از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

یادداشت‌های تنهایی

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۳۸ ب.ظ

دلمرده‌ام. سقف آسمان کوتاه است و مهر و ماه غبارآلوده. هیچ کورسوی‌ نوری در این ظلمت‌زده‌برهوتِ ناکجاآباد مرا به خود نمی‌خوانَد. همه چیز بی‌معنا شده است. در یأسی بردوام غوطه‌ورم. جنگل‌های آرزوهایم خاکستر شده. بی‌شمار "هرگز" از پیکر نحیفم بالا می‌روند و بی‌شمار ای کاش و افسوس در خلوتکده‌ی قلبم در رقص و پایکوبی‌اند. چه می‌شود؟ تا کجا می‌توان دوام آورد؟ همه از من گریزانند و من از همه، حتی مرگ. کجای این ناکجاآبادِ بی‌انتها می‌توان بی این اندوه طویل و بی این رنج عمیق لحظه‌ای چشم بر هم نهاد و لمحه‌ای آرام گرفت؟ من ناآرامم ای دوست. بی‌قرارم. این چه تقدیری ست؟

  • ۹۶/۱۲/۱۹
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۶)

آهنگ پست : فتنه - شهرام شب پره !
پاسخ:
احسنت
زندگی منم همینقدر مبتذله. انتخاب خوبی بود
میخوای حالا از هر نقطه ای یه چیز فلسفی در نیار پسرم😶
پاسخ:
پس چیکار کنم؟
حکیمی چنین گفت: تنها از پس نا امیدان است که امید حقیقی به آدمی عرضه میشود....
پاسخ:
سخن حکیم را متوجه نشدم حضرتا. قدری بسطش ده

+وبلاگ چه شد ای رند؟
آنطور که من میفهمم، چنین معنی میدهد: شرط نخست امیدواری حقیقی، نا امیدی از چیزهایی ست که حقیقی نیستند. اما شاید لایه ی عمیق تری هم داشته باشد، مثل آنکه: ناامیدان، خود طلیعه ی برآمدن امیدهای دگر و بزرگترند. تفسیر دیگرش هم شاید این بشود: برای بشر متناهی به حدود محدود، امید چیزی جز خوش بینی ساده لوحانه نیست و به امید بستن او، هیچ امیدی نیست. بسا که چون گوینده ی سخن فیلسوفی از قوم یهود بوده است، مراد او فرجام نیک تاریخ باشد که تنها از پس اوج استیصال و تقدیر تاریخی رنج آلود هویدا تواند شد... حقیقت این است که بر تاویل دلالت های سخن پایانی نیست، اما حس کردم چیزی از بطن متن حزن انگیز و ناامید تو، با دلالتی از بطن دلالت های ممکن این عبارت، نزدیکی دارد.


*بلاگ را مدت محدودی به خاموشی اجباری بردم، میان ترافیک کارهای آخر سال از سویی و وسوسه ی نوشتن اعترافات نو از سوی دیگر، تزاحم شد، به زودی و برای سال جدید باز میگردد، تا آن زمان، خواننده و بیننده ی رقص قلم تو و یاران نیک نفس خواهم بود.
پاسخ:
منت می‌گذاری که فهم‌هایت را با درویشانِ بی‌چیز و ناچیزی چو من در میان می‌نهی. تفسیر سوم نکو نکته‌ای است. من چون نظر به سرزمین دلم افکندم او را در شبِ تاریخ یافتم، در ظلمت‌زده‌ترین حالش، در زمانه‌ی عسرت‌ش. و آیا از پس این استیصالِ رنج‌آلود صبحی سپید در انتظار است؟ یا این قیرگون‌برهوتِ در شب پیچیده‌ی حیرت‌زده تا فرجامش در ظهورِ مدامِ اسم یا مضلّ غرق است...


+حبّذا یا شیخ، نیکو اراده‌ای داری. گرچه آن صفحه‌ی سپید وبلاگ اندوهگینم کرد اما ما را وعده‌ی بازگشت دلخوش می‌دارد. 
ما را قلمی هم اگر بود دیگر شکسته است. نمی‌دانم هنوز اینجا چه می‌کنم. بی‌تردید سبب اصلی، حضور تو و امثال توست. گرچه حضورت را دریغ کردی از ما دلمرده‌یاران، اما دلخوشیم به بودن تو و دیگر یارانِ به قول تو نیک‌نفس، گرچه اندکند. و گرچه هر جا که پای گذاشتیم عرصه تنگ بود و دلقکان پرشمار. و گرچه دل‌هامان مرده، سرهامان در گریبان است. و گرچه سرد است، و زمستان است...
یاد یکی از شعرهای یه شاعر انگلیسی افتادم که اسمش یادم نمیاد. ی داشت توش
پاسخ:
بیشتر راهنمایی کن تو رو خدا
دیوید ثورا. یادم اومد|:

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی