از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۲۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

سلسله جلسات تفسیر شعر استاد کازیمو- جلسه‌ی اول

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ب.ظ

بالا بزن هر شب

آن دامن ساتن را... *


ما در این تک‌بیت با گونه‌ای تصویرسازی شبه‌مدرنِ عرفانی روبرو هستیم که اوج غلیان درونی یک عارف را در ایجازی لطیف به تصویر‌ می‌کشد. می‌توان این دامن را به ظهور صفات بشری تعبیر نمود و بالا رفتن آن را به زوالِ این صفات. شاعر در اوج نیاز، از حضرت حق می‌خواهد که این حجاب‌های ظلمانیه را از میان بردارد و از آن سرّ خفی پرده برکشد، چنان که جناب حافظ این حجاب‌های ظلمانیه را در سیر وصول به محبوب، خودیّتِ انسان می‌داند: "تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز". سالک در این منزل سراسر نیاز است و از درد طلب آکنده (دست از طلب ندارم تا کام من برآید). آتشی در قلب او شعله‌ور است که جز با بالا رفتن دامن یعنی تجلی صفات جمالیه‌ی حضرت حق آرام نمی‌گیرد. عزالدین کاشانی در کتاب گرانسنگ مصباح‌الهدایه در همین باب می‌فرماید: "تجلی، انکشاف شمس حقیقتِ حق بر دل صافی سالک، از ورای حجاب ابرهای تیره‌ی صفات بشری است".

می‌توان گفت فی‌الواقع دامنی وجود ندارد و محبوب در همه حال در تجلی تامّ است، آنچه دست مُحب را از شهود و لمسِ لطافت‌های زیر دامن کوتاه می‌کند خود اوست. زیرا حب نفس همچون حجابی ضخیم مانع از فنای سالک در ذات محبوب می‌شود و آنست که گهگاه پای عارف را در طی منازل عرفانی سست و لرزان می‌کند و او را در عالم پرجذبه‌ی کثرات می‌کشاند و غرق می‌کند. البته برخی بر این رأی هستند که از میان رفتن این حب یعنی حب به نفس ممکن نمی‌باشد و جز به جذبه‌ی حضرت حق و در افتادن سالک در مُقام احتراق میسور نمی‌گردد. و ظاهراً جناب شاعر نیز بر این عقیده است چرا که در این تک‌بیت بالا رفتن دامن را از محبوب طلب می‌کند و آن را از او می‌خواهد، گویی که به اراده‌ی سالک نیست، کما هو حقٌّ.

اهل حق گفته‌اند حاصل بالا دادن دامن از سوی محبوب وصول سالک به مقام طمس (زوال صفاتِ ماسواه در صفات محبوب) می‌باشد که در آن هر آنچه غیر او زائل و فانی جلوه می‌کند. حال اتصاف «دامن» به صفتِ «ساتن» از سوی شاعر چه معنا و مقصودی دارد شامل نکاتی بس لطیف و ظریف است که مقتضی بحثی جداگانه است و در حوصله این جلسه نمی‌گنجد. انشاالله در فرصتی دیگر و جلسه‌ای دیگر به آن خواهم پرداخت، بعَونه‌ی و حَولِه.


* شعر از علیرضا آذر با اندکی تصرف!

  • حضرت کازیمو

ماتَ العنوان

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

دلا خو کن به تنهایی،

دلا خو کن به تنهایی،

دلا خو کن به تنهایی، که از تن‌ها بلا خیزد...

  • حضرت کازیمو

در این خطّه، گاف و الف برادرند گویا

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ق.ظ

زین پس به جای واژه‌ی غریب و نامأنوسِ «دانشگاه» از واژه‌ی وزینِ «دانشگا» استفاده نمایید. باتشکر

«فرهنگستان زبان و بناگوش فارسی»

  • حضرت کازیمو

من من نیَم. اما، نیم‌منی مانده هنوز

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

ما ناماناییم. بی‌نامانِ بی‌مَنام. می‌مانیم و نام‌مان مانا مانَد تا نماندنی‌ترین زمان. تا نمانیم و سر نهیم بر مینای نیم‌نگهی. ما نه ماییم. من نه منم. من نه ماییم. ما نه منیم. ما ناماناترین‌ ناماناهاییم...

  • حضرت کازیمو

خودت گفتی که وعده در بهار است دخترعمو

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ب.ظ

نوشتنم نمی‌آید. این را ببینید: [حجم زیادی ندارد]

دریافت  

(دخترعموجان. خوانندگی و دمبوره‌نوازی استاد میرمفتون از مکتب هرات. زمان:  ۳:۴۳ حجم: ۶.۹۷مگابایت)

  • حضرت کازیمو

تکراری...

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۳۰ ق.ظ

چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده. چند وقت است حس می‌کنم همه چیز تکراری شده...

  • حضرت کازیمو

بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی -۷ (بیچاره دلم)

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ب.ظ

تا با غم عشق تو مرا کار‌ افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد...

خداوندگارِ خنیا و پروردگارِ دلها، قبله‌ی قلم‌ها و منظورِ نظرها، آن شاهد یگانه و هُبَل زمانه، صاحب موهای فرفری، حضرت مولانا «شهرام ناظری»، این اثر طبع حضرت مولانا را در نهایت زیبایی و شوریدگی اجرا نموده‌اند، خاک پای هر دو توتیای چشمانمان. 

به عدم قسم که این صدا این‌جهانی نیست:

دریافت (بیچاره دلم. حضرت ناظری. حجم: ۴.۵۷ مگابایت. مدت زمان: ۳:۱۷)

  • حضرت کازیمو

خفگی

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۴۱ ب.ظ

خاموشیِ زخم‌خورده‌ی خیالِ تو همچون دختری خوروَش، خندان و خرامانده، با زخم‌های بی‌ختامِ روحِ خسران‌زده‌ی من سخن می‌گوید. خدا خفته است و خلق خندانند. جبهه‌ی خاضعِ خویشتن را جانب خالِ کمانخانه‌ی ابروان خون‌فشانِ تو بر خاک می‌نهم، و خیلِ خیالاتِ خیسِ خفته در نهانخانه‌ی وجود همچون بختکی خمیده‌قامت خوابِ خوشِ شب‌های خاموشِ بی‌خوابی‌ام را خط می‌زند. روزی در این خفقانِ خیالاتِ خدامانندت خفه خواهم شد. خخخخخفه خخخخواهم شد...



  • حضرت کازیمو

برای فرزندم

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۳ ب.ظ

فرزندم یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی، از این پس همه چیز تکراری است به جز تکرارِ لحظه‌های باشکوهِ تنهایی. همواره تنها باش و با خلق جهان خو مگیر. عافیت را دری باشد که کلیدش عزلت است و نکبت را دروازه‌ای است که شاه‌کلیدِ آن مصاحبت با مردمانِ دنیِ این دنیای ادنی است. در بحر عمیقِ تنهایی فرو شو و درّ ثمینِ سعادت را به چنگ گیر و خلائق را به پشم هم مگیر. تمّتْ

  • حضرت کازیمو

درویشِ دل‌ریشَت منم

يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ب.ظ
این پست برای اوست. برای هورِ بیضاءِ سپهرِ شعر معاصر، خداوندگارِ سخن و پروردگارِ قلم، صدر العرفاء و بدر الشعراء حضرت مولانا «اخوان»، خاک پایش توتیای چشمانمان. برای کسی که دلتنگیِ بی‌انتهای مرا تنها او می‌فهمد، تنها او می‌تواند تصویر کند. حضرتا، دردا و ندامتا که ما را جز این چند واژه‌ی الکن و جز این سیاهه‌ی بی‌رنگ تحفه‌ای نیست تا به آستان کبریایی‌ات پیش کشیم. یا حضرتِ دوست

برای محبوب ازلی و ابدی:  (زیباتر و لطیف‌تر از این هم می‌توان سرود؟)

به دیدارم بیا هرشب، در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر تن‌پوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا، ای همگناه من در این برزخ، بهشتم نیز و هم دوزخ...

  • حضرت کازیمو