نفس عاشقه‌ی شخص با صورت معشوق صحیح است؛ و این اتحاد حاصل می‌شود بعد از تکرار مشاهدات و دیدن‌های پی در پی و شدت فکر و ذکر در ظاهر و خصائل اخلاقی معشوق، تا اینکه آن صورت تمثّل‌یافته در ذات عاشق حاضر می‌گردد، آن‌چنان حضوری که به دشواری از میان خواهد رفت...

و در حکایات عشاق آنچه به این معنا دلالت دارد واقع شده است بطوریکه از مجنون عامری روایت شده که در بعضی زمان‌ها چنان در عشق غرق بود که هنگامی که محبوبش را می‌دید او را ندا می‌داد: «یا مجنون! أنا لیلی» بدانگونه که به لیلی توجه نمی‌نمود و می‌گفت: «لی عنک غنیً بعشقک» (من با داشتن عشقت از تو بی‌نیازم).

پس عشق فی‌الحقیقة همان صورت حاصله است و اوست معشوقه‌ی بالذات، نه آن امر خارجی... همچنانکه معلوم بالذات همان صورت کسب شده است نه آنچه خارج است از تصور. فلذا هنگامی که روشن شد و صحیح دانسته شد اتحاد عاقل با صورت معقول و اتحاد جوهر حاسّ با صورت محسوس -همه‌ی اینها هنگامِ استحضار شدید و مشاهده‌ی قوی است کما سبق.- پس صحیح است اتحاد نفس عاشق با صورت معشوق به حیثی که عاشق پس از آن نیازمند به حضور جسم معشوق و بهره از شخص او نباشد. آنگونه که شاعر گفت:


أنا مَن أهوی و من أهوی أنا     نحن روحان حللنا بدنا

فإذا  أبصرتَنی  أبصرتَه            فإذا  أبصرتَه  أبصرتَنا ۱


...‌ و با توجه به این مطلب (اتحاد نفسانی عاشق و معشوق)، هنگامی که عاشق به غایت تمنایش یعنی نزدیکی و همصحبتی با معشوق نائل آید باز بیش از آن را طلب می‌کند و آن تمنای خلوت و همنشینی با معشوق بی حضور دیگران است، و چون حاصل شود و مجلس از اغیار خالی بیند آغوش و بوسه می‌خواهد و پس از آن داخل شدن در یک جامه و اتصال به بدن معشوق با جمیع اعضاء بدنش به بیشترین مقدار جائز، و با همه‌ی این احوال هنوز در سینه‌اش اشتیاق و آتشی سوزان موج می‌زند و بلکه شوق و اضطراب و بی‌قراری‌اش شدت می‌یابد. کما قال قائلهم:


أعانقها و النفسُ بعدُ مَشوقة          إلیها و هل بعد العناق تدانی

و ألثمُ فاها کی تزولَ حرارتی         فیَزدادُ ما ألقَی من الهَیَجانِ

کأنّ فُؤادی لیس یُشفَی غَلیلُه     سِوی أن یُری الروحانِ یَتَّحدانِ ۲


و سبب لمّی در این مسئله این است که محبوب در حقیقت همین پوست و گوشت و استخوان نیست بلکه در عالم اجسام چیزی که نفس به آن اشتیاق داشته باشد و دوستش بدارد یافت نمی‌شود، بلکه آنچه هست صورت روحانی و غیرجسمانی است که موجود در غیر این عالم است.





۱- شعری است از منصور حلاج:

من محبوبم هستم و محبوبم من است

ما‌ دو روحیم که در یک بدن حلول کرده‌ایم

پس آنگه که مرا بینی او را دیده‌ای

و آن هنگام که او را بینی مرا دیده‌ای...


۲- شعری است از ابن رومی:

در آغوشش می‌کشم و جان من باز اشتیاق او را‌ دارد، مگر از هم‌آغوشی نزدیک‌تر توان شد؟

و می‌بوسم دهانش را تا آتشم فرو نشیند اما هیجان درونی‌ام ازدیاد می‌یابد.

غلیان و جوشش سینه‌ی مرا درمانی نیست جز آن که جان‌های ما با یکدگر متحد گردد...

  • حضرت کازیمو

غروب -۲

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

یک نفس

به خوابم آمدی

یک عمر

به خواب رفتم

  • حضرت کازیمو

غروب

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ

یک نفس

در آسمان من بال زدی

یک عمر 

از کوچ تو می‌نویسم...

  • حضرت کازیمو

تشویشِ کوچه‌ها

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۷ ب.ظ

 

      دریافت

  • حضرت کازیمو

نقاشی

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

همین روبرو با لبخندی بر لب ایستاده بودی.

آسمان پر از ابر بود. برف می‌آمد، یا نمی‌آمد. باد لابلای شاخه‌های عریان درختان زوزه می‌کشید و عصری تبدار روی نیمکت‌های خالی پارک پهن شده بود. خندیده بودم. هوا بوی خوبی می‌داد. بوی چه بود؟ چقدر شوق در دلم زبانه می‌کشید. احساس کرده بودم زمان این گوشه از دنیا متوقف شده است...

همین روبرو ایستاده بودی.

صدای قلبم را می‌شنیدم. بی‌قرارِ دستانت بودم. با اشتیاقی آمیخته به شرم، آرام و سبکبال نزدیکت شدم. هوا چه بوی خوبی می‌داد. دستان ظریفت را در دستانم فشردم. نفس‌هایم عمیق شده بود و آرام. چه بی‌اندازه لطیف بود. در چشمانت خیره شدم...

همین روبرو بودی.

فصل‌ها با هم ترکیب شده بود. همه جا پر از بهار و زمستان بود، و چقدر پاییز. یک دستم را دور کمرت حلقه کرده بودم و کنارت چون عاشقی مشتاق و مغموم ایستاده بودم. هوا بوی پاییز می‌داد. به نقاش گفتم تصویری جاودان از ما به روی کاغذ نقش کند. گفتم شکوه عشق را تصویر کند. من در کنار تو! این زیباترین تصویر عالم بود...

همین روبرو

نقاش روی چارپایه‌اش نشسته بود. من چشمانم را بسته بودم. تو در کنارم بودی. گفتم بگو تا همیشه با همیم. سکوت کردی. نقاش تابلو را به دستم داد و رفت. به تابلو خیره شدم. قلبم سوخت. دیدم که نقاش تنها مرا کشیده بود. بی هیچ شکوهی. بی هیچ نشانی از تو. تنها تصویری از اندوه‌ سالخورده‌ی تنهاییِ مردی مغموم. تابلو را بر زمین زدم و با بغضی بی‌پایان از آنجا دور شدم. باد همچنان زوزه می‌کشید. نقاش به من نگفته بود که خیال را نمی‌توان نقاشی کرد...

همین

  • حضرت کازیمو

پرسه در حوالی سکوت

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۱۰ ب.ظ

 همچون رقص باد در غروبِ گندم‌زار...

 دلتنگم

 

 

 

 

       دریافت 

  • حضرت کازیمو

یادداشت‌های تنهایی

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۳۸ ب.ظ

دلمرده‌ام. سقف آسمان کوتاه است و مهر و ماه غبارآلوده. هیچ کورسوی‌ نوری در این ظلمت‌زده‌برهوتِ ناکجاآباد مرا به خود نمی‌خوانَد. همه چیز بی‌معنا شده است. در یأسی بردوام غوطه‌ورم. جنگل‌های آرزوهایم خاکستر شده. بی‌شمار "هرگز" از پیکر نحیفم بالا می‌روند و بی‌شمار ای کاش و افسوس در خلوتکده‌ی قلبم در رقص و پایکوبی‌اند. چه می‌شود؟ تا کجا می‌توان دوام آورد؟ همه از من گریزانند و من از همه، حتی مرگ. کجای این ناکجاآبادِ بی‌انتها می‌توان بی این اندوه طویل و بی این رنج عمیق لحظه‌ای چشم بر هم نهاد و لمحه‌ای آرام گرفت؟ من ناآرامم ای دوست. بی‌قرارم. این چه تقدیری ست؟

  • حضرت کازیمو

مَقتَل الرّجُلِ

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

و لمّا حَضَرَت «أکثم بن صیفی» الوفاةُ جَمَع أبناءَه و قال مِن وصیة:

«... و کُفّوا ألسنتِکم فإنّ مَقتَل الرّجلِ بَینَ فَکَّیه»


و چون مرگ به جانب أکثم بن صیفی نظر افکند، فرزندانش را گرد آورد و آنان را وصیت نمود. [چنانکه در پاره‌ای از آن آمده باشد:]

«... و زبان در کام گیرید که همانا قربانگاه مرد میان دو فکّ اوست»




وَرَد فی «تاریخ‌ الأدب العربی» لحنا الفاخوری فی ذکر أکثم بن صیفی (توفی سنة ۶۳۰ م):

هو أکثم بن صیفی بن رُباح بن الحارث التمیمی أشهر حکماء العرب فی الجاهلیة، و اشهر خطبائهم و حکّامهم. کان رجل بِر و نزاهة... و قد اشتهر بحکمته حتی ضُرب بها المثل. و مما یروی ان النعمان بن المنذر سمع من کسری انوشروان ملک الفرس کلاماً فی العرب أمضّه، فأحب ان یُریه ذکاءهم و فضلهم، فأرسل الیه رهطاً من وجوههم و حکمائهم، و فیهم أکثم بن صیفی.


در کتاب جناب حنا الفاخوری، تاریخ الادب العربی، در ذکر أکثم بن صیفی چنین آمده:

"او یعنی اکثم بن صیفی بن رباح بن الحارث التمیمی، مشهورترین حکماء عرب در عصر جاهلیت و نیز أشهر سخنوران و حکّام آن زمان بود، مردی نیک و پاک‌دامن. آن‌چنان آوای حکمت‌ش کوی و برزن را پر کرده بود که او را مَثَل می‌زدند. روایت شده است که نعمان بن منذر* شنید از فرمانروای ایران، انوشیروان، کلامی درباره‌ی عرب که سخت او را گران آمد، از این روی میل داشت که نشان دهد به او ذکاوت و فضل عرب را، پس جمعی از اکابر و حکمای عرب را به جانب وی گسیل داشت، که در آن شمار بود اکثم بن صیفی."



* النعمان بن المنذر بن المنذر بن امرئ القیس اللخمی، الملقب بأبی قابوس (582-609 م)،  

    من أشهر ملوک المناذرة قبل الإسلام (ویکیبدیا)

  • حضرت کازیمو

"و زمانیکه مُهر هفتم را گشود..."

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۱ ب.ظ


چرا نمی‌‏توانم خدای درون را بکشم؟ چرا او به حضور در این دنیای محنت‏ بار و حقیر ادامه می‏‌دهد؟ کفر می‏‌گویم و می‏‌خواهم با انگشتانم او را قطعه قطعه از قلبم بیرون بکشم. چرا علی‏‌رغم همه اینها، او وهمی واقعی است که من قادر نیستم خود را از او برهانم؟ به من گوش می‏‌کنیـد؟

  • حضرت کازیمو