از دوردست‌های تبعید

«منِ» دو سه سال پیش‌ها

شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۱ ق.ظ

این را اخیرا بصورت اتفاقی پیدا کرده‌ام. نوشته‌ای مربوط به دو سه سال پیش است. بعضی از نوشته‌های سابق که تصادفاً از گوشه کنارها پیدایشان می‌کنم، الحق حس خوبی دارند. بعضی‌شان البت. این یکی خیلی باحال بود. کلی لذت بردم سر خواندنش. چرا؟ بماند. 


جاده باریک است. جاده ناصاف و پر پیچ است. جاده بی‌رحم است، خشن است، ناجوانمرد است. تو می‌دوی... هنوز هم می‌دوی. هنوز شبحی بی‌سر و شکل از دور پیداست. هنوز در پی آن سیاهیِ مبهم می‌دوی. نفس نفس می‌زنی. نگاهت را به او دوخته‌ای. نزدیک می‌شود و دور می‌شود. دور می‌شود و باز نزدیک؛ نزدیک و دور! تا می‌آیی لحظه‌ای در آغوشِ گرمِ جاده به استراحت بنشینی ندایی در درونت تو را به دویدن ترغیب می‌کند و تا می‌خواهی بر سرعت بیفزایی صوتی آشنا به نشستن. تردید امانت را بریده است. می‌دانی سالهاست می‌دوی و می‌ایستی و می‌دوی، و هنوز سردرگم و متحیر در میان این جاده ره می‌پویی و هنوز جز شبحی غریب چیزی در فراسوی جاده نمی‌بینی و هنوز تردید چون خوره بر گلوی نحیفت چنگ انداخته و هنوز رهایت نمی‌کند. این «هنوز»ها خسته‌ات کرده. خسته و کلافه. خسته از همه چیز... خسته‌تر از همه چیز. این روایتِ بی‌سر و ته از یک نویسنده‌ی ناشی و نابلد هم شده سوهانی بر اعصابت. راوی درکت می‌کند. او خود نیز خسته‌ی روایتِ این روایاتِ تکراری است. خواننده از همه خسته‌تر. حق دارد! این دویدن‌های بیهوده و ایستادن‌ها و از سر گرفتن‌های دوباره و این میل‌ها و بی‌میلی‌ها و این رفتن‌ها و نرفتن‌ها و این عهدها و نقض‌ها به او چه ربطی دارد. تردید و سرگردانی و تحیرِ تو دیگران را چه؟ خواننده‌ی خسته ترکت می‌کند. راوی نیز‌. راوی در حال فکر کردن است. راوی فکر می‌کند که این روایت بی سر و ته را چگونه باید به پایان برساند.

چند دقیقه‌ای گذشته... تو هنوز با حالی زار می‌دوی٬ آن سیاهیِ گنگ و بی‌سر و شکل هنوز در فراسوی جاده پیداست، خواننده از خواندن دست کشیده، قلم در دست راوی متوقف شده، و راوی هنوز فکر می‌کند... در انتها راوی ترجیح می‌دهد روایت را در یک نمای باز از دویدنِ تو بسوی شبحی بی‌سر و شکل در فراسوی جاده پایان دهد و در تردید بی‌پایانِ درونی تنهایت بگذارد.

روایتِ ناموزونِ راوی به انتها رسیده است، قلم بر کاغذ افتاده است ، خواننده مشغول زندگی خود است، راوی می‌رود که به گرفتاری‌های خودش برسد، خورشید بر مدار خود در حرکت است، روز و شب به سرعت در رفت و آمدند... 


جاده‌ باریک است. ناصاف و پرپیچ، بی‌رحم و خشن و ناجوانمرد. راویانِ بعدی هنوز پیکر خسته و رنجوری را می‌بینند که می‌دود... می‌دود و می‌ایستد و می‌دود. بعضی‌ حتی در فراسوی جاده یک سیاهیِ بی سر و شکل و مبهم را دیده‌اند. و تعداد کمتری چشمان کم رمقِ پسرک را در حال دویدن٬ دوخته شده به آن.


[بدون دخل و تصرف]

  • ۹۶/۰۴/۰۳
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۳)

سیزیف تو کتاب افسانه ی سیزیف کامو هم یه شخصیته که از طرف خدایان محکوم به اینه که یه سنگ رو ببره بالای کوه، بعد سنگ میغلته میاد پایین و دوباره باید اونو ببره بالا و دوباره میغلته و ... این تسلسل همینطور ادامه داره تا ابد ...
سیزیف نماد انسانه و کامو میخواد بیهودگی زندگی روزمره رو نشون بده ‏!‏

این نوشته ت منو یاد این کتاب انداخت ‏!
پاسخ:
چرا هر نوشته‌م تو رو یاد یه کتاب میندازه؟ :)
متن عالی بود، منو یاد تلاش های تو زندگیمون میندازه، همینجوری بیهوده، همینجوری تکراری ):
پاسخ:
مخلص :)
هر نوشته ت که فقط دو تا بود !
اونجا یاد یه جمله ای افتادم، اینجا یه کتاب !
خب می خوام هماهنگی نوشته هاتو با کتاب های که نوشته شده و من مضمونشونو می دونم، بگم !
البته خب اینجور کامنت ها، جواب ندارن واقعا ! لازم نیست جواب بدی !
شاید اون کامنت مکمل پستت بشه; فقط اگر من اشتباه متوجه منظورت از پست شدم، بگو اینجور وقتا; وگرنه با جوابت کامنت منو به ابتذال نکش ! :‏)‏‏)‏‏‏ :-‏"‏
پاسخ:
آره دو تا بود :) 
نه اتفاقا من خوشحال میشم به تاثیراتی که شخصیت‌های بزرگ از نوشته‌های من گرفتند اشاره می‌کنی :)
تو کی متوجه منظورم شدی که این دفعه دومت باشه! ولی بذار از این کامنتا. خوبه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی