از دوردست‌های تبعید

سوخت. خاکستر شد. تمام شد

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

در جنگل‌های انبوه آرزوهایم قدم گذاشتم و گذاشتم قدم آرزوهایم انبوه جنگل‌های ذهن پریشانم را بسوزاند تا سوزاندن پریشانی ذهن لاغرم را در شب مرگ پرستوهای خیالم به تماشا بنشینم و بنشینم به تماشای خیال پرستوهای مرگ شب‌های لاغر وصالِ سراب که سرابِ وصال...

یأسی عمیق جانم را می‌کاود و کاویدن جانم عمق یأسم را از هر چه شوق رهایی تهی می‌کند و تهی کردنِ رهاییِ شوقِ رسیدن به خاطرت خاطرم را جمع می‌کند از جمع کردنِ تلِّ خاکسترِ آرزوهایم و آرزوهای خاکسترشده‌ی تلّی اطمینان و آسودگیِ کاذبِ دورانِ احمقانه‌ی جوانی و آه بر جوانیِ احمقانه‌ی دوران کاذب آسودگی و اطمینان که اکنون مانند خوره جانم را تکه تکه می‌کند و می‌کَند تکه تکه‌های جانم را خوره، مانند اکنون و امشب که شبی شوم است و پرافسون و افسونی پر از شومیِ شب‌های ناتمام تنهایی و حسرت و افسوس و یأس. و آه از ناتمامیِ یأسِ افسوسِ حسرتِ تنهایی


که آوخ می‌چکد از چشمم...

  • ۹۶/۰۴/۳۱
  • حضرت کازیمو

برای نخواندن

نظرات  (۷)

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • برای نخواندن نوشتی و خواندم. در آن ماندم. بیرون راندم. (مرا برون راند.) نفهمیدمش ببخشید :(
    پاسخ:
    نوشتم برای نخواندن، تا بخوانید برای نفهمیدن
    در جنگل‌های انبوه آرزوهایم قدم گذاشتم...

    بقیه متن نیاز نبود. من از همینجا شروع پرواز کردم
    پاسخ:
    ما که از واژه‌ها پروار شده‌ایم و با پرواز بیگانه
    روح خراسانی این سبک نوشتار را نمی شود ندید و نشنید، وقتی تنه به تنه ی بحر طویل ها و دوتار خراسانی می زند، وقتی یک بند، واژه را چون اشک از چشمان زبان سرازیر می کند، می گرید، می خندد، مست می کند و مست از مستی گریه ها و خنده های کلمات، می رقصد و می چرخد و می نوشد از این جام آوخ.
    «آوخ»! که چه می کند این جان روزگار با جان جهان، که اگر زبان به رعشه نیوفتد، از غم و درد و دریغ، خون بالا نیاورد و واژه ها را پرپر نکند، دق می کند از این همه پوچی و هیچی، دق می کند از این همه داغی پر دریغ، داغ می کند از دریغای پر دق و هق هق گریه می کند از دق و هق، و مگر حق، اگر خود باطل نباشد، که نمی تواند نباشد، به داد دل دوده گرفته از شعله های آرزوهای بر باد رفته ی آرزوها، برسد...
    پاسخ:
    یا حضرتِ کامنت
  • نار خاتون
  • در جنگل انبوه آرزوها قدم گذاشتی...یاسی عمیق جانت را می کاود... و آه از ناتمامیِ یأسِ افسوسِ حسرتِ تنهایی...
    که آوخ می چکد از چشمت...

    آوخ!!!!

    پاسخ:
    چرا آوخ و تعجب؟
    متن شبیه به یک قطعه موسیقی ه اصلیه...چهارمضراب..یا جملات پایانی شهر آشوب..
    پاسخ:
    نظر لطف توست. من از موسیقی سررشته ندارم اما می‌دانم واژه‌ها با موسیقی پیوندی عمیق دارند. واژه‌ها همچون موسیقی، روح را در انقباض و انبساطی غریب، چندپاره می‌کنند و به زنجیر وحدت می‌کشند. روزی، سالها بعد، این را به تمامه نشان خواهم داد
  • نار خاتون
  • غریب بود برام... بیشتر از بقیه قسمتا...
    پاسخ:
    آهان
  • پـــــر ی
  • چی شد؟ 
    پاسخ:
    فکر میکنی خودم فهمیدم؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی