از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

جایی میانِ این جا نبودن

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

نوجوان بودم. روی جدول کنار خیابان ایستاده بودم. گفتم این بالا انگار روی ابرهاست. چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم. ازدحام پیاده‌رو و همهمه‌ی خیابان رنگ باخته بود. من آن بالا بودم، روی ابرها. انگار که خانه اینجاست، و قرار اینجاست، و همه چیز اینجاست. آرام راه می‌رفتم، شاید هم می‌خندیدم. یاد خانه افتادم. ابر دهن باز کرد و من سقوط کردم، چشمانم بسته بود. توی جوی گشاد و بدبوی خیابان بودم و از درد به خود می‌پیچیدم. کف دست‌ها و زانوهایم زخمی بود و رهگذران ریز می‌خندیدند. مردی کمکم کرد. خود را از بوی گند جوب بالا کشیدم. خیابان دور می‌شد. زنِ صندلی عقب دماغش را گرفته بود. دستم روی زانویم بود و چشمانم را بسته بودم. خیابان رودخانه بود. گفتم من ماهی‌ام. شنا می‌کردم و آب می‌خوردم، شاید هم می‌خندیدم. گفت کجا پیاده می‌شوی. گفتم بالاتر. جلوتر زد روی ترمز. چشمانم را باز کرده بودم. پولش را دادم. پیاده شدم. تاکسی می‌رفت و زن دماغش را گرفته بود. لباس‌هایم توی تشت گوشه‌ی حمام بود. سماور قل قل می‌کرد. خانه سرد بود. مادر لعنت می‌فرستاد. پدر زده بود توی صورتم. چراغ زرد حمام خاموش و روشن می‌شد و از دوش آب می‌ریخت. چشمانم بسته بود. من زیر آبشار بودم، ته جنگل‌هایی که دست هیچکس به آنها نمی‌رسید. گفتم من خرگوشم. آواز می‌خواندم شاید هم می‌خندیدم. پدر گفت صدایت را ببُر. جنگل‌ها ناپدید شدند. چشمانم باز بود و لباس‌ها توی تشت گوشه‌ی حمام بود. سفره پهن بود. املت دوست نداشتم. پدر گفت باید بخوری. تلویزیون اخبار بود. مادر سفره را جمع کرد. پدر توی اخبار بود. مادر روی ظرف‌ها خم شده بود. اتاق سرد بود. زیر پتو بودم. پلنگی قهوه‌ای رویم چنبره زده بود. من از او نمی‌ترسیدم. یک روز بهم گفته بود می‌خواهد برود. بهش گفته بودم مرا هم ببر. گفته بود جنگل زیباست، همه خوشحالند. گفته بودم مرا هم ببر. گفته بود دیوار ندارد، جوب ندارد، اخبار ندارد، مدرسه ندارد. گفته بود جنگل پر از درخت و پرنده است. گفته بودم مرا هم ببر. ولی خسته بود. خوابیده بود. ولی خسته بودم. خوابیده بودم. صبح مدرسه بود. صبح نیمکت‌های سرد کلاس بود. صبح را دوست نداشتم. پلنگ را دیدم که به من خیره شده بود. دستم را گذاشتم توی دستهایش. چشمانم را بسته بودم. گفتم من پلنگم. خندیده بود. پتو را روی سرم کشیدم، پلنگ تا گردنم بالا آمد. توی دلم پر از گریه بود. اتاق سرد بود. خوابیده بودم، شاید هم گریه می‌کردم.

  • ۹۶/۰۹/۱۹
  • حضرت کازیمو