از دوردست‌های تبعید

زمستان و سکوت -۳

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۷ ب.ظ

زمستان بود. شاخه‌های عریان درختان پارک، غروب دلگیر خورشید را چند تکه کرده بودند. قارقار کلاغ‌ها از نگاه خسته‌ی رهگذران عبور می‌کرد و تا آنسوی سرمای سوزان خیابان ادامه داشت.  سرما و خستگی و ناامیدی مانند سگانی ولگرد به جانش افتاده بودند و ایستادن و راه رفتن را برایش دشوار کرده بودند. خودش را به دست نیمکت سرد و از یاد رفته‌ی گوشه‌ی پارک سپرد تا بلکه خستگی چندین ساعته‌اش را با آن قسمت کند. دستانش را در جیب پالتوی نیمدارش فرو کرد و در خود مچاله شد. غروب غم‌انگیزی بود...

  • ۹۶/۰۷/۱۷
  • حضرت کازیمو