از دوردست‌های تبعید

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

از سینِ حیرت تا سینِ غربت

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۰ ب.ظ

ما

سینه‌سوزانِ سماعِ سرد و بی‌سامانِ دوست

ما

 سرسپرده در سراب سینه‌ی سینا‌ی دوست

تو

سپاه سایه‌ی سرخ و سیاه سرنوشت

ما

سکوت خسته‌ و سنگین نجواهای دوست


برای دوست که هموست سبب سوز سینه‌ام

  • حضرت کازیمو

ماتَ العنوان

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۵۲ ب.ظ

  "من زِ تقصیر تو رسوای دو عالم نشدم

  شهره‌ی عشق تو رسواتر ازین می‌باید..."

   دریافت

  • حضرت کازیمو

در گیسویت غرق کن مرا

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۱۵ ق.ظ

خدا می‌داند امشب چقدر دلم گرفته و چه آتش‌ها که در قلبم شعله‌ور است. دلم گفت این نوشته‌ی قدیمی‌ام را دوباره بگذارمش تا کمی کم شود از این بارِ نگفتن‌ها و نمردن‌ها:


"ای سبزترین آبیِ دلگیرِ آسمان. ای آبی‌ترین سپیدیِ رؤیاهای هر شب. ای سپیدترین سیاهیِ شب‌های درازِ فراق. ای سیاه‌ترین سرخیِ مرگ لحظه‌ها. ای سرخ‌ترین سبزیِ برگ‌های خاموشِ خزان. ای رنگ‌دهنده‌ی بی‌ر‌نگ‌ترین ثانیه‌های رفته بر باد. ای همه‌ی همه‌ی همه‌ها. رقص بلندِ گیسوان پریشانت را در اعماق بی‌سوی تاریکی شب‌های تنهایی از من دریغ مکن. بر من بتاب..."


[افسوس که نتابید، و دریغ که خاموش شد...]

+ چقدر همه چیز غم‌انگیز است.

کلیک

  • حضرت کازیمو

پاییز در خیابان

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

یک روز پاییز را دیدم. سرد بود و خموش، با چشمانی که گویی گورستانی بود از نعش بی‌جان پرستوهای امید و آرزو، تلی خاکستر از جنگل رؤیاهای خیس و تبدارِ خیال. با هم روی نیمکتی نشستیم و در سکوتی عمیق فرو رفتیم. او سکوت را شکست. با لحنی مردّد گفت: "منتظر کسی هستید آقا؟" صدایش شبیه صدای پیچیدن باد بود در شاخه‌های لخت و عور درختان، در خیابانی از خلوت و سکوت آکنده. گفت: "انتظار انسان را پیر می‌کند آقا." عصری دلتنگ بود، با هوایی که شوق باریدن داشت. به سیاهی محنت‌اندود کلاغ‌ها خیره شدم که با صدای غریب‌شان خطی بر سکوت ناآرام شهر می‌کشیدند. گفتم: "نه منتظر کسی نیستم. هیچگاه منتظر کسی نبوده‌ام." سردم بود. با همان آرامش خزان‌زده‌اش گفت: "انسان با انتظار زاده شده. انتظار است که به زندگی معنا می‌بخشد." سیگاری آتش زدم: "انتظار، معنا را از زندگی می‌ستاند. معنای در انتظار تنیده، حاصل وهم است. ما کشتگان وهمیات خویشیم." خنده‌ای کرد. کلاغ‌ها از شاخه‌های عریان درختان جستند و آسمان را از خود پر کردند. گفت: "وهم به انسان زندگی می‌بخشد. حیات ذاتا بی‌معناست. این انسان است که باید با وهم و خیال، برای زندگی خویش معنا بسازد، اگرنه در یأسی مدام و اندوهی بردوام گرفتار خواهد آمد." گفتمش: "خیالی که نتوان در آغوشش کشید قاتل جان است. آنچه لمس نگردد، گویی که نیست." سکوت شد. سیگاری دیگر آتش زدم. صدایش نجوایی بود آرام و غریب: "می‌دانم چه در دل داری، آنچه در دل داری بر زبان میاور، که اغیار پرشمارند و محرمی نباشد کس را. دنیا دارالفراق است جوان. آدمی بی‌وفاست. عشق و شعر پشم است. خودت را رها کن جوان. دنیا را رنگی نیست برای فریفتن و نقشی نیست برای دل بستن. خود را در بحر عمیق فراموشی غرق کن. غرق شو تا نجات یابی..." 

... وقتی نیمکت را خالی یافتم، دیدم که همه جا تابستان است، اواخر شهریور. شب که آمد برخاستم و به سوی مقصدی نامعلوم خیابان‌‌ها را پشت سر گذاشتم. آسمان می‌رفت که بارانی شود.

  • حضرت کازیمو

ماتَ العنوان

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۶ ق.ظ
ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز‌ اندرون 
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش


- بدون ذره‌ای مکث گفت: باشد... 
[از این پس مرا با مردم دنیا کاری نیست...]
  • حضرت کازیمو

بریده‌ای از کتابی که هرگز نوشته نشد

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۳۰ ب.ظ

پدر می‌گفت زندگی دروغ است، توهمِ یک رؤیاست. آینده وجود ندارد و گذشته خیالی‌ست زیر خاکستر وهمیّات ناپایدارِ ذهن. همه چیز را دروغ‌ می‌پنداشت و تمام عمرش را در آن دخمه‌ی نیمه تاریک زیر خروارها کتاب و کاغذ دفن کرد و در همان گوشه‌ی خاموش هم جان سپرد. هیچگاه مایل نبود چیزهای جدید را ببیند و با آدم‌های جدید آشنا شود. وقتی چشمهایش کمسو شد به سراغ عینک نرفت. این را یک موهبت الهی می‌دانست گرچه به خدا هم معتقد نبود. پدرم یک سیگاری قهار بود. شاید در زندگی تنها به همان یک چیز علاقه داشت. می‌گفت زندگی عین همین سیگار است. با حرص و ولع می‌کشیمش اما آورده‌ای جز توهمی از یک لذت کور ندارد. تنها دود است و بس. چیزی که نمی‌توان حتی به چنگش گرفت. آخرش هم آنقدر بار زندگی را کشید تا تمام شد. آن چه از خود به جا گذاشت دو صندوق پر از مخطوطات قدیمی و کهنه بود که خیلی‌هایشان را موریانه خورده بود. کتاب‌هایش را فروختم و دخمه‌اش را به حال خود گذاشتم. الان که فکرش را می‌کنم او مرا نیز دروغ می‌پنداشت. هیچگاه خنده‌اش را ندیدم، گریه‌اش را نیز. همیشه با یک پیراهن نیمدار و یک چهره‌ی خشک و بی‌حالت به مخده‌ی رنگ و رو رفته‌اش تکیه می‌داد و سیگار می‌کشید. گاهی هم با همان چشم‌های کمسو چیزهایی می‌نوشت. عمویم می‌گفت بعد از اینکه خانه‌اش سوخت عقلش را از دست داد. اما من باورم نمی‌شود. پدرم خیلی می‌فهمید، خیلی سرش می‌شد. یک روز که حسابی پیر شده بودم و پشت سر هم سیگار می‌کشیدم به یاد پدرم افتادم، به یاد سالهایی که خیلی دور بود. آن شبی که از مسابقه‌ی بوکس برگشته بودم و صورتم داغون شده بود. چشمانم به زور باز می‌شد و نای حرف زدن نداشتم. خون‌هایم بند نمی‌آمد و توی دلم پر از گریه بود. همان شب پیش پدر رفتم. پدرم هیچ عکس‌العملی نشان نداد، انگار چشم‌هایش نگاه نداشت. با صدایی که نه آرام بود نه بلند گفت باید آنقدر بخوری تا مستی از سرت بپرد. من عصبانی شدم و به پدرم گفتم من مست نبودم، هیچوقت نبوده‌ام. و ناراحت و گیج و عصبانی زدم بیرون. زندگی خیلی بالا و پایین داشت. پدرم یکی دو سال بعد مرد. در همان قبرستان کوچک محله‌ی قدیمی دفنش کردم، کنار قبر کوچک مادرم. آن روز که حسابی پیر شده بودم و پشت سر هم سیگار می‌کشیدم به این فکر می‌کردم که چه سالها گذشت و من سرمست از خوشی‌های زودگذر و داشته‌های نماندنیِ زندگی بودم. به پسرم گفتم باید آنقدر از زندگی و روزگار بخوری تا مستی از سرت بپرد، تا زندگی را با چشمانی باز ببینی و بفهمی. پدرم خیلی زود مستی از سرش پرید. پسرم سیگاری نبود، از سیگار بدش می‌آمد. درست مانند خودم که وقتی همسن او بودم از سیگار تنفر داشتم. تصویر پدرم با آن هیکل استخوانی و ابروهای درهم کشیده و سیگاری نصفه روی لب هنوز در ذهنم پررنگ بود. آن روز که حسابی پیر شده بودم، همانطور که به مخده‌ی کهنه‌ام تکیه زده بودم و با چشمانی کمسو به سیگار پک می‌زدم به پدرم فکر می‌کردم و به اینکه زندگی مثل همین سیگار است، از اول تا آخرش چند پک هم نمی‌شود.

  • حضرت کازیمو

در حیاط کوچک پاییز در زندان- روز سوّم

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۵۲ ب.ظ

[هجدهم شهریور. روزها به تکرار افتاده‌اند]


عصری معمولی. چهار دیوار و یک سقف

دوست داشتم همین لحظه می‌توانستم تا دوردست‌ترین نغمه‌های سبکبال رهایی، تا بلندترین پرواز پرستوهای در وطن خویش غریب، و تا انتهای بی‌انتهاترین جاده‌های مه‌آلود دلتنگی بدوم و فریاد بزنم. می‌دانم، دارم هذیان می‌گویم...


غروبی سرد. خلوت خیابان

در حال حمل چرخ خیاطی خاله هستیم تا خانه‌مان. من، برادر و پسردایی که می‌شود داماد خاله. دو سال از من بزرگتر است و درسش را تماما کرده. به گناه تمام کردن درسش اکنون مدتی‌ست مشغول خدمت مقدس سربازی‌ست. دخترش هفت هشت ماه پیش به دنیا آمد. اما او باید به سربازی برود چون گوش‌های همه‌مان دراز است و عمرمان پشم. 

من طرفدار سرسخت حقوق برابر مردان و زنان هستم و معتقدم جهت تساوی حقوق، دختران هم باید به سربازی بروند. این تبعیض را متوقف کنید!

  • حضرت کازیمو

در حیاط کوچک پاییز در زندان- روز دوّم

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۵۸ ب.ظ

[هفدهم شهریور. چشمان بی‌نگاه، لبخندهای میان‌تهی]


دو ساعت مانده به غروب. حوالی اندوه

جمعه است و همهمه. تقابل دنیای مردگان و عالم زندگان. هنوز باورم نمی‌شود آقاجون اینجاست. هیچوقت بهش نگفتم که یکی از آن دو نفری است که همیشه آرزو داشتم به فرزندم نشانشان دهم. باورم نمی‌شود دریایی را توی قبر به آن کوچکی جای دهند. مثل تو ندیدم، به عزیزترین کسم سوگند که ندیدم. هرگز هم نخواهم دید. همین ماه رمضان بود که توی حیاط نشسته بودیم و تو با آن عرقچین سیاه تکیه داده بودی به دیوار و از باغچه می‌گفتی که ریحان کاشته‌ای و از نهالی که گوشه‌ی باغچه بود. گفته بودی "دگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند.". همان وقت هم بغض چنگ انداخته بود به گلویم. حداقل کمی بیشتر می‌ماندی. یک هفته خیلی کم بود. من تو را می‌خواهم. گریه و بغض و خیالبافی با تصویر تو، "تو" نمی‌شود. از تو فقط حجمی اندوهبار از خاطراتی در حال محو مانده. یعنی آن روز می‌آید که فراموشت کنم؟ 

  • حضرت کازیمو

در حیاط کوچک پاییز‌ در زندان - روز اوّل

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

[شانزدهم شهریور؛ غم، تردید، ابهام]


ظهری خاکستری. گوشه‌ی اتاق

زیر پتو لوله شده‌ام در خودم، و نگاهم به دیوار روبرو و قفسه‌ی کتاب‌ها گره خورده. حیران و سردرگم در میان چند دو راهی بزرگ در خود می‌لولم و فکر لعنتی‌ام به جایی قد نمی‌دهد. دیشب سایت را چک کرده بودم و "عدم تایید" مردک بی‌شرف را جلوی اسم خودم دیده بودم. دو راه پیش رویم است که هر دو در مه‌ی غلیظ فرو رفته‌اند. بی‌انتها، نامعلوم، فرو رفته در غبار و تاریکی. مدرک و پول و منزلت اجتماعی و کوفت و زهرمار را باید دود کنم بفرستم هوا. یک موی آزاده زیستن را به صد کاخ این خوک‌صفتان نمی‌فروشم. شاید مطرودی بی‌نام و نشان... آینده‌ تاریک و مبهم است.


همان ظهر. همان گوشه از اتاق

 [خودسانسوری]


عصری دلگیر. حوالی پاییز

نشسته‌ام در ماشین. پدر غر می‌زند، صحبت می‌کند، حرف می‌زند... ناراحت است که مادر گفته است حنابندان هم باید باشد، رسم است و از این دست خزعبلات. وقتی می‌شنوم که خانواده‌ی داماد دو نوع غذا سفارش داده‌اند برای مجلس، می‌گویم من نمی‌آیم. گور بابای مراسم عروسی خواهر. تعارف ندارم با کسی.

پدر از در نصیحت وارد می‌شود.


عصری که رو به تاریکی‌ست. انبار ترمینال

یک سوله‌ی بزرگ پر از رفت و آمد و همهمه و هیاهوی باربرها و صاحبان بار... بارهای تخلیه شده‌ حتی تا وسط سالن هم با نظمی آشفته چیده شده‌اند و سالن در هیاهویی آرام فرو رفته است. بار ما از تبریز است، شیشه‌ی نمی‌دانم کجای اجاق گاز. من تشنه‌ام است و آبسردکن لعنتیِ انتهای سوله گرم است و بدطعم. از انبار که می‌زنیم بیرون، خورشید در حال سقوط است و هوا همچنان گرم و بدریخت. یکی دو آبسردکن دیگر را هم امتحان می‌کنم. ترجیح می‌دهم تا رسیدن به خانه تشنگی را تحمل کنم.


شبی که زود پیدایش شد. گوشه‌ی اتاق

 دست و دلم به خواندن کتاب نمی‌رود. تمرکز ندارم و فکرم شدیداً درگیر است. به فکر فرو می‌روم، کار این روزهایم شده فکر و فکر و فکر. دوست دارم با بهانه و بی‌بهانه خود را به کاری مشغول کنم تا بگذرند این لحظه‌های لعنتی و مرا از عذاب خیالات موهوم نجات دهند. این خیالات و افکار خاکستری و سیاه، مثل خوره در انزوا روح نحیفم را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این ثانیه‌های تکراری و پراضطراب خفه‌ام کرده است. کاش آفتاب هرگز طلوع نکند.


طلوع ناگزیر آفتاب. همان گوشه‌ی نفرین‌شده‌

عقربه‌ها در جدالی نافرجام روی صفحه‌ی سپید ساعت می‌دوند و در تلاشی عبث می‌کوشند از هم پیشی بگیرند. نمی‌خواهم بخوابم. متنفرم از فردا و فرداها...

  • حضرت کازیمو

شوهر آهو خانم

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۳ ب.ظ

دیگر وقتش است تنبلی را بگذارم کنار و چند خطی از کتابی که مدت‌ها پیش تمامش کردم بنویسم. من زیاد رمان نخوانده‌ام، یعنی بخواهم دقیقتر بگویم نسبت به آنها که کتاب‌نخوان هستند خیلی زیاد و نسبت به رمان‌خوان‌ها خیلی کم. «شوهر آهو خانم» از بهترین نمونه‌های ادبیات داستانی بود که تاکنون خوانده‌ام. شاید بهترین انتخابی بود که می‌شد بعد از کتاب متوسط و الکی بزرگ‌شده‌ی «ناطور دشت» سراغش رفت و حس بد خواندن «شاهکار»هایی مثل ناطور دشت را از تنمان شست، و فراموش کرد پشیمانی و طعم نامطلوبِ خواندنشان را. بزرگترین نقطه‌ی قوت‌ کتاب علی‌محمد افغانی، شخصیت‌پردازی قوی، دقیق و با جزئیات آن است. از همان ابتدا به تدریج و با حوصله کاراکترهای داستان برای خواننده آرام آرام تشخص می‌یابند و مرزهای شخصیتیشان پررنگ‌تر و روشن‌تر می‌شود. هر چه صفحات کتاب بیشتر ورق می‌خورد، هنرمندی و مهارت علی‌محمد افغانی بیشتر ظهور پیدا می‌کند و پختگی قلمش بیشتر نمود می‌یابد. اصلا این کتاب گنجینه‌ای است از مثل‌ها و عبارات عامیانه که روزگاری در افواه عامه مردم جاری بوده است. افغانی نوع زیست مردمان آن سالها را به زیبایی و دقت هر چه تمامتر به تصویر کشیده است. 

آن چیزی که در این کتاب منِ خواننده را به دنبال کتاب می‌کشد نه تعلیقات و گره‌های پی در پی داستانی و نه طرح داستانی پیچیده‌ است، چیزی که در ناطور دشت هم اثری از آن نمی‌بینیم. آن چه مرا به خواندن صفحات بیشتر از این کتاب قطور هشت‌صدصفحه‌ای ترغیب می‌کند استحکام و استواری شخصیت‌هاست که سبب می‌شود به راحتی دست از سر این آفریده‌ها و مخلوقات ذهنی نویسنده برندارم و به شدت با آنها و زندگی‌شان درگیر شوم. درست برخلاف کتاب ناطور دشت که پر بود از شخصیت‌پردازی‌های سطحی و اغراق‌شده و از کادر بیرون‌زده‌ی جناب سلینجر. یک نوجوان اعصاب‌خرد‌کن که تنها بلد بود در هر چند خط احساسات و درونیاتش را فریاد بزند. ما خشمگین بودن هولدن را نمی‌دیدیم بلکه از او می‌شنیدیم که خشمگین است، آن هم به کاریکاتورگونه‌ترین و گوش‌خراش‌ترین وضع. 

شوهر آهو خانم تجربه‌ی بسیار زیبا و خوبی بود از خواندن رمان برای من. کتابی که در آن کمتر از خزعبلاتی که در کتاب‌های نویسندگان دیگر مخصوصا شاهکارهایشان دیده‌ام رد پایی دیده می‌شد. قطعا به سراغ کتاب‌های دیگر جناب افغانی نیز خواهم رفت.

  • حضرت کازیمو