از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یلدای نبودنت

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۴ ب.ظ

شبی که خیالِ نبودنت و اندوهِ تیره‌ی ندیدنت تمام تنم را لمس می‌کرد و تا سپیده خواب به چشمان خسته‌ام نیامد چه به کندی می‌گذشت دقایقش. شبی غرق در ظلمت بود، غرق در اندوه. مردم می‌گویند «امشب» بلندترین شب است. شوخی می‌کنند؟

  • حضرت کازیمو

آغاز- برای او

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ب.ظ

آن روز که ابرها آتش گرفته بود و من پشت به آنها دستانم را در جیب فرو برده بودم و مسیر ناآشنای در خزان فرو رفته‌ی اواخر آذر را می‌پیمودم، همان روز که قار قار کلاغ‌ها سکوتِ مه‌گرفته‌ی آن جاده‌ی سوت و کور را خط می‌زد، همان روز که پشت قدم‌هایم خورشیدِ بی‌رمق پاییز در احتضار بود، همان روز، همان روز بود که قلم دست گرفتم. که دفترچه‌ی یادداشتِ کوچکم را از جیب پالتوی نیمدارم بیرون کشیدم. که شوقی کم‌سو درون قلب غم‌اندودم جوانه زد. 

همان روز بود که وبلاگم دوباره زاده شد...

  • حضرت کازیمو