از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

با حافظ -۲

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ب.ظ

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم 


پست پیشین: تو خیلی دوری

  • حضرت کازیمو

تو خیلی دوری - ضمیمه به پست قبل

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۵۹ ق.ظ

ما همه زاده‌ی این زمانیم. بسیار طبیعیه که دوتار و سه‌تار چندان به دلمون ننشینه و با موسیقی‌های جدید بیشتر دمخور باشیم. ما اون حس و حالی که پاپ و جاز و رپ و راک بهمون میده رو بسیار ترجیح میدیم به حسی که موسیقی‌های مقامی برامون به ارمغان میاره. و این طبیعیه. 

[دقت کردید که توی این پست سنت‌شکنی کردم و در حال نوشتن به زبان محاوره هستم؟ خب اگه دقت کردید بریم سر ادامه‌ی صحبت.] مثلاً وقتی سمندری دوتار می‌زنه و شریف‌زاده آواز می‌خونه همه‌مون میگیم چه زیبا می‌زنه و می‌خونه اما خب به زبان ساده، حال نمی‌کنیم و عمدتاً به بغل دستی‌مون با دهنی کج و لبهایی آویزون میگیم "حال نمیده حاجی". 

فلذا! در راستای همین‌ها که گفتم و بخاطر این که شماها رو خیلی دوست دارم قطعه‌ای از گروه بمرانی رو میذارم براتون، تا فکر نکنید فقط کار شما درسته بلکه به این بصیرت برسید که کار ما هم درسته! خب اگه به این بصیرت رسیدید بریم که داشته باشیم هدیه‌ی عمو روح‌الله رو به شما نوگلای عزیز باغ امید :) 

[خوبه؟ این ادبیات لوس رو دوست دارید؟ حالا باز بگید خشک و خشن می‌نویسی]

 

دریافت

 

--> پست قبل: دوتار نوازی حضرت استاد سروراحمدی. خاک پایش توتیای چشمانمان

 

  • حضرت کازیمو

بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی -۲

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۴۰ ب.ظ

سردی و رخوت جمعه‌ی خود را با گرمای ‌بی‌دریغ نغمات دوتار در هم بیامیزید و لحظاتی را، هر چند کوتاه، از پیله‌ی تن رهیده شوید:

 


دریافت

 

--> توضیح: دوتار نوازی خنیاگر موسیقی مقامی خراسان، حضرت استاد عبدالله سرور احمدی. خاک رهش توتیای چشمانمان. 

خدایش بیامرزد.

  • حضرت کازیمو

در حصارِ غبارگرفته‌ی غربت

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۴ ب.ظ

این متن را قدیم‌ها - نه خیلی قدیم- وقتی چند ماهی از حذف یکی از وبلاگ‌هایم می‌گذشت و وبلاگی نداشتم، نوشتم. شب بود و باران گرفته بود و من آن شب هیچ کجا را نداشتم تا متن را منتشر کنم. قطعاً امروز وقتی متن را می‌خوانم با برخی واژه‌ها و نوع نوشتن و شروع و پایانش مشکلاتی دارم اما به رسم امانت بدون هیچگونه دخل و تصرفی اینجا می‌گذارمش تا به «منِ» آن شب و آن ساعت با تمام کاستی‌ها و نقصان‌هایش خیانتی نکرده باشم: 


اکنون که نشسته‌ام اینجا و صدای باران بر پنجره، سکوت را به طرز خوشایندی بر هم زده است باز فکرم از کتابِ بازِ روی میز به هزار جا پر می‌کشد. اصلا این حس همیشه وقتی زیر سقفی نشسته‌ام و صدای باران بر سقف و پنجره را می‌شنوم ناغافل سراغم می‌آید و باز به فکر می‌بَرَدم. اول بار خیالی مبهم بود و حالا دیگر سر و شکلی کاملتر به خود گرفته‌است. وقتی صدای باران بر شیشه‌ی اتاق را می‌شنوم یا وقتی صدای زوزه باد از لابلای منافذ پنجره با ضربِ باران بر شیشه، این موسیقیِ آشنا را می‌نوازند دیگر من اینجا نیستم، انگار کن که در کلبه‌ای چوبی در میان جنگلی انبوه یا خانه‌ای کاهگلی در دهی دورافتاده. فرقی نمی‌کند کدامیک، مهم چیزی دیگرست. آنجاست که می‌نشینم در گوشه‌ای و زانوانم را بغل می‌گیرم و به صدای باران بر پنجره و زوزه باد گوش می‌سپارم. از قاب پنجره تنها سیاهی شب نمایان است، حتی ماه هم دیده نمی‌شود. و من همچنان که گوشهایم صداها را لمس می‌کند مثل مجانینْ زل زده‌ام به سماعِ شعله‌های زرد و سرخ آتشِ گرمِ شومینه یا شاید گردسوزی کهنه و نیم‌جان بر روی گلیمی نخ‌نما در گوشه‌‌ای از اتاق. فرقی نمی‌کند، شومینه یا گردسوز، در خانه‌ای کاهگلی در دهی دورافتاده یا کلبه‌ای چوبی در میان جنگلی انبوه. مهم چیزی دیگرست. این‌جاست که دیگر در قفسِ تنگِ آهن و سیمان و بتن و دود هر روز این تن رنجور و روح مجروح رنجورتر و مجروحتر نمی‌شود و رنج‌ها و آلام شهرنشینی هر روز دوره‌ام نمی‌کنند و بر سرم هوار نمی‌شوند. مهم چیزهای دیگری است که من نمیدانم و تا حال تجربه‌شان نکرده‌ام مهم همانهاست همان چیزهایی که این شهر لعنتی از من دریغشان کرده‌است. اصلا من همه درد را این می‌فهمم که وقتی پنجره اتاقت را می‌گشایی به جای دشت بی‌انتهای خدا باید دیوار بلند آپارتمان همسایه را ببینی و مردم خسته و سیاهی آسمان را. وقتی در حصار دود و آهن زندانی شده‌باشی باید هم با کوچکترین چیزها فکرت به هزار جا پر بکشد و خیالْ قرار را از تو برباید. اصلا همین صدای باران بر شیشه. چه کسی می‌تواند بگوید که این صدای تق تقِ ضربه‌ی دست طبیعت بر پنجره اتاقمان نیست که دق‌الباب می‌کند و ما را به خود می‌خواند و اکنون آن بیرون منتظر باز شدن در است؟ یعنی فکر کن که اگر پنجره را بگشایی در ورای قطرات باران و صدای باد و رقص سایه‌های شاخگان درختانِ کنارِ خیابان کسی هست که ایستاده منتظر باشد. اگر باشد که من یقین دارم هیئت پیرزالی خمیده‌قامت است با نگاهی غمگین و صورتی سرخ از سرما. 

اما حیف. هر چه باشد، ذهنم به هر جا که سر بزند، در هر خیالی که سیر کنم، می‌دانم محال است که امشب را که خوابیدم صبحگاه پنجره‌ی اتاقم به دشتی بی‌انتها و آسمانی آبی باز شود یا شاید هم جنگلی انبوه. 

و البته که می‌دانید فرقی نمی‌کند... مهم این است که در این قفس نباشم، در این قفس تنگ، در این حصار غربت.

  • حضرت کازیمو

اواسط مرداد

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۵۱ ب.ظ

یادت هست؟ آن روز همین جا نشسته بودیم، روی همین نیمکت که البته مثل حالا سرد و پیر نبود. باران گرفته بود و تو بیشتر از اینکه نگران خیس شدن باشی مدام به ساعت روی دستت نگاه می‌کردی و بی‌قرار بودی. اوه! بگذار از همین حالا این لوس‌بازی‌ها و جلف‌بازی‌های شاعرانه را دور بریزم و صادق باشم. راستش خودت هم می‌دانی که اواسط مرداد بود و آن ایام را چه به باران؟ نه باران بود و نه پاییز و نه غروب و نه این خبرها بود. یک روز معمولی و گرم. خیلی گرم. طبیعتا نگران خیس شدن نبودی اما مدام به ساعت روی دستت نگاه می‌کردی و بی‌قرار بودی. کمی دورتر از همیشه نشسته بودی و من سرم پایین بود و گاهی البته به چشمهایت خیره می‌شدم. سیگار را که آتش زدم سکوتت را شکستی. حرف‌هایت تمام شده و نشده احساس کردم سینه‌ام می‌سوزد و چیزی به گلویم چنگ انداخته. چشمان نمناکت مثل دو برگ گلِ شبنم‌زده می‌درخشیدند. بازویت را گرفتم و خودم را به عطر تنت نزدیکتر کردم. به آغوشت کشیدم و بوسه‌ای از گونه‌های از شرم سرخ‌شده‌ات دزدیدم. البته اگر مردم و مامورین خدوم پارک و عمومی بودنِ پست وبلاگ نبود حتما این کار را می‌کردم! و البته‌تر اگر همه اینها هم نبود خودت می‌دانی که من هیچگاه از این اداهای لوس بلد نبودم و اهل این دست جلف‌بازی‌ها نبوده‌ام. مضاف بر اینکه بدآموزی هم دارد. خب بله سیگار هم تا به حال نکشیده‌ام. در فیلم‌ها معمولاً در چنین موقعیت‌هایی سیگار می‌کشند و ما هم خواستیم بگوییم کشیده‌ایم و اینکه ما هم بله، که حالا فهمیدید که نخیر. بگذریم. حرفت را که زدی، سینه‌ام که سوخت، بغض که بر گلویم چنگ انداخت، چشمان نمناکت که مثل دو برگ گل شبنم‌زده درخشیدند کیفت را برداشتی و خداحافظی کرده و نکرده رفتی. و مرا در زورقی از بهت و حیرت در دریای بی‌ساحلِ یأس تنها گذاشتی. آه... باران گرفت. آن هم چه بارانی. اواسط مرداد نیست این بار دیگر پاییز است. روی همان نیمکت نشسته‌ام که دیگر سرد و پیر و از نفس‌افتاده شده است. سی سال از آن روز گذشته است. دستی به موهای جوگندمی‌ام می‌کشم و به آن روز و به تویی که هرگز در صفحه‌ی زندگی‌ام وجود نداشته‌ای فکر می‌کنم. به اینکه آن موقع‌ها برای به روز کردن وبلاگم چه اباطیلی به هم می‌بافتم و چه «تو»هایی خلق می‌کردم. باران بیشتر شده. نگران خیس شدن هستم و گاه به ساعت روی دستم نگاه می‌کنم. ناگزیر بلند می‌شوم و قدم‌ها را تند می‌کنم. راستش این پارک که برای اولین بار در آن قدم گذاشته‌ام و این نیمکت زهوار در رفته‌ی بدریخت چه خاطراتی می‌تواند برای من تداعی کند! آن هم خاطراتی از دل اواسط مرداد سی سال پیش. آن هم منی که در خاطرم نیست دیروز نهار چه خورده‌ام. دیگر به ماشین رسیده‌ام. سیگاری آتش می‌زنم. ماشین را که روشن می‌کنم در میان رقصِ برف‌پاک‌کن‌ها فکر می‌کنم که راستی قول داده‌ام صادق باشم و این که من اصلا سیگار نمی‌کشم و این که منِ آس و پاسِ یک لا قبا ماشینم کجا بود! 


--> از وبلاگ قبلی

  • حضرت کازیمو

دنیای سوفی

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۶ ب.ظ

دنیای سوفی کتاب مبتذلی است. مبتذل، با نویسنده‌ای میان مایه و ساده‌لوح. در واقع هم مبتذَل است و هم مبتذِل. گنجاندن سه هزار سال اندیشه و تفلسف در ششصد صفحه آن هم در قالب داستان، به خودیِ خود فارغ از نتیجه، ایده‌ای مبتذل است. رهاورد این قبیل کتاب‌ها برای غالب خوانندگانْ ظلمت و تاریکی است، ظلمتِ «جهل مرکّب». در ابتذال این کتاب همین بس که در زمانه‌ی مرگ تفکر و در عالَمِ وارونگی ارزش‌ها، تیراژی به این وسعت در سراسر جهان دارد و چنین استقبالی از آن می‌شود. 

  • حضرت کازیمو

سگ‌دوهای بی‌پایان

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۹ ب.ظ

زیستن دو سر دارد: رنجی مدام و اندوهی بی‌پایان. رنجِ به دست آوردن و اندوهِ از دست دادن. فعلاً که مدتهاست سرِ رنج‌ش را به جدّ و جهد به دست گرفته‌ام و سگ‌دو می‌زنم. می‌دوم و می‌دوم برای چیزی که می‌دانم جز اندوه رهاوردی ندارد. لذت ذاتاً بی‌دوام و زودگذر است چون اگر جاودان بود زیبا نبود. زیبایی امری موقتی است و چون موقتی است پس دلبستن به آن بی‌خردی است.

دنیا زیبا نیست عزیزان، زیبایی‌های زندگی فانی و نماندنی است، گویی نیست و نبوده، کالعدم. لذتْ سرابی فریبنده است. چرا می‌دویم؟!

  • حضرت کازیمو

گذشته‌های محو

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۷ ب.ظ

چندان اهل بازی‌ها و به اصطلاح چالش‌های وبلاگی نیستم. در وبلاگ‌ها که گشتی می‌زدم به مطلبی از وبلاگ پلاکت برخوردم که ناخودآگاه ذهنم را به گذشته‌های دور پرواز داد. آن گذشته‌هایی که هنوز خنده‌های آرام مادربزرگم با ما بود. پلاکت گفته است که یک روز را به مادرمان اختصاص دهیم و از آن بنویسیم. ممنونم از تو خانم یا آقای جولیک که در این ساعت که کلاغ‌های اینجا به صدا آمده‌اند و شب آهسته آهسته دارد بر سر شهر خیمه می‌زند مرا بردی به آن «یک شب و یک روزی» که با بی‌بی تنهای تنها دور از هیاهوی شهر سر کردم. چیزی ندارم بگویم. حالا که قاب عکسی بیش نیست اما آن روزها دنیای من بود. سیزدهم فروردینِ سالها پیش گوشه‌ای از این شهرِ سوت وکور، من و بی‌بی بودیم گوشه‌ی خانه‌ای با حیاطی بزرگ و آسمانی آبی. آسمانی که چند سالی است که ندیدمش. آسمانِ بی‌بی که همان سالها هم خلاصه می‌شد در سقف غبارگرفته‌ی اتاق. تختی در کنج و پیرزنی نحیف و قامت‌خمیده روی آن که نگاهش اغلب اوقات گره خورده در آن سقف لعنتی بود. راستش را بخواهید من دیگر کم کم دارد فراموشم می‌شود که بی‌بی چطور می‌خندید و چطور روی موکت سبز زیر ایوان می‌نشست و قلیان می‌کشید و چطور ما با عشقی کودکانه در آن حیاط پرگل دنبال هم می‌کردیم و از سر و کول حیاط بالا می‌رفتیم و چطور من خسته و نفس‌ نفس‌زنان روی موکت کنار پاهای بی‌بی پهن می‌شدم و با چشمهای نیمه بازم آسمان را می‌کاویدم و چطور از زور خستگی با صدای قلیان و خنده‌های بی‌بی خواب می‌شدم. قربان خنده‌هایش. 

آن یک شب و یک روزِ من هم در چالش شما جایی دارد؟ حتی اگر تنها تصویری محو و گنگ باشد در پستوی تاریک و کوچک ذهنم، حتی اگر کم کم فراموشم شود قامت خمیده و نحیفی را که روزگاری بهترین روزهای عمرم از میان لباس سبز و بلندش می‌گذشت و در چین دامنش گم می‌شد، حتی اگر مادربزرگم به قصه‌ها پیوسته باشد. باز هم جایی دارد؟ کاش چیزی از آن یک شب و یک روز در خاطرم مانده بود. من تنها به یاد دارم که سیزدهم فروردین همه رفتند و من و مادربزرگ ماندیم. مادربزرگ مثل همه‌ی آن سالها سایه‌ای بود روی تخت. آن شب مادربزرگم بوی خاک می‌داد. بوی غریبی بود. شبیه همین بویی که وقتِ ملاقات، از خاک سردش مشامم را پر می‌کند. روی سنگ قبرش نوشته‌اند: ۲۱ مهر. من چه می‌دانستم که هفت ماه و هشت روز فرصت دارم. یادم است آن آخرها دو ماه بود که ندیده بودمش. در خانه بودم که گفتند رفت.

تصویر قاب شده روی دیوار هنوز می‌خندد. آخ که قربان خنده‌هایش.

  • حضرت کازیمو

تا بحال به تفاوت‌های سبکی و زبانی بین موسیقی‌های نواحی مختلف ایران فکر کرده‌اید؟ چرا به عنوان مثال موسیقی نواحی جنوب تا این حد شاد و پرحرارت و پر شور است؟ می‌توان گفت میان ویژگی‌ها و خصائل یک قوم، و موسیقیِ آن قوم ارتباط محکم و وثیقی وجود دارد. شما اگر مدتی با جنوبی‌ها زندگی کنید و دمخور آنها باشید به سرعت درمی‌یابید که افرادی هستند پرشور و حال و به دنبال شادی‌های لحظه‌ای و زودگذر. تقریباً مشابه اقوام کرد و موسیقی محلی آنها. موسیقی این اقوام بیشتر ابزاری است برای فراهم کردن بستری برای شادی‌های جمعی. و این ویژگی‌ها ربط زیادی با جغرافیای محل زندگی این اقوام دارد. 

اینها را گفتم تا برسیم به خراسان. به پر رمز و رازترین مناطق ایران. خراسان را از قدیم‌الایام دارالعرفا می‌شناختند. موسیقی خراسان را می‌توان نقطه‌ی مقابل موسیقی جنوب دانست. وقتی انسان صدای محزون دوتار را با صدای پیرمردی روستایی و آفتاب‌سوخته مثل شریف‌زاده می‌شنود دلتنگی خاصی در درونش می‌جوشد. این دلتنگی برآمده از به یاد آوردن نیستان وجود است، از وطن اصلی انسان. چرا در چشمان خسته و غبارآلود هر پیرمرد خراسانی، بی‌قراریِ یک عارف موج می‌زند؟ هنوز هم اینگونه است، حتی در این زمان. بروید به نقاطی که هنوز تندباد مدرنیته کشتیِ سنت و فرهنگ‌شان را کامل در هم نشکسته. چرا خراسان اینگونه است؟ چرا سر در گریبان و خاموش است و انگار مردمانش این‌جهانی نیستند. بنظرم باید دید این اقوام در طول تاریخ در همزیستی با طبیعت چگونه تربیت شده‌اند. در حیات فردی و اجتماعی مردمان کویرنشین، امر قدسی (همان خدا به زبان تئولوژیک) به شدت حضور دارد. خراسان عموما منطقه‌ای کم‌آب بوده است و کشت دیمی به دلیل همین محدودیت منابع آبی رواج داشته‌است. یعنی در طول تاریخ نگاه این مردمان به سوی آسمان بوده است. از این روست که صبر و قناعت همواره خصلت بزرگ خراسانی‌ها (و یزد و کرمان و...) بوده است. آنها حضور امر قدسی را در لحظه لحظه‌ی زندگی‌شان حس می‌کرده‌اند. وقتی به کشتزارشان می‌رسیدند پیش از شروع به کار می‌گفتند الهی به امید تو. امید آنها واقعا به وجودی برتر از خودشان بود. آنها عمیقا باور داشتند که از اراده‌ی آنها کاری ساخته نیست و تنها وجودی بالاتر است که حیات می‌بخشد و جان می‌دهد. در دل زمین وقتی به دنبال آب، زمینِ سخت را می‌کاویدند می‌آموختند که باید با طبیعت همزیستی داشت و با او بعنوان مظهر امر الهی همدل بود. سخن زیاد است. در مورد فرهنگ و تفکری که در بستر آن، این مردمان در طی تاریخ نفس کشیده‌اند و حیات کرده‌اند سخن زیاد است. هم زیاد است و هم من توانایی و صلاحیت بحث بیشتر را ندارم. 

حالا فکر می‌کنید از دل چنین نگاهی به هستی چه نوع موسیقی بیرون می‌آید؟ بی‌شک نوعی موسیقی عارفانه، موسیقی که با جان انسان سر و کار دارد. حتی موسیقی این مردمان نیز انسان را به تفکر و تأمل و تذکر وا می‌دارد. درست برخلاف موسیقی مثلا جنوب که تنها شادی آنی به انسان می‌دهد و او را بیشتر از تفکر دور می‌کند. از یکی از متفکران معاصر خواندم که گفته بود با شنیدن صدای حزن‌آلود استاد شریف‌زاده روح آدمی به پریروزِ تاریخ پر می‌کشد. و الحق که همین است. خدایش بیامرزد.

-قطعه‌ای که در ادامه قرار داده‌ام کار مشترک دوتارِ استاد سمندری و صدای استاد شریف‌زاده است. این قطعه را از آلبوم گرانسنگِ «خون پاش و نغمه ریز» انتخاب کرده‌ام. (در مورد شعری که هورِ بیضاءِ سپهرِ شعر معاصر ،حضرت اخوان، برای این آلبوم سروده است نیز جستجویی در اینترنت انجام دهید.)

حجم: 3.56 مگابایت
  • حضرت کازیمو

پوشیده در حجاب‌ها

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ

آنچنان که گام برداشتن مورچه‌ای سیاه بر روی سنگی سیاه در شبی سخت تاریک و مه‌آلود از نظرها پنهان است، «حقیقت»، این یگانه معنادهنده‌ی حیات، به تمامه پنهان و گریزان از دیدگانِ نیمه‌بازِ من است. زمانه‌ای است که حقیقت در هفتاد حجاب ضخیم و تودرتو به محاق رفته. زمانه‌ی تجلی و ظهورِ اسمِ «یا مُضِلّ». زمانه‌ای که آیین هندو از آن به کالی یوگا تعبیر می‌کند؛ عصر دیو نشان، پوشیده در تاریکی و ظلمت.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ‌اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

  • حضرت کازیمو