از دوردست‌های تبعید

نهنگ‌ها (شبه داستان)

پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

مدتی پیش در یکی از گروه‌های تلگرامی تصویر ماهی‌ای محصور در لیوانی تا نیمه پر را قرار داده بودند. گفته بودند داستانی کوتاه در باب آن نوشته شود. من دو سه روز بیشتر در آن گروه تاب ماندن نیافتم اما در همان مدت محدود برای آن تصویر تنها و تنها از سر تفنّن چیزی نوشتم که البته از نظرم تمام مؤلفه‌های داستانی را دارا نیست و بیشتر می‌توان شبه‌داستان نامیدش. اما به هر روی، سرگرمی خوبی برای سه چهار ساعت از زمان فراغتم بود. شخصیت سرهنگ بوئندیا در این شبه‌داستان از کتاب «صد سال تنهایی» جناب مارکز وام گرفته شده است.


صبح در غباری از مه فرو رفته بود و ردیفی از سربازان روی پل فرسوده‌ی رودخانه‌ی سن‌بوئیل در انتظار فرمان آتش بودند. رود با صدایی که به نعره‌ می‌مانست نومیدانه خود را به دیواره‌ها می‌کوبید و پیش می‌رفت. سرهنگ بوئندیا فرمانده‌ی میانسالِ نیروهای از هم پاشیده‌ی «آزادیخواه» در مقابل گروهی از وفادارترین افرادش سالهای دوری را به یاد می‌آورد که برای اولین بار در قایق فرسوده‌ی ماهیگیری پدرش کودکی‌اش را به امواج ریز دریا سپرده بود و از بی‌انتهایی اقیانوس غرق شگفتی شده بود. پدرش در انتظار دوست قدیمی‌اش، دست‌های زمخت خود را سایه‌بان چشمها کرده بود و پیشانی خیسش زیر تابش بی‌رحمانه‌ی آفتاب نیمروزی سرخ شده بود. از آن روزهای پدرش تنها موهایی تنک و ریشی انبوه را به خاطر می‌آورد. ریشی بلند که پدرش به آرامی دستی بر آن کشیده بود و با مهری پدرانه گفته بود: "عظمت اقیانوس را می‌بینی پسرم؟" و او در آن قایق فرسوده لابلای بی‌انتهاییِ اقیانوس که تا چشم کار می‌کرد تا دوردست‌ها آبیِ دلنشینِ آب بود و رقص امواج، سراپا چشم بود و شگفتی. و شاید از همان روز بود که رویای بی‌بدیل آزادی در سپیدی نم‌زده‌ی ذهنش جوانه زد و بارور شد. شاید همان نشاط و شوق لایزال بود که سالها بعد او را به خیل سربازانی وارد کرد که برای رسیدن به رویای بلند آزادی سینه‌ها را نشانه می‌رفتند، که می‌کشتند و کشته می‌شدند. او در همه‌ی آن بیست سال جنگ و خون‌ریزی و آوارگی، در غوغای مهیب خیابان‌ها، در دشت‌ها و کوه‌ها و بیابان‌های مه‌اندود و ظلمت‌زده، از آن روز که چریکی کم‌تجربه و جوان بود تا آن شب شوم که در حضور وکلای مجلس و نمایندگان دولت و فرماندهان ارشدِ جنگ معاهده‌ی پایان جنگ را امضا کرد، در همه‌ی آن بیست سال سیاه و بی‌ثمر، به جستجوی ردپایی از آن رویای محو و غریب، از آن شوق آشنای بی‌کرانگی، چهار گوشه‌ی دنیا را درنوردید و مبارزه کرد و جنگید. حتی سالها سال بعد، وقتی با موهایی سپید و پوستی چروکیده، در آغوش وهم‌آلود مه صبحگاهی، مقابل وفادارترین افرادش از باقیماندگان ارتش بزرگ آزادیخواه جنوب، با قامتی استوار ایستاده بود همان رویای گنگ سالیان، رویای مبهم آزادی، بود که از دیواره‌های پوسیده‌ی ذهنش بالا می‌رفت و او را بر تصمیمی که گرفته بود مصمم می‌ساخت. رویایی که در عمق چشمان کم‌فروغ تک تک آن کهنه‌سربازان که به ردیف، روی پل فرسوده‌ی رودخانه در انتظاری خاموش ایستاده‌بودند حضور‌ی روشن داشت و به چشم می‌خورد.

زمانش رسیده بود. سرهنگ سرش را بلند کرد و با همان نگاه نافذ، افرادش را به آهستگی از نظر گذراند. به ساعت نگاهی انداخت و فریاد زد، درست مثل همان سالها که جوخه‌ی اعدام را با تحکمی مثال‌زدنی فرمان آتش می‌داد. فریاد زد طوری که سکوت وحشی دشت شکافته شود و همه‌ی شهر تحکّمِ صدای دورگه‌اش را لمس کند: "سربازان به خط... آماده". چشمانش را بست. دشت یکپارچه سکوت بود. گویی زمان از حرکت ایستاده بود. پدرش را دید که در آن قایق فرسوده‌ی ماهیگیری با سر آستین عرق‌های درشت پیشانی‌اش را خشک می‌کرد و به سکون و آرامش دریا خیره شده بود. "می‌دانی چرا نهنگ‌ها خودکشی می‌کنند پسرم؟" و وقتی در سکوت چشمان او طلب را حس کرد به آرامی نجوا کرد: "آنها سرتاسر اقیانوس را می‌دوند. سرتاسرش را. چهارگوشه‌ی آن را به شوق بی‌کرانگی زیر پا می‌گذارند و وقتی تمام عمرِ خود را در جستجوی رهایی و آزادی سپری می‌کنند و در انتها خود را محصور در حصار تنگ اقیانوس می‌بینند، همگی با هم بدون ذره‌ای تردید خودکشی می‌کنند، درست در کنار همان ساحلی که امید آخرشان را به یأس تبدیل می‌کند. آنها آن زمان است که مرگ را بالاترین رهایی می‌بینند. رهایی از آن حصار غربت." سرهنگ از پستوهای تاریک ذهنش این جمله‌ی پدرش را به یادآورد که با زنگی خسته و مأیوس گفته بود: "اقیانوس بی‌انتها نیست پسرم. هیچ چیز بی‌انتها نیست... هیچ چیز." سالها بعد در ایام نوجوانیِ غم‌انگیزش وقتی شنید قایق فرسوده‌شان در میان دوردست‌های دست‌نیافتنیِ دریا واژگون شده و پدرش لابلای امواج بی‌رحمِ آن دفن، هرگز غرق شدن پدرش را باور نکرد و نپذیرفت. او می‌دانست که پدرش شناگر ماهری بود و دریا رفیق و مونسش. تنها باید سالیان می‌گذشت تا او در میانه‌ی پیری وقتی مقابل وفادارترین افرادش از باقیمانده‌‌ی ارتش بزرگ آزادیخواه جنوب با قامت استوار ایستاده بود، به آن باور یقین پیدا کند؛ و به خودکشی دسته‌جمعی نهنگ‌ها.

دستانش نمی‌لرزید. مه غلیظ صبحگاه در حال زوال بود که دشت از فریادش پر شد: "به نام ارتش آزادیخواه. به نام آزادی". دستانش را به جلو رها کرد و لوله‌ی سربی تفنگ قدیمی‌اش را به سینه فشرد و ماشه را به آرامی لمس کرد. تفنگ‌ها سینه‌های صاحبان کهنه‌شان را نشانه رفته بودند و دست‌ها و سینه‌های ردیف سربازان روی پل در انتظار فرمان بودند. با فریاد بلند فرمانده که "آتش" را صریح و بدون لکنت ادا کرد آخرین تیر تفنگ‌ها شلیک شد. همه یکصدا و همزمان با یکدیگر.


دیگر از مه نشانی نبود و نور آفتاب بر رطوبت کمرنگ زمین سایه انداخته بود. رهگذرانی که از آن مکان می‌گذشتند تا روزها و هفته‌ها می‌توانستند بوی تند باروت و رد کم‌رمق جسدهایی را ببینند که با لباس‌های کهنه‌ی نظامی و تفنگ‌هایی بدون فشنگ در تلاطم غیرعادی رود گم شده بودند. می‌دیدند که رود همچنان در تلاطم است و با صدایی که به نعره می‌ماند نومیدانه خود را به دیواره‌ها می‌کوبد و در اندوهی بی‌پایان پیش می‌رود.

  • ۹۶/۰۴/۰۸
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۲)

  • پـــــر ی
  • واقعا عالی بود.
    چه ادبیات منسجمی داشت. عالی
    پاسخ:
    مخلص :)
  • پنیر سوئیسی
  • نهنگ ها خودکشی کردند،

    شاید این میتونست پایان یک داستان بلند باشه. نه؟

    اینکه «هیچ چیز بی انتها نیست» فقط یک جمله ست. ولی وقتی با اون سرهنگ، در خلال یک داستان بلند، بتونیم این جمله رو زندگی کنیم اون موقع حق این جمله بهتر ادا میشد.

     شاید رسالت داستان هم همین باشه.

    پاسخ:
    من قصد نداشتم واقعا به معنای واقعی کلمه داستان بنویسم. چون انگیزه و حس و حالش رو ندارم الحق. اما این موضوع در حد یک رمان کشش داره برای نوشتن.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی