از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

نخل‌های بی سرِ رؤیاها

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

گیسوان پریشانت در دستان لرزان باد می‌رقصد و هر چه هست شب است. شب دستم را می‌گیرد و هر دو از دیواره‌های نمناک ذهنم بالا می‌رویم. پررنگ‌ترین راز، نقشی کمرنگ در انتهاترین تاریکی دالان‌های پیچ در پیچ خیال، آشفته‌ترین نغمه از دوردست‌ترین پرواز وحشی پرنده‌های امید. شب به آغوشم می‌کشد و همه چیز می‌چرخد. صدایی نیست مگر نوای کم‌جان بارانی که نمی‌آید و بادی که نمی‌وزد. زمین می‌چرخد. آسمان می‌چرخد. باران می‌چرخد، ابرها می‌چرخند. همه چیز می‌چرخد. تو نیز می‌چرخی. با همان گیسوان پریشانی که یله است در دست باد، در پیچ و تابی پر‌ از افسون سرد رسیدن، در خروش و سماعی گنگ و خاموش. من معلق میان زمین و آسمان، آهسته و آرام به تو نزدیک می‌شوم. تو می‌چرخی و زمان و زمین می‌چرخد. شب می‌آید. شب در آغوشم می‌کشد. هیچ چیز نیست. تنها پرنده‌ای که به سوی مقصدی نامعلوم در پرواز است. پنجره‌ها نیمه باز است و آسمان صاف و بی‌ابر. شب نگاهم می‌کند...

  • ۹۶/۰۹/۲۱
  • حضرت کازیمو