از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

برای ثبت در تاریخ- ۱۰ دی ماه ۹۶. مشهد

دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۴۵ ب.ظ

خلاصه‌ی همه‌ی دیده‌هایم تنها سه جمله است: فقط می‌زدند. فقط می‌زدند. فقط می‌زدند.

پیرمردی در جهت مخالف می‌آمد، چشم‌هایش خیس بود. به انبوه موتورهای نیروهای ویژه که با نظمی مرگ‌اندود در خیابان جولان می‌دادند نگاه می‌کرد، به من گفت سال ۵۷ منِ احمق صف اول تظاهرات بودم. و من عجله داشتم. محکم به سینه‌اش زد و گفت عکس خمینی اینجا بود، حالا ببین چطور جوان‌ها را می‌زنند و می‌برند. و من هنوز ندیده بودم. گفت گه خوردم. و من سری تکان دادم. چهارراه آزادشهر انگار شب‌ترین نقطه‌ی مشهد بود. نور کم بود، نیمه روشن. پر از ماشین و موتور پلیس و نیروهای ویژه. تا به حال دیده‌اید جوانی بیست ساله را جلوی چشمتان مثل سگ بزنند؟ ماشین‌های حمل قفس، برای حمل جوان‌هایی که مثل حیوان درهم و برهم در آن چپیده شده بودند. همه‌شان ساکت و بهت‌زده. من دیدمشان. وسط چهارراه بودند. چند ماشین بزرگ که پشتشان پر از آدم بود، همه کج و معوج روی هم تلنبار شده بودند. آنجا پر از نیروی پلیس بود که نمی‌گذاشت هیچکس حتی از دور بایستد و تماشا کند. آن جوانی را دیدید که وسط چهارراه افتاده بود و در حلقه‌ی مرگبار نیروها دست و پا می‌زد، دیدید که باتوم‌ها بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند؟ دیدید پوتین‌ها آوار می‌شدند رو سرش؟ فقط کافی بود در آن سکوت وهم‌آلود کمی بایستید تا ببینید هر چند دقیقه فریاد دلخراش جوانی شب را می‌شکافت و سکوت را بر هم می‌زد. که از نقطه‌ای در حلقه‌ی بی‌رحم نیروها دست و پا می‌زند و فریاد می‌زند رحم کنید. که فقط رحم کنید. که دستانش از پشت بسته بود و کشان کشان به سمت قفس‌های حمل حیوان (نام درستش همین است دیگر؟) برده می‌شد و باتوم‌ها که بالا می‌رفتند و باتوم‌ها که پایین می‌آمدند. همه جا نیروهای خدوم انتظامی بودند که آمده بودند امنیت بدهند. تا نظم را برقرار کنند. باتوم‌ها می‌رفتند بالا برای امنیت، می‌آمدند پایین برای نظم. جسم نیمه جان جوانی که زیر ضربات باتوم و پوتین، جانی در بدنش نمانده بود چار دست و پایش را مثل گوسفند گرفتند و برای امنیت پشت آن قفس‌های حمل حیوان انداختند. چهارراه آزادشهر پر از امنیت بود. راستی که امنیت چقدر ترسناک بود. چقدر خونین و مرگ‌آلود. به سمت پایانه رفتم. اینجا عرصه‌ی قدرت‌نمایی نیروهای خدوم بود. باید این همه امکانات جایی به کار بسته شود دیگر، نه؟ چه بهتر از این جوان‌های معترض و بی‌دفاع. راحت می‌شود قدرت را به آنها دیکته کرد. گله‌های موتوری نیروهای خدوم با آن هیبت ترسناک و بوق‌های کرکننده در خیابان رژه می‌رفتند و خود نشان می‌دادند. تمام نمی‌شدند. مگر می‌شود خفه نشد؟ 

به سمت پایانه در حرکت بودم. خیابان و پیاده رو پر بود از نیروهای لباس شخصی و بسیجی‌های پایگاه‌های مختلف، که گروه گروه به دنبال معترضین می‌دویدند و می‌گرفتندشان. که داد می‌زدند اینجا نایستید، متفرق شوید. راست می‌گفتند، ملک طلق پدرشان بود، ما نباید آنجا می‌ایستادیم. مشهد در آمار بسیجی و لباس شخصی بی‌سابقه است به گمانم. انبوهی از بسیجی، که در حال انجام تکلیف بودند. تکلیفشان؟ حفاظت از ملک پدری و سرکوب مردم. تا از نزدیک نبینید، معنای سرکوب را نمی‌فهمید. معنای ترس و اضطراب و توهین و کتک خوردن و مثل حیوان دستگیر شدن و برده شدن را نمی‌فهمید. من آنجا صحنه‌ی رویارویی قدرت نظامی در برابر بی‌دفاع‌ترین مردمان را دیدم. و دیدم بسیجی‌هایی که با شلوار پلنگی و پرچم حزب‌الله با موتور در خیابان جولان می‌دادند و با انگشت علامت پیروزی نشان می‌دادند. می‌بینید؟ همه در سایه‌ی قدرت نظامی سینه جلو می‌دهند. و مردمی که با بغض و نفرت فقط نگاه می‌کردند. چه کنند؟ بروند جلو تا در مقابل آن حجم عظیم نیرو و امکانات مثل سگ کتک بخورند و بازداشت شوند و معلوم نباشد حتی خبری هم به خانواده‌هایشان می‌رسد یا نه؟ کجا بروند؟ دیدید بسیجی‌ها چقدر قدرت دارند؟ همیشه پیروز می‌شوند. ولی آن همه جمعیت همه با نفرت نگاه می‌کردند، پس آنها پیروزی‌شان را کجا به دست آورده بودند؟ وسط چارراه آزادشهر یا در قلب‌های مردم؟ بنای ظلم فرو ریختنی‌ ست...

نزدیک پایانه سر و صدا زیاد بود. جمعیت در خیابان و پارک ایستاده بودند و عده‌ای رژه‌ی موتورها را سوت می‌زدند و هو می‌کردند. روی هر موتور دو نفر زره پوش سوار بودند و هر کدام یکی از آن "حیوان"های بازداشت شده را بین خود می‌گذاشتند و گاز می‌دادند. آن جوان‌ها کجا می‌رفتند؟ شما می‌دانید؟

در پایانه بودم، ناگهان لشکری از موتورهای نیروهای ویژه با بوق و دود و باتوم و تفنگ و گازهای اشک‌آور در دست، محوطه را از خود پر کردند. این همه نیرو برای همین جمعیت بی‌دفاع و آرام؟ من قسم می‌خورم در مدتی که میان جمعیت بودم نه شعاری داده شد و نه اموالی آسیب دید. چرا می‌زدند؟ من مردم و جوان‌هایی را دیدم که فقط آمده بودند اعتراض‌ها و بغض‌های فروخورده‌ی سالیانِ خود را با حضور خود نشان بدهند. که حتی اگر از شدت عصبانیت و خشم آسیبی هم به جایی می‌رساندند حق داشتند. من معنای خشونت را آنجا به چشم دیدم که چطور نیروها مردم را کتک‌خور خود می‌دیدند و بی‌هوا و بی‌حساب فقط می‌زدند. تا حالا جای باتوم روی بدن را دیده‌اید؟ باتوم شوخی نیست. این گرفتن‌ها و بردن‌ها شوخی نیست. 

پشت نرده‌ها پیرزنی با یکی از بسیجی‌ها که سعی کرده بود خود را چهره‌ای اهل گفتگو و مدارا نشان دهد حرف می‌زد و عده‌ای جمع شده بودند. چند قدم پشت سر آن بسیجی لشکری بود از نیروهای ویژه و لباس شخصی‌ها. پیرزن می‌گفت مردم دیگر خسته شده‌اند، چرا عرصه را بر مردم تنگ کرده‌اید... بسیجی پاسخی کوتاه برای حفظ آرامش گفت. پیرزن گفت چرا جوان‌ها را می‌زنید و می‌برید؟ پاسخ همان پاسخ تکراری بود: "چون به اموال عمومی آسیب زده‌اند..."! البته من هم کلی اموال خصوصی خانواده‌ها را دیدم که زیر مشت و لگد و باتوم نیمه‌جان افتاده بودند و به مقصدی نامعلوم برده می‌شدند. پیرزن گفت مردم دیگر شما را نمی‌خواهند و... که دیگر آن بسیجی مدارا را کنار گذاشت و فریاد زد بس است، متفرق شوید، اینجا نایستید.

آن وسط مردی حدودا سی ساله در حلقه نیروها تقلا می‌کرد و آنها کشان کشان می‌بردنش. سر نترسی داشت. همانجا هم در حال اعتراض بود و حرف می‌زد. تقلا می‌کرد. آن پیرزن کاملا نزدیک نیروها رفته بود و با گریه می‌گفت "ولش کن، ولش کن". از اینور و آنور گهگاه فریادی بلند می‌شد و بر سر آن قوم ظالمین فرود می‌آمد که ولش کن بی‌شرف. کم کم همان جمعیتی که من بینشان بودم همه فریاد می‌زدند "ولش کن ولش کن" و "بی‌شرف، بی‌شرف". و چه بی‌شرف‌هایی هستند آنها که به روی مردم خود تفنگ می‌کشند. همه در حال شعار بودند که با هجوم یکباره‌ی لباس شخصی‌ها با آن چهره‌ی عذاب‌آورشان، فرار را بر قرار ترجیح دادند. من بلافاصله دست‌هایم را در جیب قرار دادم و بدون اینکه نگاهشان را به خود جلب کنم طوری وانمود کردم که گویی تماشاگرم. دو سه بسیجی جوان هجده نوزده ساله‌ی کنار مرا گرفتند تا ببرند. صحنه‌ی غم‌انگیزی بود که هرگز از خاطرم نخواهد رفت، آن جوان گوشه‌ی پالتوی مرا چسبیده بود و با ترسی غریب فریاد می‌زد کمک کن... من هم با اینکه می‌دانستم به تنهایی هیچ کاری از دستم ساخته نیست، از پشت گرفتمش و رو به آن چهره‌های عذاب‌آور می‌گفتم ولش کنید. چند چهره‌ی عذاب‌آور دیگر هم به سرعت به آن چهره‌های عذاب‌آور اضافه شدند و در حالی که او را کشان کشان می‌بردند مرا به صورتی وحشیانه هل می‌دادند و داد می‌زدند که "به تو چه" "تو چکاره‌ای". کاری از دستم برنمی‌آمد، یکی از آن چهره‌های عذاب‌آور نمی‌دانم چه چیزی را محکم بر پشتم فرود آورد که حتی از روی پالتوی ضخیمم هم دردی بسیار داشت. جوان هجده نوزده ساله با آن ژاکت آبی‌رنگ دور می‌شد و من تنها ایستاده بودم و وحشت حاکم بر فضا را نظاره می‌کردم. فاصله‌ی بین کتک خوردن و برده شدن، و جان سالم به در بردن، بسیار اندک بود. وحشتی غریب بر همه جا حاکم بود. هیچکس شعاری نمی‌داد و حرکتی تند نمی‌کرد اما همه باید کتک می‌خوردند و بازداشت می‌شدند. به یک نفر از بین جمعیت گفته بودم این‌ها می‌گویند اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید، به نظرت خودشان تا چند سال آینده را خواهند دید؟ و موتوریِ زره پوشی که چسبیده به پیاده رو گاز می‌داد و لگد حواله می‌کرد تا مردم عقب بروند و متفرق شوند. گفتم این قدرت‌نمایی‌ها فروخواهد نشست. در ذهنم این بیت چرخ می‌خورد که "آن که اسب داشت غبارش فرو نشست، گرد سم خران شما نیز بگذرد...". و جمعیت به سمت خیابان امامت کشیده شده بود. خستگی و حیرت و نفرت از سر و رویم بالا می‌رفت.

در راه بازگشت بودم. همه جا شب بود، و خیابان زیر چرخ‌های گلّه‌های موتوری که شلوار پلنگی داشتند و انگشتانشان را به علامت پیروزی بالا گرفته بودند ناله می‌کرد...

  • ۹۶/۱۰/۱۱
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۹)

  • زِدْ عِِـچْ آرْ …
  • بنای ظلم فروریختنی ست ...
    پاسخ:
    ها به مولا
    الملک لا یبقی مع الظلم 
  • بیست و دو
  • چقدر درد داشت این پست
    چقدر دلم برای مردم میسوزه 
    پاسخ:
    این دل سوختنها چه فایده داره وقتی باز انتخابات بعد انگشتهای جوهریمون رو می‌کنیم تو چشم همه‌ی این بغض‌های فروخورده؟ مخاطبم تو نیستی بیست و دو، مخاطبم همه‌ است
    آن که اسب داشت غبارش فرو نشست، گرد سم خران شما نیز بگذرد...
    پاسخ:
    تاریخ این رو ثابت کرده، غبارهای ظلم و تحقیر و سرکوب فرو می‌نشیند...
    ای نوبت از کسان به شما ناکسان رسید، نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
    پاسخ:
    نوبت‌ها در این مملکت قرن‌هاست بین ناکسان جابجا می‌شود. 
    کجا هستند کسان ما؟ کجا رفتند کسان ما؟...
  • פـریـر بانو
  • چقدر دردناک و غم انگیزه این اوضاع...
    پاسخ:
    نه تنها این اوضاع، که آن اوضاع و هر اوضاع...
    نتونستم متن رُ کامل بخوانم ... بار روانیِ زیادی روی دوش همه مونه ...
    اگر از نزدیک نمی دیدم، هرگز باور نمی کردم این دیده ها رُ که به قلم آوردی ...
    ممنون ازت که نوشتی؛
    بگذار ثبت تاریخ بشود؛ هرچند باور کردنی نیست و من اطمینان دارم زمانی می رسه که هضم این حجم از وحشی گری برای آیندگان امکان پذیر نباشه.
    اما بگذار بماند تا آیندگان بدانند وقتی دین، بر مردم حاکم بشه، چه فجایعی به بار می آورد.
    باز هم بنویس؛ بنویس که قلم قوی ترین سلاح است ...
    پاسخ:
    چرا نتونستی کامل بخونی؟
    برای من حیرت‌انگیز بود حجم سرکوب این اعتراضات ساده و آرام. چقدر زدند، چقدر بردند. خودت هم بودی و دیدی، خودت هم دیدی. هم کتک می‌خورند هم بازداشت می‌شوند هم سرنوشتشان نامعلوم است و هم آشوب‌گرند، هم فتنه‌گرند، هم مورد ملامتند. هم خیلی بدبختیم، هم خیلی بیچاره‌ایم. و هم هیچ راه نجاتی نیست...
    برای من هم این اتفاق افتاد توی همون شب دو سه بار. وقتی دیدم پسری رُ گرفتند، یکی دو تا بسیجی جمعیت رُ متفرق می کردند و از اون پسر بازجویی می کردند. من اما نرفتم، ایستادم و گفتم چیکارش دارید ؟
    بسیجیه گفت: به شما ربطی نداره. من هم جوابش رُ دادم و نرفتم؛
    و طی همون چند ثانیه که حواس بسیجی ها پرت شده بود، کم کم چند نفر دیگه هم اومدند و به خودم که اومدم دیدم ولش کردند اون پسر رُ ...
    یک بار دیگه هم یک جمع سه نفره رفتند جلو و یه نفر رُ نجات دادند از دست بسیجی ها.
    اتحاد، این اراذل افراطی رُ از پا در میاره ...

    + سخت بود برام یادآوری اون حجم از سرکوب و پستی که دیده بودم، نتونستم ادامه بدم خواندن متن رُ؛ الان کامل خواندم.

    زمان و تفکر همه چیز رُ درست خواهد کرد و ایران هم روزی آزاد میشه؛ راه نجات مبارزه است، مبارزه با جهل، مبازره با فساد، مبارزه با ظلم ...
    همین ایستادگی و نوشتن و ثبت وقایع، به آیندگان درس های زیادی میده و بی شک راه رسیدن به آزادی و راستی رُ هموارتر می کنه.
    پاسخ:
    می‌دانم، همه‌‌ی این دم و دستگاه مثل سگ می‌ترسد از مردم

    من فعلا به هیچ آلترناتیوی فکر نمی‌کنم. تنها به دنبال تحدید قدرت و بسط آزادی هستم. این استبداد دینی هم کم کم بساطش برچیده می‌شود. ظلم کِی دوام یافت که اینها دوام یابند
    خوندم بارها و به هرکی می شناختم اون پیام کانالتو فرستادم
    وای و وای و وای
    پاسخ:
    ممنون علی‌جان که کمکم کردی و به دیگران هم دادی بخوانند. خیلی مخلصیم
  • علیـ‌ تَرین
  • عزیز من پستتو بدون اجازه کپی کردم تو وبلاگم..
    خیلی توصیف دقیق و خوبی بود.... واسه منی که همینا رو دیدم اشکمو در آورد...
    اگه نباید کپی میکردم بگو حذفش کنم
    پاسخ:
    خیلی کار خوبی کردی علی‌جان. نیازی به اجازه نیست به هیچوجه، اصلا به نام خودت بزن نوشته رو. من فقط میخوام خونده شه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی