از دوردست‌های تبعید

فراموش شدن

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ق.ظ

بی‌شمار «هرگز» احاطه کرده‌اند ذهن لاغر قلم را. بی‌شمار «نمی‌شود» از جسم نحیف آرزوهای سپیدم بالا می‌رود. و بی‌شمار بوی تند احساس‌های تبدار گناه بر مشام کم‌رمقِ ای‌کاش‌ها چنگ می‌زند. من در اندوه بدبوی زیر بغل‌های چرکینِ آغوش سردِ سایه‌ها جوانی‌ام را با افسوسی بی‌پایان ورق می‌زنم و لحظه‌ای بعد ورق‌های مچاله‌شده -در میان پنجه‌های زمخت روزگار- و خیس از سردی نمناک بغض‌های لعنتیِ جبرهای ابدی، در سطل زباله‌ی سالهای بر بادرفته‌ی جوانی پرتاب خواهد شد. 

ای زمان، کمی رحم کن. ای رحم، کمی زمان بده. ای کم، زمانی رحم بپاش. ای زمانِ کمِ بی‌رحم، بر یادها فرو ریز و دلتنگی‌ها را خاموش کن، هرگزها را ببلع و نمی‌شودها را فرو دِه. و با من در احساس تبدار گناه مچاله شو و فراموش شو. بیا تا طعم مبهم و شیرین فراموش شدن را بچشیم و چشم‌ها را در زیر سایه‌ی مه‌اندود تک‌‌درختِ بی‌برگ و بارِ تنهایی و بی‌آرزویی ببندیم و خاموش شویم. خاموش شویم و فراموش شویم.

فراموش شویم...

  • ۹۶/۰۴/۱۱
  • حضرت کازیمو

برای نخواندن