از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

قرن‌های پس از آن

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۵ ق.ظ

گفتی -بعدها- گویی روز اول خلقت بود. جهانی تاریک، منزوی، تک افتاده. و آسمان که بی‌حد می‌ریخت. جز آغوشْ پناهی نبود؟ نبود. در دشت بی‌کران خیال می‌دویدم و نرمای لبانم بر موج گیسوانت [می‌دوید]. جهان خالی از غیر. گفتی -بعدها- گویی روز اول خلقت بود. یک غم‌آلودگی شکوهمند. یک تنهایی خداگون. مرکب راهوار زمان به زمین درافتاده بود. جهان از پیشانی سترگِ شبْ یم به یم می‌چکید و بر پالتوی سیاهم -چترمان- فرو می‌ریخت. شب از ماه بلند پیشانی‌ات آویخته بود. ما گویی تک‌افتادگانِ پناهنده به قرارِ بی‌قرار آغوشانمان. همه چیز غریب بود. بوی آشنا می‌آمد. گفتی -بعدها- گویی روز اول خلقت. قلبم می‌تپید. انگار که تاکنون تپیدن نمی‌دانست. لبانم می‌خندید. انگار تاکنون خندیدن نمی‌دانست. چشمانم می‌دید، نگاه می‌کرد، خیره می‌شد. انگار تاکنون نگاه (گاه آه) نمی‌دانست. لبانم بوسه می‌زد. گوش‌هایم نغمه‌های برآمده از میان دو لبت را در میان ذرات دلمرده‌ی هوا چنگ می‌زد. صدایت چنگ می‌زد. تار می‌زد. نغمه می‌ریخت. آسمان بر زمین می‌نشست، قطره قطره. گویی روز اول خلقت؛ که بعدها گفتی (که کاش بعدی نبود. کاش زمان در همان گوشه از عالم می‌مرد). به دریای چشمانت خیره بودم لحظگکی. [گفتم -قبل‌ها- چشمانت عمق دارد؛ گویی دریایی. دل به دریا زدیم (من). ما اهل ساحلکان نبودیم.] دریا نظاره‌گر باران بود. چه پیوند زیبا و غریبی. شبْ سپاهیانش را امر می‌کرد به ظلمتیدن. و آسمان می‌ریخت. اما من و تو را چه باک بود. نفس‌های گرمت چه افسونگرانه باطل‌السِّحر. جهان خالی بود. بعدها -شبی سرد- گفتی: گویی روز اول خلقت. روز اول خلقت من بودم و تو. سکوتِ باران بود. خاموشی شب. جهد جهنده‌ی مرگ در رگ‌های فسرده‌‌ی زمان. تو بودی، گویی "همه" بودند. من همه را در آغوش کشیده بودم. دستانم بی‌تابانه تاب گیسوان همه را نوازش می‌داد. من همه را بوسیدم. جهان خالی از اغیار. جهان پر از تو. بوی لبانت هنوز روی دست چپم از تو سخن می‌گوید -به نجوا-. از آن نیمکت سردِ پاییز. چقدر سرد است عریانیِ شب‌های خالی از تو. از آن روز -ای سایه‌ی مداوم- چند قرن گذشته است؟ ما اکنون کجای تاریخیم. زمان چه بیهوده می‌گذرد. هوا بوی تو را می‌دهد. اکنون کجای این سیاره‌ی رنج آرمیده‌ای ای نارمیده هرگز از خاطر.


-کامنت‌ها پاسخی نخواهند داشت

نظرات  (۳)

درود برین قلم زیبا. چه خوب که مجددا نوشتی برادر. و چه خوب تر که درد را به سمت نوشتن، هدایت میکنی که بهترین نوشته‌ها، اثر قلم دردمندان است... 
  • محمد هستم
  • مرسی حضرت
    مرسی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی