از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۱۵ ب.ظ

پرهام می‌گوید خوشبختید؟ من او را به برق چشمان این کودک حوالت می‌دهم و می‌گویم خوشبختی یعنی ندانستن، ناآگاهی و جهل. خوشبختی در ژرفنای چشمان آن کودک دفن شد و اکنون از خوشبختی جز سایه‌ای کمرنگ باقی نمانده است.

و قندیلِ سپهرِ تنگ‌میدان، مرده یا زنده

به تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُه توی مرگ‌اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز

شب با روز یکسان است...

  • حضرت کازیمو

من مست و تو دیوانه

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۰۸ ب.ظ

از شروطم برای انتخاب همسر آینده این است که به ناخن‌هایش لاک نزند. یعنی کلّاً میانه‌ای با لاک ناخن و این قسم مزخرفیّات نداشته باشد. حتی اگر فردا یا پس فردایی نیمه‌ی گمشده‌ام -که احتمالاً در به در دنبالم است- هم پیدایم کند اول ناخن‌هایش را چک می‌کنم. اگر مورد تایید نبود قیافه‌ی نحسش را هم نمی‌خواهم ببینم. برود بمیرد، حوصله‌اش را ندارم. خب این چه نیمه‌ی گمشده‌ای است که ناخن‌هایش را لاک می‌زند! این چه مسخره‌بازی است که راه انداخته‌اید؟ همه جا را دفتر نقاشی کرده‌اید. اَه. حوصله‌ام دارد سر می‌رود. اصلا قبل از چک کردن ناخن‌هایش صاف زل می‌زنم به چشمهایش و می‌گویم که این همه سال کدام گوری بوده؟ برود خودش را مسخره کند با این نبودن‌هایش. حالا بعد از این همه سال پیدایش شده، آن هم با ناخن‌های لاک‌زده، خب این قابل تحمل نیست. برود با همان قرتی‌های دوزاری که این چیزها برایشان قابل تحمل است. خاک بر سر پول‌پرست مادی‌نگرِ ظاهربین‌ش. ما بی‌پول‌ها دل نداریم یعنی؟ همه‌ی زیبایی‌ها و خوبی‌های دنیا مال همان قرتی‌های دوزاری؟ فقط بخاطر چند تا صفر بیشتر در حساب بانکی؟ خاک بر سرت. همان بهتر که پیدایم نکنی اصلا. چون از همین الان بهت بگویم که من نه پول دارم و نه دنبالش هستم. از این دنیای لعنتی هیچ گوهی بهم نرسیده. برو با همان‌ها که در گوه غلت می‌زنند. نمک‌نشناسِ بی‌لیاقت.

  • حضرت کازیمو

حریفا رو چراغ باده را بفروز

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۳۱ ق.ظ

این بشرِ دوپا روزی‌ در گندابِ اعتباریاتش غرق خواهد شد و زیر آوار موهومات‌ش دفن. خودش را چه خری فرض کرده است که همه چیز را به اعتبار خود مُهر و امضا می‌کند. مگر این ایامِ زبان‌بسته ملعبه‌ی خوش‌آیندهای توست که به نام این و آن سند می‌زنی‌شان. این انسان عاجز بینوا، بیچاره‌ی نگونبخت، مدام در تلاش است تا عجز ذاتی خویش را پنهان کند. او می‌داند مقهور زمان است اما خود را به خریّت می‌زند و خویشتن را قادر مطلق جلوه می‌دهد. همه چیز را بذل و بخشش می‌کند. همه چیز را به مثابه‌ی ابژه‌ی خویش می‌بیند. بنگر که هیچ نقطه‌ای را از کثافت‌کاری‌ها و سلطه‌های بی‌پایان خود بی‌نصیب نگذاشته. بشر بدبخت. ایام مگر ملک طلق پدرت است که به نام دیگران امضایشان می‌زنی؟ گند همه چیز را درآورده‌ای. روز زن، پدر، دختر، پرستار، کارگر، بقال، رئیس‌جمهور، دخترخاله‌، بالا، پایین، کوفت‌، درد، زهرمار. آنقدر خود را در پیله‌ی اعتباریات موهوم پیچیده‌ای که قرن‌هاست حقیقت را گم کرده‌ای. روزی همین ناحقیقت‌های حقیقت‌نما چنان فضا را پر می‌کنند که نفس کشیدن را نیز نتوانی. آن روز است که حتی از کپسول‌های بی‌خاصیتِ اکسیژن نیز کاری برنخواهد آمد و تو نیست خواهی شد. بله، نیست خواهی شد. از آن روز است که نور تابیدن خواهد گرفت و بهشت آغاز خواهد شد...


--» بمناسبتِ امروز که می‌گویند روز مادر است

  • حضرت کازیمو

همه جا کشید...

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۷ ب.ظ

    روایتی از یک عصیان 

  • حضرت کازیمو

که یکی هست و هیچ نیست جز او

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ب.ظ

بهار پاییزی است که بزک کرده

تابستان پاییزی است که تب کرده

زمستان پاییزی است که ورم کرده

تغییر فصول توهّمی بیش نیست

پاییز، پاییز، پاییز و پاییز

نوروز چیست؟ بهار چیست؟

یا مَن لا هو إلّا پاییز

المُلکُ لِلْپاییز

ما همه در پاییز زاده شده‌ایم و در پاییز تمام خواهیم شد.

إنّا لِلپٰاییز و إنّا إلیه راجِعون

  • حضرت کازیمو

هذیان

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۴ ق.ظ

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو. گفتم تو را به ناز: ناز نکن که ناز تو دیگه خریدار نداره. شب سایه انداخته، شب سایه انداخته. رفتم و مثل سگی پشیمان به دنبالم آمدی. نیامدی؟ چه خواب شفافی. چه وضوحی داشت. اتاق می‌چرخد. کتاب‌ها را بر سرم نکوبان. تو کیستی؟ چرا دیوارها سیاه شده‌اند؟ نچرخ آقا. در گوش پدرم گفتم نمی‌آیم می‌ترسم. اما او اصرار کرد. چرا انقدر اصرار می‌کرد؟ چقدر از این بالا شهر زیباست. چقدر نور. بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود، قصه‌ی ما دروغ بود. یعنی همه‌ش دروغ بود؟ نکِش آقا نکش. تو خودت می‌گفتی از صدای خش خش جاروی آن پیرمرد نارنجی‌پوش بر کف خیابان خوشت می‌آید. از کی؟ همان که می‌چرخد؟ او که نارنجی نیست، نقطه‌ای خاکستری است. چرا سه تا هستند؟ چقدر تار می‌بینم. چقدر تار است همه جا. این عنکبوت‌های لعنتی کلافه‌ام کرده‌اند. جارو را بده. نکش برادر نکش. آن بالا را ببین. چقدر آسمان کوچک است. چراغ‌ها را روشن کن. از تاریکی بدم می‌آید. بهش بگو نچرخد پدر. من که گفتم می‌ترسم. من از ارتفاع می‌ترسم. چقدر از اینجا شهر ترسناک است. بگو نچرخد پدر. بلال‌ها را خوب کباب کردم. تو آبدار دوست داری یا برشته؟ از ما مکن دریغ لب آبدار را. کتاب‌هایم می‌سوزند. وای جگرم دارد از حلقم بیرون می‌زند. روشن کن چراغ‌ها را. چرا اینجا اینقدر داغ است؟ این بلال مال تو. تقدیم با عشق. پدر چرا سرم می‌چرخد؟ بلال‌ها را نزن بر سرم. کتاب‌هایم را کباب می‌خواهی یا آبدار؟ پدر بگو نچرخد. می‌خواهم به خانه بروم. گنجیشک بالا کفتر پایین. خانه کدام طرف است؟ پس چه کسی تابلوی کوچه‌‌ی ما را کَنده است؟ چقدر شهر بزرگ است. کوچه‌ها ناآشناست. من گم شده‌ام. پدر، بگو نچرخد...

  • حضرت کازیمو

شیری که جواب گلوله را با گلوله داد

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۴ ب.ظ

به این پست‌های اخیرم مخصوصا پست پیشین واکنش‌های متعددی از سوی جماعت وبلاگ‌نویس انجام گرفت. بعضی‌ها نوشتند که تصورات پیشین‌شان از من خط‌خطی شده بعضی با کوله‌باری از سؤال آمدند و گفتند چرا بی‌اعصابم و نیستم و هستم و از این قبیل سؤالات. برخی نوشتند که پست پیشین را متوجه نشده‌اند. برخی سهمگین‌ترین واکنشها را ابراز داشتند یعنی سکوت کردند و هیچ نگفتند! اما از میان همه‌ی واکنش‌ها نظر یکی از بزرگترین وبلاگ‌نویس‌های تاریخِ بیان مرا بر آن داشت که در این پست، زبان به ملامتش بگشایم. او گفت من جایگشت‌ها را اشتباه حساب کرده‌ام و درستش این است: ۶×۵×۴×۳×۲×۱= ۷۲۰   المنة لله مادر گیتی تا حال نزاده کسی را که از من ۱- غلط املایی ۲- اشتباه محاسباتی و ریاضیاتی بگیرد. و من با هر ادعایی از این قبیل از سوی افرادِ ذو ادّعا سخت مقابله خواهم کرد.

ببین:  سگ تو گور این خلق دون  از میان این شش لفظ دو کلمه‌ی "تو" و "این" ثابتند. یعنی می‌ماند چهار خانه. در این چهار خانه باید چهار لفظ "سگ"، "گور"، "خلق" و "دون" بنشیند اما نه به هر شکلی. قرار دادن این چهار لفظ در این چهار خانه باید به نحوی باشد که تکراری نباشد. یعنی اگر مثلا "سگ" را در خانه‌ی اول قرار دادیم دیگر حق نداریم ،در آن نوبت، در خانه‌های دیگر قرارش دهیم. پس جایگشت ما اینطور محاسبه می‌شود: ۴×۳×۲×۱= ۲۴  اگر شرط تکراری نبودن در کار نبود جایگشت اینطور حساب می‌شد: ۴×۴×۴×۴. 

شما "تو" و "این" را هم جزو آدم حساب کردی که اشتباه بود. من به شما دو چراغ قرمز می‌دهم. حالا از این اشتباهت توبه کن شاید مورد عفو و بخشش قرار گیری، که ما همانا مهربان و توبه‌پذیر هستیم.

  • حضرت کازیمو

والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۵۱ ب.ظ

سگ تو گورِ این خلقِ دون/ خلق تو گور این سگ دون/ دون تو سگ این خلق گور/ گور تو خلق این دون سگ/ خلق تو دون این گور سگ/ سگ تو خلق این دون گور/ دون تو سگ این گور خلق/ گور تو سگ این خلق دون/ سگ تو دون این گور خلق/ خلق تو سگ این دون گور/ گور تو سگ این دون خلق/ خلق تو دون این سگ گور/ سگ تو خلق این گور دون/ گور تو دون این سگ خلق/ دون تو خلق این گور سگ/ سگ تو گور این دون خلق/ خلق تو سگ این گور دون/ دون تو گور این سگ خلق/ گور تو دون این خلق سگ/ خلق تو گور این دون سگ/ سگ تو دون این خلق گور/ دون تو گور این خلق سگ/ گور تو خلق این سگ دون/ دون تو خلق این سگ گور


تعداد جایگشت‌ها:  ۴×۳×۲×۱ = ۲۴

  • حضرت کازیمو

چرا می‌گویم " این عیدِ نکبت‌بار"؟

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۲ ب.ظ

کوتاه می‌گویم. خیلی وقت است دیگر نمی‌توانم الفاظ و واژگان را آنطور که می‌خواهم پهلو به پهلوی هم بچینم و معانی دلخواه را خلق کنم. در کل عالم همین یک کار را مقدارکی بلد بودم که آن را نیز اکنون به مدد نامرادیِ ایام از کف داده‌ام. من می‌گویم: "این نوروزِ عبثِ مسخره‌ی بیهوده‌ی پوچِ توخالیِ پرادا و پر اطوار..." چرا نوروز عبث و مسخره و پراطوار است؟ برای فهم این مسئله نیاز به مقدماتی است که نه من حال گفتن دارم و نه شما حوصله‌ی شنفتن. پس به چند جمله بسنده می‌کنم. ما در تاریخی حضور داریم که تاریخ انحطاط ماست. در عصری که از سنت خویش بریده‌ایم و از پوشیدن رخت انسان مدرن نیز عاجزیم، چرا که ما غرب نیستیم و صدر تاریخ جدید ما ذیل تاریخ غرب است. ما در نحوی الیناسیون تاریخی و بی‌هویتی و بی‌تفکری دست و پا می‌زنیم و به هیچ وجه خود را و جایگاه تاریخی خود را نمی‌شناسیم و نمی‌فهمیم. چنین جامعه‌ای از روح سنت خود و هویت اصیل خویش غافل است برای همین در عصر بی‌هویتی‌اش در تکاپوست به نحوی تشخص و تفرد دست پیدا کند. اما‌ او نمی‌داند کیست و جوهره‌ی خود را نمی‌شناسد به همین دلیل تنها به ظواهر و مناسک تمسک می‌جوید با این طرز تلقی که هویت‌ش همین ظواهر است، در حالی که اینها تنها قوالبی خشک و بی‌روح هستند و اگر از روح اصیل خویش خالی باشند هیچ ماهیت مستقلی ندارند. هیئات و دسته‌های عزاداری، اعتکاف، چارشنبه‌سوری، مراسمات نوروز و... اینها همه ظواهری هستند که امروز دیگر از جوهر خویش تهی افتاده‌اند. برخی مانند چهارشنبه سوری حتی از آن ظواهر مرسومه‌ی گذشته نیز فاصله گرفته‌اند. نوروز، امروز تنها به یک مراسم سوری و خشک و نمادین تبدیل شده که هیچ روحی در آن جاری نیست. معتقدم نوروز مثل دیگر مراسماتمان یک چیز تهوع‌برانگیز پوچ مسخره‌ی مزخرف است که هیچ ربطی به ما و جهان ما ندارد و ما می‌خواهیم به زور به تاریخ کنونی‌مان سنجاقش کنیم. طبیعتا این آخرها را بایستی بیشتر توضیح بدهم و بیشتر از این نظرم دفاع کنم اما نه من حوصله‌ی بیشتر نوشتن را دارم و نه برایم اهمیتی دارد از خودم دفاع کنم. من بواسطه‌ی آراء و افکارم به هیچ بنی‌بشری پاسخگو نیستم حتی به هیچ غیر بنی‌بشری. ردیف کردن این واژگانِ مادرمرده هم به هیچ هدف خاصی انجام نمی‌گیرد نه برای هدایت کسی است نه برای پاسخگویی و نه برای دفاع از خود. صرفا لذتی که از هم‌آغوش شدن با این واژگان در من زایش می‌یابد هل می‌دهدم به نوشتن. وگرنه خیلی وقت است که در نظرم همه چیز اهمیت خود را از دست داده است.

  • حضرت کازیمو

ای لولیان یک لولی‌ای دیوانه شد

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۱ ب.ظ

باشد همه‌تان بروید. بروید و ایام نکبت‌بار عید را پیش آدم‌های حقیقی سر کنید و یادی هم از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی نکنید. بروید و بذر مرگ را بر سر وبلاگستان بپاشید. قبرستان کنید اینجا را. گورستانی بسازید از وبلاگ‌های موقتا متروک. هیچ اهمیتی برایم ندارد. می‌خواهم انقدر در این نوروز لعنتی بنویسم و بنویسم که حالِ نوشتن هم به هم بخورد از من. باید بر تلخی و ابتذال این روزها قلم کشید، و قلم زد برای گریز از دنائت این ایامِ پوچ و مزخرف و تهی. می‌نویسم و این وبلاگ بینوا را از لاطائلاتِ یک ذهنِ مچاله‌شده پُر می‌کنم. زیرا که از این سخافت جز اباطیلی چنین برنیاید. از ابتذال، ابتذال رویَد و از این پستی خُزَعبل.

و یا حضرتِ خُزَعبَل.

  • حضرت کازیمو