از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

این مخلوق دوپا

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۰ ق.ظ

اصلا در عالم واژه‌ها چیزی به نام ادب و لاادب نداریم، این‌ اراجیف ساخته‌ی دنی‌مردمانِ از جبن و ترس به خود شاشیده‌ای است که یارای نزدیکی به حقیقت را ندارند. اگرنه هر واژه‌ای مدلولی دارد و نمایاننده و آشکارکننده‌ی وجهی از حقیقت است. از چه می‌ترسید؟

چرا فی‌المثل استعمال واژه‌ی "ریدن" را سزاوار ملامت می‌دانید وقتی او هم نقشی به جز بیان گوشه‌ای از مراد متکلم ندارد و حتی شاید بهتر از دیگر هم‌کیشانش وظیفه‌ی بر دوش خود را به انجام رسانَد. دلیل این جبهه‌گیری‌های ابلهانه را نمی‌فهمم. این واژه بد است، آن یکی خوب است، آن یکی بی‌ادبی است، این یکی مودبانه... شما مگر در چه جایگاهی هستید که واژه‌ها را دسته‌بندی کنید و ارزش‌گذاری؟ گمان می‌کنند همه چیز مانند دنیای ما انسان‌هاست که بتوان به شتابْ به صنوف مختلف تقسیمشان کرد و هر دسته را نامی نهاد. برو به دنیای خودت برین انسان‌جان، ای اشرف مخلوقات. به دنیاهای دیگر دست نبر که هر کجا دستی بردی جز تباهی و ویرانی حاصلی نداشتی.

  • حضرت کازیمو

جان و جنون

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ق.ظ

من آن ابراهیممْ که در آتش بسوخت...

من آن ابراهیمم که در آتش فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در رقص به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در سودای رقص به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که در خیال‌زده‌سودای رقص به‌بادرفته‌خاکستر سراب آتش نمرود فراقت بسوخت...

من آن ابراهیمم که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که بسوخت که...

  • حضرت کازیمو

جانِ جنون

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ

من از شب‌های دلتنگی، از این صبح پر از اندوه می‌ترسم

از این شک و از آن تردید

از این ظلْمات خوف‌انگیز 

وز این بشکسته‌ زورق در میان هجمه‌ی امواج می‌ترسم


یمی دیدم میان مرگ و شعریدن

میان جنت و دوزخ

فتاده لابلای شعله‌های عشق و شوریدن،

و خود هم پای‌کوبان

دست‌افشان

پریشان‌جان و بی‌جامه

ستاده بر جبین آن سیه‌امواجِ شورانگیز

مستِ رقصیدن،

و آنی بعد 

غرقیدن...



تمام قصه باشد شرح یک واژه:

جنونیدن...

  • حضرت کازیمو

جنونِ جان

شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۹ ب.ظ

ای همرازترین صبحِ در ظلمت محو شب غنوده، ای ایستاده بر بلندترین درّه‌های خفته در آغوش سرد بیداری، ای انتظار، ای دلتنگی، ای نسیم‌ترین سوارِ در سینه‌ی سرخ سالیان سراب شده، ای شالوده‌ی درد، ای بنیاد اندوه، ای دوردست‌ترین قربت قبر غبار غربت، ای آمال فروخورده، ای هر چه بغض، ای هر چه اشک، ای هر چه رشک، ای بی‌سحرترین شب، ای شب‌ترین سحر...

ای ویرانی‌ام، 

کجا بیابمت تا بمیرانی‌ام؟

  • حضرت کازیمو