از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

در کوچه‌های غبارگرفته‌ی حسرت

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ

و من فقط خندیده بودم. بعد از اینکه رفت گریسته بودم. بعد سکوت. بعد باز گریسته بودم... پنجره را باز کردم و شب به اتاق ریخت. حضورش روی صندلی چوبی گوشه‌ی اتاق کز کرده بود و من در آینه صورت مرد غریبه‌ای را می‌دیدم. من غریبه بودم یا او؟ هر کدام برای دیگری. هر دو انگشت کشیده‌ی خود را روی غبار آینه کشیدیم. غبارها را محو کن مرد غریبه. او به من گفت یا من به او؟ غبارها، غبارها. شب زبانه می‌کشید. نور کم‌رمق و زرد لامپ کوچک اتاق روی چروک‌های ریز صورتم قدم می‌زد. انگشتم چروک‌ها را لمس کرد. وقتی اینجا بود، روی صندلی چوبی گوشه‌ی اتاق، من تنها نگاهش کرده بودم. او گفت و من فقط خندیده بودم. نه خنده‌ی قاه قاه، خنده‌ای آرام و ملایم. چرا خودت را بروز ندادی؟ درد و غم و اندوهت را نگفتی. مرد غریبه گفت. به مرد غریبه لبخند تلخی زدم. او هم لبخندی تلخ. گفتم نشد، نتوانستم. مرد غریبه تنها نگاهم کرد. بعد از اینکه رفته بود گریسته بودم. تمام اندوهِ نگفتن‌ها را گریسته بودم. در آینه نِگریسته بودم. آینه غبار نداشت. به صورت بدون چروکم خیره شده بودم. بعد سکوت کرده بودم. سرم را از پنجره بیرون بردم و شب را بو کردم. آن روز شب نبود. هیچگاه شب نبود. شب بعد از آن روز خلق شد. راستی روز چه شکلی بود؟ به مرد غریبه گفتم. غریبه هیچ نگفت. به روبرو خیره شدم، تنها شب بود. به روبرو خیره شده بودم، او پشت به من بود و می‌رفت. با همان طرز راه رفتن فریبنده. فریبنده. فریبنده. رفته بود. کوچک شده بود. نقطه شده بود. بعد شب شده بود. و شب ماند. گفت چرا نگفتی؟ گفتم نشد، نتوانستم. پنجره را بسته بودم. حضورش روی صندلی چوبی گوشه‌ی اتاق را به آغوش کشیده بودم. بعد گریسته بودم. در آینه نگریسته بودم. به صورت بدون چروکم دست کشیده بودم. بعد سکوت. سکوت. سکوت. دیگر ندیدمش. تنها حضورش ماند روی صندلی چوبی گوشه‌ی اتاق، با همان بوی ملایم عطری فریبنده. دیگر ندیدمش. گفت چرا نگفتی؟ غمگنانه گفتمش نشد، نتوانستم. چروک‌های صورت مرد غریبه زیر نور کم‌رمق و زرد لامپ کوچک اتاق بیشتر و عمیقتر از همیشه بود. دستانم می‌لرزید. سیگاری آتش زده بودم. به سرفه افتاده بود، همان سرفه‌های فریبنده. او گفت و من فقط خندیده بودم. نه خنده‌ی قاه قاه، خنده‌ای آرام و ملایم. سیگاری آتش زدم. شب زبانه می‌کشید. با چشمان خسته‌ام در چشم‌های مرد غریبه خیره شدم. چشم‌هایش اندوهی بزرگ و طولانی داشت؛ اندوهی که بار غمِ سالیان را به دوش می‌کشید. اتاق سکوت بود و شب. با صدایی که گویی از عمق چاهی ظلمت‌زده برمی‌خاست خیره در چشم‌هایش نالیدم: نشد، نتوانستم.

  • ۹۶/۱۱/۲۲
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۵)

ممنون که می نویسی،ممنون که انقدر قشنگ می نویسی.
پاسخ:
مخلصانیم
  • مهسا سادات
  • ای بابا...
    بزن باران...بزن باران دل از دل بستن افتاد...
    پاسخ:
    آره به مولا
    همیشه می گفتم خوندن کانال ها به پای خوندن وبلاگ ها نمی رسه... 
    ولی خوندن این پست تو کانالت یه رنگ و بوی دیگه داشت
    پاسخ:
    شاید چون اول توی کانال خوندی‌ش
    آره خب شاید 
    این دفعه بار دوم بود و تکراری 
    پاسخ:
    ولی وبلاگ و کانال هر کدوم حال و هوای خودش رو داره :)
    بله، صددرصد وبلاگ سه هیچ از کانال جلوتره :) 
    پاسخ:
    شاید!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی