از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آن عصرهای بی‌نشان

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۱۴ ب.ظ

 محبّت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را

 کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را *


همین خیابان بود؟ نمی‌دانم. خیابانی بود بی‌عبور‌، با درختانی بی‌برگ و عریان در دو سو. گهگاهی صدای حزین گام‌های عابری، یا بوق خاموش اتومبیلی، شاید هم قار قار بی‌رنگ کلاغ‌های دلتنگ عصرهای سرد پائیزی. هر چه بود زیبا بود. شاید هم همهمه بود. شاید هیاهوی عابرین، بوق‌های کرکننده‌ی خیابان. من نمی‌دانم. با او که بودم دنیا می‌ایستاد، زمان توقف می‌کرد و همه چیز‌ در سکوت سرد لامکان فرو می‌رفت. تنها من بودم با پالتوی بلند و سیاهی بر تن، و او که بازویم را سخت فشرده بود و گام‌های منظمش و نگاهش که به روبرو بود. شاید هم روبرویی نبود، نمیدانم. فقط صدای او بود، صدای نفس‌هایش. کاش اسم آن خیابان را می‌دانستم. تنها خش‌خش برگ‌های بی‌قرار پاییز را به یاد دارم که هر گاه قدم می‌زدیم زیر پای‌مان غریبانه و بی‌نجوا به رقص می‌آمدند. آنجا حتی در دل اردیبهشت هم پاییز بود. درختان، لخت بودند و برگ‌های انبوه خزان‌زده زیر گام‌های بی‌نظم‌مان چون فرشی از تار و پود دلتنگی و سکوت گسترده بودند. نمی‌دانم، شاید هم برگی نبود. ما دوش به دوش هم قدم می‌زدیم و من تنها به صدای گرم نفس‌هایش و آوای خوش سکوتش گوش می‌سپردم و چشم‌هایم را بر هم می‌نهادم تا مگر بیشتر و بیشتر در حجم غریبِ «بودن‌»ش فرو روم و گرمای ناصبور دستانش را بغل گیرم. آن خیابان بی‌انتها بود. تا ابد می‌شد در آن قدم زد و «بودن‌»ش را به نظاره نشست. آه چه خیابان غریبی بود. چه بوی عجیبی داشت. درست روبروی آن سینمای متروک -شاید هم متروک نبود، نمی‌دانم- در میان هاله‌ای مقدس از شرم و عصیان به آغوش کشیدمش و آرام و بی‌قرار، بوسیدمش. بوسیدنی کوتاه اما به رنگِ ابدیّت. چشم‌هایمان بسته بود و قلب‌هایمان پر تپش. درست روبروی همان سینما، که شاید هم نبود، شاید هم هیچ چیز نبود. تنها من بودم و او. اویی که بود، یا شاید هم نبود... لعنت به آن عصرهای بی‌سرانجام. عصرهایی که تا ابد پاییز بودند.

همین خیابان بود؟ نمی‌دانم


*دیوان مولانا "بیدل"

  • ۹۶/۰۸/۰۷
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۸)

چه قشنگ گفتی: "آوای خوش سکوتش.."

مکان ها بوی مخصوص به خودشونو دارن. جوانتر که بودم حس میکردم.
پاسخ:
مخلصانیم

منم تا میانسالی حس می‌کردم اما پیری همه چیزم را گرفت
گام هایتان بی نظم بود یا منظم بالأخره ؟
پاسخ:
از ظرایف متنه. ظرف حدوث این دو متفاوته  :-"
  • مـــحـــدثـــه ...
  • یا حضرت اندوه...!
    پاسخ:
    یا اندوه حضرت
    همه قشنگیش به اینه که گاه منظم باشه و گاه بی نظم :)
    پاسخ:
    اینم توجیه قشنگیه ؛)
    "لعنت به آن عصرهای بی سرانجام.. "
    ما بین خودمون وقتی میخوایم شدت ابراز احساس رو نشون بدیم میگیم مثلا لعنت به تو، لعنت به دوری، لعنت به تهران و ... الان با خوندن اون قسمت از متن یاد لعنت گفتناش افتادم و دلم تنگ تر شد حتی. لعنت به دلتنگی! :/
    پاسخ:
    آخ، حقا که لعنت بر دلتنگی
    امیدوارم اون دوری به نزدیکی بدل بشه :)
    (: اینقد بدم میاد تعریف تمجید کنم ولی واقعا اینقد خوب بود هیچ حرفی نزاشت واسه گفتن!
    پاسخ:
    وقتی یکی مثل پری ازم تعریف کنه ینی خیلی کارم درسته ؛)
    چقد ملموس و آروم :)
    شنیدن صدای نفس هاش کافیه تا عمق احساس رو فهمید.
    پاسخ:
    مخلصانیم
    بلی بلی
  • °° مریم °°
  • قشنگ و خوب بود. 
    +آه از رویای راه بی پایان. 
    پاسخ:
    ممنونم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی