از دوردست‌های تبعید

وادیِ حیرت

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۳ ب.ظ

و خود را خسته و تنها میان آن هیاهوی غریب موج دریای جنون دیدم

شبی آکنده از غربت

که از ظلمت برون آورده بود جسم نحیف خویش را نوری پر از تاریکی و وحشت

و ترسی سرد و بی‌پروا تن بی‌جامه‌ی خود را خموش و گنگ و بی‌نجوا به بالا می‌کشید از این تن شوریده‌حالِ زار

به ناگه هیبتی هایل‌تر از هر آنچه در وصف و گمان آید 

پدیدار آمد از جایی میان قُلزم پر خون

شنیدم پیرِمردی با صدایی خشک و لرزان زیر لب می‌گفت:

"چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟"

و من ترسیده و خاموش

چُنان بیدی بلرزیدم 

و رازآمیزیِ این موج و آن هیبت، و آن پیر خمیده قامتِ محزونِ پر اندوه

هراسی در دلم افکنده بود انبوه

و خود را سرنگون دیدم

که چشمانم به جز تاریکی و وحشت، و ظلمت‌های بی‌پایان جانفرسا

وَ لا یُبصِر فکَالأعمیٰ

همه ظلمت، همه ترس و همه غوغا

و چیزی اندر آن وادی به جز حیرت نشد پیدا

نشد پیدا

نشد پیدا...

  • ۹۶/۰۹/۰۲
  • حضرت کازیمو