از دوردست‌های تبعید

سقوطی آرام اما پیوسته

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۹ ب.ظ

آن شب باز زده بود به سرم. کنار مرگ لحظه‌ها روی سرمای غریب نیمکت سالخورده‌ی پارک نشسته بودم و با دود غلیظ سیگار اشک‌هایی که هرگز ریخته نشده بود را در تیرگی رقیق آسمان جا می‌گذاشتم که پیدایش شد. آمد و لحظه‌ای تن خسته‌ام را لمس کرد و در گوشم آرام نجوایی کرد، و در پیچ و تاب رقص شاخه‌های تیره‌ی درختان و در میان لطافت گنگ موسیقی باران‌زده‌ی باد گم شد. حس مبهمی بود؛ شاید هبوط. از بزرخ تنهایی به جهنمِ رهایی. او رفت و من تمام تنهایی‌ام را در غوغای خاموشِ شب، آسوده و پی در پی سیگار کشیدم و در عروج دود غم‌آلودِ آن، سقوط تدریجی‌ام را به نظاره نشستم. 

  • ۹۶/۰۳/۳۱
  • حضرت کازیمو

نظرات  (۹)

قشن نوشتی
پاسخ:
ممنان. 
ولی شما "قشنگ" رو قشنگ ننوشتی!
کازیمو یه سوال؟
دقیقا چی میگی؟:دی
پاسخ:
فکر می‌کنی خودم می‌فهمم؟ :)
((-:ادم باید چند باربخونه تا یه چیزی بفهمه(((-:
پاسخ:
چقدر خوب که تهش یه چیزی می‌فهمید. چون خودم همون یه چیزم نمی‌فهمم :))
این الان بسته شدن آخرین در بود؟!
پاسخ:
نچ :)
حداقلش اینه که فهمیدم چی ننوشتی:))
پاسخ:
اونم نفهمیدی :)
  • فرید صیدانلو
  • بسیار عالی
    پاسخ:
    مخلص 
    گاهی واقعا نمیفهمم نوشتهاتو...
    ولی حس خوبی بهم میده...
    آدم تو تنهایی دنبال کسی میگرده و بودن و نبودنها رو حس میکنه ولی وقتی به رهایی میرسه دیگه بودن و نبودن کسی رو حس نمیکنه و براشم بی اهمیته بعبارتی میبیند و نمیبیند!
    پاسخ:
    دو خط آخر تفسیر پست‌ه؟ تفسیر جالبیه اما من اینو نخواستم بگم :دی
    از برزخ تنهایی به جهنم رهایی..
    چ خوب بود..
    پاسخ:
    مخلص :)
  • پنیر سوئیسی
  • والا به خدا جهنم اسمش بد رفته وگرنه برزخ از همه بدتره
    پاسخ:
    جهنم در برابر برزخ بهشته :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی