از دوردست‌های تبعید

ز گرانانِ جهان رطلِ گران ما را بس

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۲ ب.ظ

باز باید بنویسم تنها برای خودم. بنویسم از جنگل آرزوهایی که با یک شعله‌ی کبریتت خاکستر شد. بنویسم از دریای موّاج رؤیاها که برای صید مروارید نگاهت تا اعماقش را کاویدم اما هیچ نیافتم و کوسه‌های فراقت تن بی‌جانم را دریدند و شدم مشتی استخوان زیر ماسه‌های سیاه فراموشی. بنویسم از جاده‌های بی‌انتهای دلتنگی که بی گرمای تنت و بی لمس حریر دستانت، تنهای تنها پیمودمش به امید رسیدن به پایان این پیچ و خم لعنتی، اما نهایتی نبود وقتی تو نبودی. بنویسم از ستاره‌ی دنباله‌داری که برای چند لحظه آسمان غبارآلود شبم را روشن کرد و من چه خوش‌خیالانه آن را خورشیدی عالمتاب تصور کردم. می‌دانی، من نمی‌دانستم ستاره‌های دنباله‌دار عمری ندارند، نمی‌دانستم لحظه‌ای هستند و دیگر نیستند. باز باید بنویسم از رقص اندوهبار عقربه‌ها روی صفحه‌ی شوم ساعت روی دیوار، که لحظه به لحظه مرا آگاه می‌کند از مرگ لحظه‌ها. تیک تاک‌شان صدای ورق خوردن صفحه‌ی عمرم است، هر ورق که می‌خورد صفحه‌ای بر اوراق بی‌حد تنهاییم می‌افزاید. می‌دانی تنهایی چیست جانِ جان؟ این که حتی در خیال هم بودنت را نتوانم تصور کنم. این که خیالت هم از من فرار کند، گرچه من مدتهاست دیگر دندان طمع را کنده‌ام. من آن روزی که آرزوهایم نهالی بود و با دستان کوچکم به آن آب می‌دادم چه می‌دانستم که روزی جنگلی خواهد شد از درختانی تنومند و سر به فلک کشیده، درختانی که مطمئن باشم با هیچ تبری خراشی هم نخواهد دید. چه می‌دانستم که همین جنگل پهناور روزی با شعله‌ی کبریتی خاکستر خواهد شد. چه می‌دانستم؟

  • ۹۶/۰۷/۱۲
  • حضرت کازیمو