از دوردست‌های تبعید

در حیاط کوچک پاییز‌ در زندان - روز اوّل

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

[شانزدهم شهریور؛ غم، تردید، ابهام]


ظهری خاکستری. گوشه‌ی اتاق

زیر پتو لوله شده‌ام در خودم، و نگاهم به دیوار روبرو و قفسه‌ی کتاب‌ها گره خورده. حیران و سردرگم در میان چند دو راهی بزرگ در خود می‌لولم و فکر لعنتی‌ام به جایی قد نمی‌دهد. دیشب سایت را چک کرده بودم و "عدم تایید" مردک بی‌شرف را جلوی اسم خودم دیده بودم. دو راه پیش رویم است که هر دو در مه‌ی غلیظ فرو رفته‌اند. بی‌انتها، نامعلوم، فرو رفته در غبار و تاریکی. مدرک و پول و منزلت اجتماعی و کوفت و زهرمار را باید دود کنم بفرستم هوا. یک موی آزاده زیستن را به صد کاخ این خوک‌صفتان نمی‌فروشم. شاید مطرودی بی‌نام و نشان... آینده‌ تاریک و مبهم است.


همان ظهر. همان گوشه از اتاق

 [خودسانسوری]


عصری دلگیر. حوالی پاییز

نشسته‌ام در ماشین. پدر غر می‌زند، صحبت می‌کند، حرف می‌زند... ناراحت است که مادر گفته است حنابندان هم باید باشد، رسم است و از این دست خزعبلات. وقتی می‌شنوم که خانواده‌ی داماد دو نوع غذا سفارش داده‌اند برای مجلس، می‌گویم من نمی‌آیم. گور بابای مراسم عروسی خواهر. تعارف ندارم با کسی.

پدر از در نصیحت وارد می‌شود.


عصری که رو به تاریکی‌ست. انبار ترمینال

یک سوله‌ی بزرگ پر از رفت و آمد و همهمه و هیاهوی باربرها و صاحبان بار... بارهای تخلیه شده‌ حتی تا وسط سالن هم با نظمی آشفته چیده شده‌اند و سالن در هیاهویی آرام فرو رفته است. بار ما از تبریز است، شیشه‌ی نمی‌دانم کجای اجاق گاز. من تشنه‌ام است و آبسردکن لعنتیِ انتهای سوله گرم است و بدطعم. از انبار که می‌زنیم بیرون، خورشید در حال سقوط است و هوا همچنان گرم و بدریخت. یکی دو آبسردکن دیگر را هم امتحان می‌کنم. ترجیح می‌دهم تا رسیدن به خانه تشنگی را تحمل کنم.


شبی که زود پیدایش شد. گوشه‌ی اتاق

 دست و دلم به خواندن کتاب نمی‌رود. تمرکز ندارم و فکرم شدیداً درگیر است. به فکر فرو می‌روم، کار این روزهایم شده فکر و فکر و فکر. دوست دارم با بهانه و بی‌بهانه خود را به کاری مشغول کنم تا بگذرند این لحظه‌های لعنتی و مرا از عذاب خیالات موهوم نجات دهند. این خیالات و افکار خاکستری و سیاه، مثل خوره در انزوا روح نحیفم را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این ثانیه‌های تکراری و پراضطراب خفه‌ام کرده است. کاش آفتاب هرگز طلوع نکند.


طلوع ناگزیر آفتاب. همان گوشه‌ی نفرین‌شده‌

عقربه‌ها در جدالی نافرجام روی صفحه‌ی سپید ساعت می‌دوند و در تلاشی عبث می‌کوشند از هم پیشی بگیرند. نمی‌خواهم بخوابم. متنفرم از فردا و فرداها...

  • ۹۶/۰۶/۱۷
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۶)

تو یه کتابی که راجع به اخوان بود، می خوندم تو مجلسی که آدم پولدار هم بوده، شرکت نمی کرده !! حضرتش معتقد بوده اعیان، اهل دل نیستن ‏!‏
روحیاتتون هم عجیب شبیهه ‏!‏
پاسخ:
بله. "اعیان" به اون معنی که تموّلشان "عیان" باشه، اهل باطن نیستند. 
یا حضرت...
یا فکر...
یا پاییز...
یا مرگ...
پاسخ:
[سکوت]
پاسخ ابلهان همیشه خاموشی بوده.
پاسخ:
ابلهان؟ این چه حرفیه شما میزنی! من فقط جواب خاصی نداشتم بگم، برا همین سکوت کردم. و از اونجایی که عادت ندارم هیچ کامنتی رو بی‌جواب بذارم به همین خاطر سکوتم رو هم نوشتم :)
سپاس
پاسخ:
ینی بیزارم از سوءتفاهم!
سوتفاهمی نبود. سپاس یعنی ممنون که جواب کامنتم رو برام نوشتید. منظورم این بود.
پاسخ:
مخلصم :)
ارادت
پاسخ:
ما بیشتر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی