از دوردست‌های تبعید

به رقص آ در برم

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۳۶ ب.ظ

 ای خدا جان را تو بنما آن مقام

 کاندرو بی حرف می‌روید کلام *


چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. شهر در غباری از سکوت و تردید گم شده است و تیک تاک ساعت روی دیوار، هر لحظه، گذر بی‌درنگ زمان را یادآور است. شب است. پیکر لاغر ذهنم ساعت‌ها زمستان خیالت را با پای برهنه دویده است، و اکنون در تبی سوزان به هم می‌پیچد. می‌گویم از هر چه محدودیت است باید رهید. نجوایم در صدای حزین خنده‌‌ی خاموشت گم می‌شود. من روزی تبر را بر دوش خواهم کشید و واسطه‌ها را فرو خواهم ریخت. من از "زبان" بیزارم. زبان، منِ تو را در نقصانی ناگزیر غرق می‌کند و توی من را نیز. روزی واسطه‌ها را فرو خواهم ریخت تا آن روز بی‌ هیچ واسطه‌ای "خود‌"ت را در آغوش کشم. تا تو من شوی و من تو. من از زبان بیزارم. فرو‌ ریز این رنج مدام را، این اندوه ناگسستنی را. بگذار جان‌هایمان در وحدتی غریب در رؤیای شیرینِ با هم بودن غوطه‌ور شود...

چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. باید بکوشم بی‌نگاه ببینمت. بی دست و پا لمست کنم. باید حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا بی وجود این نامحرمان با تو به نجوا بنشینم، تا در سکوت گنگ شبانگاهان، بی‌هیچ همهمه‌ی اغیار و بی هیچ واهمه‌ و فریاد، آرام بخوانمت و آرام تن گرم بی‌حصارت را، بی‌حساب، در توقف ابدی اسب‌های راهوارِ زمان، به آغوش کشم.  


*مثنوی معنوی. دفتر اول

  • ۹۶/۰۸/۰۶
  • حضرت کازیمو