از دوردست‌های تبعید

قلم به اختیار نیست

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

حضرت خزعبل گاهی شب‌ها در آغوش سردم بیتوته می‌کند و از سر و کول نوشته‌های بی‌گنهم بالا می‌رود. دست خودم نیست اگر واژه‌هایی بی‌معنا دست در گردن ظریف یکدگر روی دشت بی‌انتهای صفحه‌ی سپید کاغذ پهن می‌شوند و در غرقابه‌ی فهمیده‌نشدن می‌سوزند و عذاب می‌کشند. گرچه خود می‌دانم که پشت چشمان بی‌نگاه این عفریته‌های بی‌دم و اِشکم چه معناها خفته است و چه حرف‌های مگو و نهانی دفن شده است. بعضی شب‌های بی‌انتهای بی‌سحر، شبحی بی‌نور و خاموش قلم به دستم می‌گذارد و دست بی‌توانم را روی سپیدی معصومانه‌ی کاغذ سر می‌دهد. زود می‌رود، شاید هم من زمان را حس نمی‌کنم. این‌ها را من نمی‌نویسم آن شبح خاموش و نادیدنی می‌نویسد و تنها من می‌دانم که در پس این واژه‌های بی‌روح چه معانی عمیق و بلندی نهفته است. اینجا تنها جایی است که یک چیز هم بلند است مانند کوه و هم عمیق است مانند درّه‌های نجیب و مخوف. اینها را من نمی‌نویسم. به خدا من نیستم. فردا که از خواب برخاستم باید ببینم که باز این شبحِ حلول کرده در تن خسته‌ و نزارم چه خزعبلی خلق کرده است به نام نامانای من. وقتی او می‌آید فقط می‌دانم که می‌خواهم هزاران صفحه کاغذ را سیاه کنم و دور بریزم، حس ناب نوشتن‌ی که با مزخرف‌گویی‌های ناگزیر و بی‌پرده‌ای عجین است. از خود پر است و از خود تهی. کاش دستم اکنون به اختیار خودم بود تا می‌نوشتم از رنج‌های بی‌شمار تنهایی، تا می‌نوشتم از عبور بی‌شرم خاطراتی تجربه نشده از قربانگاه بی‌حصار ذهن مچاله‌شده‌ام. اما حیف که آن شبح می‌نویسد و مرا اختیاری نیست. در هنگام هم‌آغوشی با او چنان در افسونی غریب فرو می‌روم که رقص بی‌جلوه‌ی قلم بر کاغذ را تار و گنگ می‌بینم و واژه‌ها خطوطی کج و معوج می‌شوند بر صفحه‌ای ناصاف و خشن. من قربانی حس شوم و مبهمی هستم در وعده‌گاهی که سرهای عاشقان با لبه‌ی تیز تیغ‌های بی‌رحم گیوتین‌های از خون پاک نشده‌ی از پسِ قرن‌ها جسته آشنا می‌شود و همچون توپی جدامانده از دست کودکی خردسال چرخ می‌خورد روی زمین خاکی و سرد و بی‌روحِ از خون خضاب‌شده تا از حرکت بماند در جایی که هیچ پای در عصمت غلتیده و بی‌گنهی بدانجا وارد نشده، تا آرام گیرد در آتشکده‌ی عصیان‌ها و طغیان‌ها. که دلداده‌ها بسیارند و جان‌داده‌ها اندک. آی شبح خاموش، خواب چشمانم را ربوده است‌، رحمی. نمی‌فهمد، فقط دستانم است که بر صفحه‌ی کاغذ حرکت می‌کند و واژه‌ها را بر زمین حاصلخیز آن می‌پاشاند. حتی چشمانم هم بسته شده است. گمانم قلبم هم از کار افتاده است. ولش کن، قلب را می‌خواهم چه کنم وقتی کسی نیست که برایش بتپد. 

  • ۹۶/۰۵/۰۵
  • حضرت کازیمو

برای نخواندن

نظرات  (۷)

  • کنت دراکولا
  • ماشالا بد موقعی هم میاد این شبح!
    زیر دوش حمام مثلا!:| کاغذ وقلم هم نیست!
    پاسخ:
    مال شما اونجاها میاد؟!
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • به گمانم، این قلب است که باید برای کسی بتپد!!
    پاسخ:
    منم همین را گفتم
  • کنت دراکولا
  • سلولهای مغز آب میخورن باز میشن خب!:))
    پاسخ:
    آها از اون لحاظ!  :)
    جمله آخر رو خوندم و یاد این مصرع افتادم
    نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
    پاسخ:
    تو شهر شما هم نیست؟
    باید برون کشید از این ورطه رخت خویش...
    پاسخ:
    باید برون کشید، باید برون کشید...
    :((( 
    پاسخ:
    کجای این نوشته‌ی لامصب‌ گریه داره آخه؟
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • کجایی مَرد؟
    پاسخ:
    همین دور و برام رفیق

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی