از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شکواییه‌ای در وداع

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

پاییز، برزخی است میان دو جهنم

می‌دانی؟ گاهی حس می‌کنم همه‌مان توی یه برزخ لعنتی گیر کرده‌ایم،

توی یه برزخ تمام نشدنی



جهنّمم آرزوست...

  • حضرت کازیمو

آواره

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

و غمگینم چنان مردی که همخواب رقیبانش شود آن کس که آتش‌ها فکنده در دل تبدار و غم‌پرورده و محزونِ از هجر و غمِ عشقش به صحراها و هرجاها درافتاده...

و غمگینم بسانِ او، و هر مجنونِ از هجران هر لیلی به غم افتاده و خاموش و صدپاره،


آواره...

  • حضرت کازیمو

بهترین کلمات دنیا

پنجشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

خدا می‌داند چقدر خوابم می‌آید. مطلب مهمی را کشف کردم که باید حتما بنویسمش. شاید مهمترین نوشته‌ی همه‌ی عمرم باشد. یکی دو ساعت پیش به ذهنم رسید. تا چند دقیقه دهان خودم از تعجب باز مانده بود. اگر این خواب لعنتی بگذارد می‌نویسمش. مطمئنم هر که بشنود او هم دهانش مثل من از تعجب و حیرت باز خواهد ماند. اول می‌خواستم توی دفترچه‌ی یادداشتم بنویسم اما بعد منصرف شدم و تصمیم گرفتم اول از همه برای شما بنویسمش، اگر این خواب‌آلودگی لعنتی بگذارد. خیلی هیجان‌انگیز است. زندگی دیگران را نمی‌دانم اما یقین دارم مسیر زندگی من را تغییر خواهد داد. همه چیز را از این رو به آن رو خواهد کرد. وای خیلی خوابم می‌آید، چقدر پلک‌هایم سنگین شده است. همه‌اش چند کلمه است. شاید این کلمات به بهترین و زیباترین و تحول‌‌بخش‌ترین کلمات زندگی من یا حتی شما تبدیل شود، کسی چه می‌داند. خدایا کلمه‌ی اول چه بود؟ چه بود؟! آها یادم آمد. چقدر چشمانم خواب دارد خدا. همه‌اش پنج کلمه است. کلمه‌ی دوم را هم می‌دانم... حتی چهارم و پنجم. ولی سومی را هر چه به ذهنم فشار می‌آورم یادم نمی‌آید. اگر این خواب لعنتی بگذارد. خدایا چه بود؟ یکی دو ساعت پیش که به ذهنم رسید از شدت شگفتی و شعف یک لحظه حس کردم روحم تاب در جسم ماندن را ندارد. به پرواز نیاز داشتم، باورتان می‌شود؟ کلمه‌ی سوم چه بود! اگر این خواب لعنتی بگذارد یادم می‌آید. کاش یادداشتشان می‌کردم. مطمئن بودم از یادم نمی‌رود. خدایا چرا اینقدر خوابم می‌آید؟! اَه خواب لعنتی. باورتان می‌شود؟ تا به حال اینقدر به خواب نیاز نداشته‌ام. فکر کن، فکر کن. دیگر نمی‌توانم بیدار بمانم خدا... آها یادم آمد، یادم آمد. کلمه‌ی سوم یادم آمد. الان می‌نویسمشان، خدایا فقط یک لحظه. الان می‌نویسم، اگر این خواب لعنتی ب

  • حضرت کازیمو

نخل‌های بی سرِ رؤیاها

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

گیسوان پریشانت در دستان لرزان باد می‌رقصد و هر چه هست شب است. شب دستم را می‌گیرد و هر دو از دیواره‌های نمناک ذهنم بالا می‌رویم. پررنگ‌ترین راز، نقشی کمرنگ در انتهاترین تاریکی دالان‌های پیچ در پیچ خیال، آشفته‌ترین نغمه از دوردست‌ترین پرواز وحشی پرنده‌های امید. شب به آغوشم می‌کشد و همه چیز می‌چرخد. صدایی نیست مگر نوای کم‌جان بارانی که نمی‌آید و بادی که نمی‌وزد. زمین می‌چرخد. آسمان می‌چرخد. باران می‌چرخد، ابرها می‌چرخند. همه چیز می‌چرخد. تو نیز می‌چرخی. با همان گیسوان پریشانی که یله است در دست باد، در پیچ و تابی پر‌ از افسون سرد رسیدن، در خروش و سماعی گنگ و خاموش. من معلق میان زمین و آسمان، آهسته و آرام به تو نزدیک می‌شوم. تو می‌چرخی و زمان و زمین می‌چرخد. شب می‌آید. شب در آغوشم می‌کشد. هیچ چیز نیست. تنها پرنده‌ای که به سوی مقصدی نامعلوم در پرواز است. پنجره‌ها نیمه باز است و آسمان صاف و بی‌ابر. شب نگاهم می‌کند...

  • حضرت کازیمو

جایی میانِ این جا نبودن

يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

نوجوان بودم. روی جدول کنار خیابان ایستاده بودم. گفتم این بالا انگار روی ابرهاست. چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم. ازدحام پیاده‌رو و همهمه‌ی خیابان رنگ باخته بود. من آن بالا بودم، روی ابرها. انگار که خانه اینجاست، و قرار اینجاست، و همه چیز اینجاست. آرام راه می‌رفتم، شاید هم می‌خندیدم. یاد خانه افتادم. ابر دهن باز کرد و من سقوط کردم، چشمانم بسته بود. توی جوی گشاد و بدبوی خیابان بودم و از درد به خود می‌پیچیدم. کف دست‌ها و زانوهایم زخمی بود و رهگذران ریز می‌خندیدند. مردی کمکم کرد. خود را از بوی گند جوب بالا کشیدم. خیابان دور می‌شد. زنِ صندلی عقب دماغش را گرفته بود. دستم روی زانویم بود و چشمانم را بسته بودم. خیابان رودخانه بود. گفتم من ماهی‌ام. شنا می‌کردم و آب می‌خوردم، شاید هم می‌خندیدم. گفت کجا پیاده می‌شوی. گفتم بالاتر. جلوتر زد روی ترمز. چشمانم را باز کرده بودم. پولش را دادم. پیاده شدم. تاکسی می‌رفت و زن دماغش را گرفته بود. لباس‌هایم توی تشت گوشه‌ی حمام بود. سماور قل قل می‌کرد. خانه سرد بود. مادر لعنت می‌فرستاد. پدر زده بود توی صورتم. چراغ زرد حمام خاموش و روشن می‌شد و از دوش آب می‌ریخت. چشمانم بسته بود. من زیر آبشار بودم، ته جنگل‌هایی که دست هیچکس به آنها نمی‌رسید. گفتم من خرگوشم. آواز می‌خواندم شاید هم می‌خندیدم. پدر گفت صدایت را ببُر. جنگل‌ها ناپدید شدند. چشمانم باز بود و لباس‌ها توی تشت گوشه‌ی حمام بود. سفره پهن بود. املت دوست نداشتم. پدر گفت باید بخوری. تلویزیون اخبار بود. مادر سفره را جمع کرد. پدر توی اخبار بود. مادر روی ظرف‌ها خم شده بود. اتاق سرد بود. زیر پتو بودم. پلنگی قهوه‌ای رویم چنبره زده بود. من از او نمی‌ترسیدم. یک روز بهم گفته بود می‌خواهد برود. بهش گفته بودم مرا هم ببر. گفته بود جنگل زیباست، همه خوشحالند. گفته بودم مرا هم ببر. گفته بود دیوار ندارد، جوب ندارد، اخبار ندارد، مدرسه ندارد. گفته بود جنگل پر از درخت و پرنده است. گفته بودم مرا هم ببر. ولی خسته بود. خوابیده بود. ولی خسته بودم. خوابیده بودم. صبح مدرسه بود. صبح نیمکت‌های سرد کلاس بود. صبح را دوست نداشتم. پلنگ را دیدم که به من خیره شده بود. دستم را گذاشتم توی دستهایش. چشمانم را بسته بودم. گفتم من پلنگم. خندیده بود. پتو را روی سرم کشیدم، پلنگ تا گردنم بالا آمد. توی دلم پر از گریه بود. اتاق سرد بود. خوابیده بودم، شاید هم گریه می‌کردم.

  • حضرت کازیمو

شکواییه‌ای در وداع

چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۵ ق.ظ

ای تنت تنهاترین تکثیر بی‌سامان آن تصویر بر جا مانده در اعماق ذهن لاغر شب‌های بی‌انجامِ از زهر شراب فرقت و هجران تو لبریز. و خیالت آخرین مأوا در این بحر سراسر موج سرگردانی و حیرانی و تنهایی و شور و سکوت و بی‌قراری‌های بی‌پایانِ وهم‌آمیز. چه بگویم ای تمامی سراب آرزوهایم فتاده در غبار بی تو بودن‌های همواره؟ آه تنها توانم از میان وهم این رؤیا به فریاد آیم و گویم که لعنت‌های بی‌پایان بر این پاییز، که لعنت‌های بی‌پایان بر این پاییز و آن پاییز و هر پاییز...

  • حضرت کازیمو

بسمِ ربِّ الهیچ

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۵ ب.ظ











ما نقطه‌ای بودیم سربه‌‌سر وجود 

او از نای عدم در ما دمید،

و عالم پدید آمد...

  • حضرت کازیمو

بسمِ ربِّ الهیچ

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ق.ظ











ما همه یکی بودیم

تا آن که او گیسو پریشان کرد،

و کثرت پدید آمد...

  • حضرت کازیمو

وادیِ حیرت

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۳ ب.ظ

و خود را خسته و تنها میان آن هیاهوی غریب موج دریای جنون دیدم

شبی آکنده از غربت

که از ظلمت برون آورده بود جسم نحیف خویش را نوری پر از تاریکی و وحشت

و ترسی سرد و بی‌پروا تن بی‌جامه‌ی خود را خموش و گنگ و بی‌نجوا به بالا می‌کشید از این تن شوریده‌حالِ زار

به ناگه هیبتی هایل‌تر از هر آنچه در وصف و گمان آید 

پدیدار آمد از جایی میان قُلزم پر خون

شنیدم پیرِمردی با صدایی خشک و لرزان زیر لب می‌گفت:

"چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟"

و من ترسیده و خاموش

چُنان بیدی بلرزیدم 

و رازآمیزیِ این موج و آن هیبت، و آن پیر خمیده قامتِ محزونِ پر اندوه

هراسی در دلم افکنده بود انبوه

و خود را سرنگون دیدم

که چشمانم به جز تاریکی و وحشت، و ظلمت‌های بی‌پایان جانفرسا

وَ لا یُبصِر فکَالأعمیٰ

همه ظلمت، همه ترس و همه غوغا

و چیزی اندر آن وادی به جز حیرت نشد پیدا

نشد پیدا

نشد پیدا...

  • حضرت کازیمو

آفرینش

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۴ ق.ظ

تنها خدا بود و هیچ نبود. نه ابتدایی بود و نه انتهایی. خداوند عدم را خلق کرد و از دل آن وجود را پدید آورد. ظلمت را خلق کرد و از دل آن نور را پدید آورد. جبر را خلق کرد و از دل آن اختیار را پدید آورد. نفرت را خلق کرد و از دل آن عشق را پدید آورد. ضلالت را خلق کرد و از دل آن هدایت را پدید آورد. وهم را خلق کرد و از دل آن عقل را پدید آورد. جنگ را خلق کرد و از دل آن صلح را پدید آورد. جهل را خلق کرد و از دل آن معرفت را پدید آورد. دوری را خلق کرد و از دل آن نزدیکی را پدید آورد. آتش را خلق کرد و از دل آن آب را پدید آورد. شرّ را خلق کرد و از دل آن خیر را پدید آورد...

در جملگی این حالات خدا و مخلوقات در سعادت بودند تا آنکه خداوند زمان را آفرید. و ابتدا و انتها، قبل و بعد، امروز و فردا، اکنون و آینده، و نیز رنج و اندوه، زاده شدند. از آن پس همگان به بحر فنا اوفتادند و سعادت در نیستی غوطه‌ور شد. سپس خداوند گوشه‌ی عزلت گزید و گذر اندوهناک زمان را به نظاره نشست. خداوند، خداوند بود تا آنکه زمان را آفرید. از آن پس جوان شد، سپس پیر گشت، و بعد از آن بود که خدا مرد. 




- و سپس زمان بر عالم سلطه یافت...

  • حضرت کازیمو