از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

زمستان و سکوت

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ب.ظ

کاش خدایی بود تا بتوان به او شکایت برد. به آنها که خدا دارند حسودی‌ام می‌شود. خدا نداشتن عین بدبختی‌ست. کاش من هم خدایی داشتم تا زمان‌هایی که از همه‌ی خلائق بریده‌ام سرم را می‌گذاشتم روی شانه‌ی خدایم و روز و شب می‌گریستم. شکایت زندگی را پیش او می‌بردم و حرف‌های مگو و اسرار پنهان قلبم را به او می‌گفتم، و او با آن هیبت خدایی و صوت رحمانی و نگاه آرام‌ و نافذش در گوشم آرام نجوا می‌کرد خلق الانسان فی کبد. دستی بر سینه‌ام می‌نهاد تا از آتش سوزنده‌اش بکاهد. با همان آرامش ابدی من را به آغوش می‌کشید و با هم می‌گریستیم. آه...

کاش خدایم نمرده بود.

  • ۹۶/۰۷/۱۷
  • حضرت کازیمو