از دوردست‌های تبعید

درست همانطور که هست

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ

ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد

سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد *


دیگر کم کم دارم به مرحله‌ی ترک تعلّق از آدم‌ها می‌رسم. این رسیدن، هم ارادی است هم غیر ارادی. هنوز فاصله‌ی زیادی مانده تا نقطه‌ی رهاییِ کامل، اما قدم‌های اول را برداشته‌ام. دیگر کم کم باید احساساتم را لگدمال کنم و در کمال بی‌رحمی سرکوبشان کنم. احساسات بیش از آنکه رنج زیستن را هموار کنند، بر حجم آن اضافه می‌کنند. هیچ دلیل محکمه‌پسندی برای این حرف ندارم، این‌ها را تجربه به من آموخته است؛ بدون ذره‌ای گذشت یا مدارا. دیگر باید بپذیرم رؤیاهای نوجوانی توهمی کودکانه بیش نبودند. هر چه سنم بالاتر رفت رؤیاهایم بیش از پیش رنگ باخت، هم کمتر شد و هم دست یافتنی‌تر و کوچک‌تر. اما امروز در نقطه‌ای قرار دارم که هیچ اثری از هیچ رؤیا و آرزویی نمانده است. جنگل‌ رؤیاهایم مدتی بود که آتش گرفته بود و گمان کنم اکنون از آن چیزی جز خاکستر و دود باقی نمانده باشد. شاید در نگاه اول خوب به نظر برسد، اما این بدترین اتفاق است. زندگی بی رؤیا برهوتی بی‌پایان است. این پوچی بی‌ثمر رهاوردش تنها رنج است و اندوه. اندوهی بی‌انتها و رنجی ناتمام. دوستی به من گفت همه چیز را همانطور که هست دوست داشته باشم. و این آخرین ضربه به بنای رو به ویرانی نهاده‌ی احساساتم بود. من دیگر می‌خواهم همه چیز را همانطور که هست دوست داشته باشم، و به تقدیر تن دهم. می‌دانم که تقدیر من تنهایی ست. تنهایی اولین منزل و آخرین منزل این سفر بی‌ثمر است. باید این جبرهای ناگسستنی را همانطور که هست بپذیرم و دوست داشته باشم. درست همانطور که هست.


*بیدل دهلوی

  • ۹۶/۰۸/۳۰
  • حضرت کازیمو