از دوردست‌های تبعید

به یاد میرزای اصفهانی

شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

از جمله داستان‌های وبلاگی؛ یعنی داستان‌هایی که با شتاب و بدون پرداخت کافی و به قصد پست شدن در وبلاگ نوشته می‌شوند.
خب روشن است که نتیجه، خوب از آب درنمی‌آید. من قبلا هم در وبلاگم نوشته‌ام که وبلاگ‌نویسی سمی مهلک برای نویسندگی است. زیرا وبلاگ به شعله‌های کم‌نور ایده‌ها در ذهن نویسنده فرصت پرورده شدن و بزرگ شدن را نمی‌دهد و هر ایده با پست شدن در وبلاگ به مسلخ می‌رود و فرصت رشد پیدا نمی‌کند. شعله‌های کوچک قدرت آتش زدن بر جان و ذهن مخاطب را ندارند، باید افروخته‌تر شوند و سوزنده‌تر.
درود حضرت عشق
با جملۀ اول به شدت موافقم؛ البته با قسمت شتاب و بدون پرداخت کافی که اگر این دو امر نباشه، فرقی بین صفحۀ سفید وب و صفحۀ سفید کاغذ نمی بینم.
حضرت عشق! کلامت با وجودی که ذاتاً دلسوزی تو رو نسبت به قلم و نویسندگی می رسونه، اما میشه بهش ان قلت وارد کرد. اصطلاح سم مهلک، اصطلاح سنگینی ست. قبول دارم؛ هر ایده ای اگر در ذهن نویسنده فرصت پرورده شدن نداشته باشه، چه در وب، چه در چاپ کتاب، چه در نوشته های سفارشی و چه هرجا، در نطفه خفه میشه. عجله و شتاب و ذوق برای پست مطلب شاید منظور تو باشه که بله، اینها آفت وبلاگ نویسی ست.
نه میرزای جان اشتباه نکن. من هیچگونه دلسوزی نسبت به قلم و نویسندگی ندارم یعنی بخواهم دقیقتر بگویم نسبت به هیچ چیز احساسی به نام دلسوزی ندارم. بنده کماکان در حال ماست خوردن و خلال کردن دندان‌هایم هستم. نسبت به وبلاگ باید بگویم که عمیقاً با وبلاگ‌نویسی دشمنی دارم، اصولا با هر چیزی که محصول هنر و خلاقیت انسان را به راحتی و سهولت و با کمترین دشواری و صرف زمان و توان، در معرض دید مخاطبان بگذارد دشمنم. این سهولت دشمن خلاقیت است. حالا این که چرا خودم وبلاگ می‌نویسم سؤالی است که باید از خودم بپرسم!
تو هر چقدر هم این کلام از دهان مبارکت خارج بشه که دلسوزی نداری، من از نوشته ها و دغدغه هات چه در وبت و چه در برهوت (که خدا رحمتش کند!) می فهمم. از نظراتی که بعضاً دیدم نیز؛ یعنی اگر نفهمم، میرزای حضرت عشق نیستم. گفتم ذاتاً نه اینکه در واژه اورده باشی.
شکسته نفسی نکن حضرت عشق. نون و ماست و پیاز که قوت روزانه تو و من و امثال ماست و ایضاً خلال بعد از آن. 
حضرت عشق! قبول دارم؛ سهولت با ریاضت منافات داره، اما به نظر من در اینجا سهولت با واسطه اس و اجتماع نقیضین نیست؛ چرا که تو می تونی اونچه در چنته داری رو با ریاضت به دست بیاری و با واسطه، به سهولت در اختیار دیگران بذاری. کما اینکه همیشه گفتم و باز هم میگم، تو یکی از نویسنده ها و بلاگرهای عالی هستی که هیچ وقت قدر خودت رو ندونستی و قلم خوبت همیشه در لابلای شکوه هات گم شده.


میرزا همین که در قوت روزانه‌ات پیاز هم حضور دارد به خودی خود نشان می‌دهد که یک سر و گردن از امثال بنده بالاتری. اگرنه به همین ساعت مقدس قسم که در سفره‌ی مخلصت هرگز دو خورش دیده نشده و دیده نخواهد شد. 
خدمت حضرتت عارضم که بزرگترین عیب ذاتی وبلاگ و امثالها (وبلاگ مؤنث است چون خیلی حرف می‌زند) این است که خلوت را از نویسنده می‌گیرد و به او لذت مؤانست و مصاحبت همیشگی با خواننده را عطا می‌کند. نویسنده وقتی این لذت را چشید دیگر خلوت که شرط لازم پرورش خرده‌های فکر و نهال‌های نوپای ایده‌های ذهنی است را برنمی‌تابد و آغوش گرم و شوم مخاطبان وبلاگ را به خلوت‌های باشکوه خود و قلم ترجیح می‌دهد. 
عرضم به حضور انورت میرزاجان که ما فی‌الواقع نویسنده نیستیم و قلم را برای غرض خاصی بر صفحه‌ی کاغذ نمی‌رقصانیم. در واقع از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم، اگرنه که نوشتن برای مخلصت از آب بینی بز مریض هم بی‌ارزش‌تر است. بگذار ما هم خودمان را زیر آوار این شکوه‌ها دفن کنیم تا پر نشویم از این واژه‌های مادرمرده. 
خاک پاتیم
حضرت عشق عزیز! اشتباه تو در اینه که پیاز را خورش سوا می دانی؛ پیاز مکمل است. آن که در سفره اش دو خورش یافت می شود؛ منظور این است که هر کدام را جداگانه بتوان به تنهایی نوش جان کرد و الّا مخلصت به همین ساعت مقدس تا الان پیاز خام به تنهایی نخورده. پیاز هم نشان سر و گردن بالاتر نیست که اگر از سفره حذفش کنی، خللی به محتویات وارد نمی شود.
موارد مذکوره نیز در تناقض با هم نیستند. شما خلوتت را داشته باش و این حس و لذت به قول خودت را مثل حداقل دو، سه بلاگری که می شناسم، از خودت دریغ کن. هر کسی را از واژه هایش میشه شناخت حضرت عشق و تو از نظر من با وجودی که کنج عزلت نشسته ای، بهترینی.
سرور مایی.
همین که پیاز را مکمل می‌دانی فی‌نفسه از اختلاف فاحش سطح طبقاتی من و تو حکایت می‌کند. قطعا کوخ‌نشینی ما حاصل کاخ‌نشینی‌های امثال توست میرزای جان!
حرفم را به گمانم متوجه نشدی حضرتا. از آنجا که حرف مهمی نبوده و نیست، اطاله نمی‌کنمش. بگذریم، همین که جاده‌های زندگی ما در تقاطعی به نام وبلاگ‌نویسی به هم رسیده و چند صباحی همچون تویی از لحظه‌های زندگی همچون منی عبور می‌کنی جای دو صد شکر دارد. در ضمن کمی برای تعریف‌های حضرتت کوچک هستم، ما را بالا نبر که سقوطمان دردناک‌تر می‌شود جانِ دل.
کاخ کجا بوده حضرت عشق! منم و یک اتاق دو در سه که حتی تا وقتی با هم سخن می گفتیم، همان نان و ماست تو نیز نصیبم نشده بود.
هر چه گفتم تعریف نیست که اگر تعریف می پنداری، قصۀ جادۀ زندگی و تقاطع و قس علی هذا نیز در همین زیرمجموعه قرار می گیرد. هر چه گفتم خود حقیقت است.
خیلی سالاری




  • ۹۶/۱۱/۲۱
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۳)

http://rlezaf.blog.ir/post/411/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%DB%B1#comment-tbrN5WwTadY

این هم ضمیمه شود لطفا.
پاسخ:
ضمیمه شد!
:))
پاسخ:
میخند؟
:دی
بازگشتت، ولو با وجدانی معذب باشد، خجسته ست. خوش برگشتی شرف اهل بیان :)
پاسخ:
اولا که مخلصانیم :)
دوما همان حرفی که به میرزا زدم، ما را بالا نبر که سقوطمان دردناکتر می‌شود حضرتا
سوما مخلصانیم چارما مخلصانیم پنجما مخلصانیم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی