از دوردست‌های تبعید

پاییز در خیابان

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

یک روز پاییز را دیدم. سرد بود و خموش، با چشمانی که گویی گورستانی بود از نعش بی‌جان پرستوهای امید و آرزو، تلی خاکستر از جنگل رؤیاهای خیس و تبدارِ خیال. با هم روی نیمکتی نشستیم و در سکوتی عمیق فرو رفتیم. او سکوت را شکست. با لحنی مردّد گفت: "منتظر کسی هستید آقا؟" صدایش شبیه صدای پیچیدن باد بود در شاخه‌های لخت و عور درختان، در خیابانی از خلوت و سکوت آکنده. گفت: "انتظار انسان را پیر می‌کند آقا." عصری دلتنگ بود، با هوایی که شوق باریدن داشت. به سیاهی محنت‌اندود کلاغ‌ها خیره شدم که با صدای غریب‌شان خطی بر سکوت ناآرام شهر می‌کشیدند. گفتم: "نه منتظر کسی نیستم. هیچگاه منتظر کسی نبوده‌ام." سردم بود. با همان آرامش خزان‌زده‌اش گفت: "انسان با انتظار زاده شده. انتظار است که به زندگی معنا می‌بخشد." سیگاری آتش زدم: "انتظار، معنا را از زندگی می‌ستاند. معنای در انتظار تنیده، حاصل وهم است. ما کشتگان وهمیات خویشیم." خنده‌ای کرد. کلاغ‌ها از شاخه‌های عریان درختان جستند و آسمان را از خود پر کردند. گفت: "وهم به انسان زندگی می‌بخشد. حیات ذاتا بی‌معناست. این انسان است که باید با وهم و خیال، برای زندگی خویش معنا بسازد، اگرنه در یأسی مدام و اندوهی بردوام گرفتار خواهد آمد." گفتمش: "خیالی که نتوان در آغوشش کشید قاتل جان است. آنچه لمس نگردد، گویی که نیست." سکوت شد. سیگاری دیگر آتش زدم. صدایش نجوایی بود آرام و غریب: "می‌دانم چه در دل داری، آنچه در دل داری بر زبان میاور، که اغیار پرشمارند و محرمی نباشد کس را. دنیا دارالفراق است جوان. آدمی بی‌وفاست. عشق و شعر پشم است. خودت را رها کن جوان. دنیا را رنگی نیست برای فریفتن و نقشی نیست برای دل بستن. خود را در بحر عمیق فراموشی غرق کن. غرق شو تا نجات یابی..." 

... وقتی نیمکت را خالی یافتم، دیدم که همه جا تابستان است، اواخر شهریور. شب که آمد برخاستم و به سوی مقصدی نامعلوم خیابان‌‌ها را پشت سر گذاشتم. آسمان می‌رفت که بارانی شود.

  • ۹۶/۰۶/۲۲
  • حضرت کازیمو