از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

روزی که آسمان می‌ریخت

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ

کودکی در کنار دریا، بی‌قرار. باد دست در موهایش کرده بود. گمانم می‌خندید. آری می‌خندید. به جز خنده نمی‌دانست. دنیای کودک کوچک بود، هنوز زیر سمّ اسب‌های راهوار زمان نلرزیده بود. کودک لرزیده بود. کمی سرد شاید، کمی خنکای نسیم، شاید هم کمی پاییز. روی ماسه‌های ناصبور‌ ساحل سبک‌بال و سبک‌بار می‌دوید، شاید هم روی دشت پهناور خیال. جایی که بر سپیدی صورتش چنگال بی‌رحم واقعیت زخمی نزده بود. او می‌دوید. می‌دانی؟ کاش زمان نمی‌دوید. کاش هنوز ماسه بود، هنوز خنکای پاییز، هنوز سماع گرم امواج روی آبیِ بی‌کران دریا. کودک مرو. کودک بازگرد. بیا قلعه‌ی ماسه‌ای‌ات را بنا کن. دیدی؟ قلعه‌ها فرو ریخت. امواج بلند زندگی قلعه‌های آرزوهایت را در هم شکست. آه مادر مرا به آن ساحل ببر و پیش از آنکه موجی بی‌نشان آن را فرو ریزد مرا به خانه بازگردان. من آغوش می‌خواهم. سرد است مادر. آخر چقدر پاییز؟ کودک می‌دوید، کودک می‌خندید. روی ماسه‌ها نشست. روی ماسه‌های خیس دست کشید. دیدی چطور به یکباره، شاید هم اندک اندک، از این بلندمرتبه رؤیاهای بی‌کران دست کشیدم؟ من هم دویدم، روی مرداب عمیق تنهایی و یأس و ظلمت. کجاست نرمی و لطافت ماسه‌ها. کودک نشسته بود. دست‌های کوچکش ناموزون‌قلعه‌ای ساخت موزون‌تر از آنچه نساخت سالها و روزهای پسینی که چو گرگی تیزدندان در انتظار طعمه‌ای نشسته بود تا بدرد و ببلعد هر آنچه ساختنی بود. که ساخت. مادر مرا بازگردان پیش از آنکه موجی برخیزد. قلعه‌ها فرو ریختنی‌ ست. بگذار من نبینم تا نشکنم، تا فرو نریزم. کودک قلعه‌ی کوچکش را ساخت. مادر آمد. وقت رفتن بود. خورشید آتش گرفته بود. مادر دستم را بگیر. مرا ببر. مادر دست کودک را گرفت. مادر کودک را برد. مادر و کودک نقطه‌ شدند. سهمگین‌بادی وزیدن گرفته بود. موجی از میان تباهیِ دریا سر بلند کرد و برخاست. به پا خاست و پیش از آنکه سیاهیِ شبانگاهان همه جا را در برگیرد خود را به روی قلعه انداخت. قلعه فرو ریخت. ماسه‌ها گریستند. شب از راه رسید. شب خودش را روی خیسیِ تب‌آلودِ ماسه‌ها پهن کرد. قلعه‌ای نبود. قلعه‌ای نیست. بیچاره کودک. بیچاره من ...

  • ۹۶/۱۰/۱۴
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۱۴)

چقدر قشنگ و پر از بغض نوشتیش :(
پاسخ:
شما قشنگ میخونی و اینا!
  • گرافیست ارشد
  • قشنگ بود :)
    هدر وبلاگتون هم خیلی جالبه .
    پاسخ:

    لازمش ندارم، اگه خوشت اومده ورش دار ببر!
  • پـــــر ی
  • بابا اشکمون رو درآوردی
    پاسخ:
    من به درد روضه‌خونی میخورم، برم این جلسات زنانه اشکشونو دربیارم :)) از این وبلاگ‌نویسی که چیزی به ما نرسید لااقل برم اونجا شاید پاکتی چیزی دادن آخرش بهمون! :دی
    کاش حال جهان و زمان، آنقدر سر کوک و کیف بود تا بشود فارغ بال و خوش خیال، رشک ببرم بر فراخنای خیال تو و رقص سرمست قلمت بر پهنه ی آن...
    دریغ که غم نمی گذارد که فقط بگویم چه زیبا بود، آری، باید بگویم که چه غمگنانه زیباست، شب آرامش گورستان قلعه ای بر فنای باد رفته ی کودکی که مرگ دستش را گرفته و به گورستان دیگری اش برده. چه غمگنانه زیباست....
    پاسخ:
    ای بابا یوزف‌کای نازنین، رقص قلم ما در برابر قلم شما مثل رقص ممد کله‌اسبیه در برابر رقص خردادیان. میدونم تعبیر مزخرفی بود ولی جور دیگه‌ای نتونستم حقارت و عجز قلمم رو در برابر شکوه بیدار قلم تو توصیف کنم. 
    تنها اشکال کامنت‌های تو اینه که پست اصلی رو به حاشیه می‌بره بس که زیباست و نجیب. 
    خاکساریم
  • گرافیست ارشد
  • خخخ سپاسگزار .
    راستی وبلاگ ما رو هم اگر دوست داشتید و به دردتون خورد دنبال کنید .
    پاسخ:
    من از گرافیک فقط کشیدن آدمک تو برنامه‌ی پینت رو بلدم و سرم میشه. ولی استثنائاً کامنتت رو تایید میکنم تا هر کس احیاناً وبلاگ شما به دردش خورد دنبالت کنه
  • گرافیست ارشد
  • چشم ، سپاسگزار . :)
    پاسخ:
    مخلصانیم
  • پـــــر ی
  • الان حرفت ضدزن بود هاااا. می دونستی 
    پاسخ:
    من همه‌ی حرفام ضد زنه
  • پـــــر ی
  • باید مجسمه ات رو به عنوان مظهر ضدزن بسازن
    پاسخ:
    حتما این کار رو بکنید، چون من ضدزن‌ترین آدم دنیام
  • پـــــر ی
  • دستورش رو میدم :)
    بهت سنگ پرتاپ می کنیم هااا. یعنی به مجسمه ات
    پاسخ:
    حتما بده :دی
    بزنید، من در راه حق و حقیقت همه چیزم رو فدا می‌کنم :دی
  • پـــــر ی
  • حق و حقیقیت اینه که ضد زن باشی :(((((((((
    پاسخ:
    آره دقیقا
    حالا گریه نکن دخترکم 
  • پـــــر ی
  • اصلا اینجوری نیست
    یه حق و حقیقتی بهت نشون بدم :(
    پاسخ:
    چرا همینجوریه :دی
    جلوی حق سرکشی نکن. حق رو بپذیر ؛)
  • پـــــر ی
  • حق نیست. ناحقه
    پاسخ:
    عین حقیقته دخترکم :))
  • پـــــر ی
  • رو اعصابی هاااااا
    پاسخ:
    حقیقت رو اعصابته؟
  • پـــــر ی
  • نه گویا رو اعصاب توئه :/
    پاسخ:
    من که دارم حقیقت رو در کمال آرامش میگم، تو اعصابت به هم ریخته :دی 
    حقیقتو قبول کن دخترکم 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی