از دوردست‌های تبعید

گره اندر گره زلفت

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

دوش در برهوت ظلمت‌زده‌ی لاوجود با فانوسی در دست به جستجوی رد پایی از تو کران تا به کرانِ عدم را کاویدم، شاید که بیابمت. می‌دانم که تو فراتر و پاک‌تر از آنی که به لباس "وجود" در آیی. جان، وجود است و جانِ جان، عدم. حقیقت آن چیزی نیست که هست بل آن چیزی‌ست که نیست. این را دوش پارمنیدس به من گفت. در همان برهوت لاوجود ملاقاتش کردم. قرن‌ها بود که در آن ظلمت لایزال به جستجوی حقیقت، منزل به منزل راه می‌پیمود، گرچه راهی نبود. آنجا هیچ نبود. هر چه بود عدم بود. چشمانش برقی نداشت، مات مات. با سر و مویی ژولیده و جامه‌ای کهنه و پروصله، با صدایی که گویی شنیده نمی‌شد. همو به من گفت که عشق سراب است. که تا آنجا در آتشِ درون سوزم و سوزم تا خاکستر شوم، تا خاکسترم بر باد رود، تا بتوانم در هوایی که تو آن را نفس کشیدی به رقص آیم و آیم تا گم شوم...

گفت این است سرانجام عشاق، سرابی از وصال. 


 +

  • ۹۶/۰۷/۱۴
  • حضرت کازیمو