از دوردست‌های تبعید

"و زمانیکه مُهر هفتم را گشود..."

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۱ ب.ظ


چرا نمی‌‏توانم خدای درون را بکشم؟ چرا او به حضور در این دنیای محنت‏ بار و حقیر ادامه می‏‌دهد؟ کفر می‏‌گویم و می‏‌خواهم با انگشتانم او را قطعه قطعه از قلبم بیرون بکشم. چرا علی‏‌رغم همه اینها، او وهمی واقعی است که من قادر نیستم خود را از او برهانم؟ به من گوش می‏‌کنیـد؟

  • ۹۶/۱۲/۱۷
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۲)

  • پیمان محسنی کیاسری
  • با افتخار هیچی از این فیلم نفهمیدم! در کل تنها فیلمی که یه کمی ازش فهمیدم توت‌فرنگی وحشی بود. حتی پرسونا رو هم نفهمیدم.
    پاسخ:
    چرا با افتخار؟ :)
    منظورت از "هیچی" چیه؟ 
  • پیمان محسنی کیاسری
  • مزاح بود.
    هیچی یعنی هیچی! حتی با خوندن نقدش هم درست متوجه نشدم المان‌های فیلم رو.
    به نظرم خیلی پیچیده بود. شاید هم به دلیل دانش کمم از مسیحیت باشه.
    پاسخ:
    خب من هم قطعا اونچه که فیلم درصدد بیانش بود رو کاملاً درنیافتم اما تا حدودی با فیلم همراه شدم. هم فیلم ساده‌ای نیست هم من بی‌سواد هستم. گرچه نمی‌توان منکر سحر و افسون کارگردانی شد، فضاسازی‌هایی آمیخته با القای ترس و تردید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی