از دوردست‌های تبعید

از دوردست‌های تبعید

من زندگی نکردم اما زندگی مرا...

آخرین مطالب

۱۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی -۶ (تنهایی)

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۳۷ ب.ظ

یا حضرتِ تنهایی


شب آمد هجران بازآمد وای از تنهایی

غـم آمد حرمـان بازآمد  وای از تنهایی


باید که چشمان را بست و در موج‌های سر به گریبانِ این بحرِ آرام فرو رفت. فرو روید:

دریافت

(قطعه‌ی تنهایی. بانو مهدیه محمدخانی. از آلبوم در آغوش ماه)

منبعِ تصویر: مائده درخشان‌رادپست پیشین: یک با یک برابر نیست. بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی -۵ : اینجا

  • حضرت کازیمو

یک با یک برابر نیست

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

تا امروز تمام نشده به مناسبت سالروز اعدامِ پرشکوهِ حضرت اسطوره، جناب خسرو گلسرخی، وبلاگ حقیر خویش را با این شعر نغز از سرچشمه‌ی قریحه‌ی حضرتش خط می‌زنم. قسم به تیری که بر سینه‌ی ستبرش بوسه زد. آری همیشه یک نفر باید بپاخیزد...


معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان 
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و 
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهو
شی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.......

(یک با یک برابر نیست. خسرو گلسرخی ۱۳۲۲ - ۱۳۵۲)


پیوست: قسمتی از دفاعیه حضرتشان را در کانال خویش در تلگرامِ منحوس قرار دادم. (ببینید)

  • حضرت کازیمو

باران

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۰ ق.ظ

رؤیایی در خوابم می‌دود و می‌چرخد. باران به پنجره می‌زند و باد زوزه می‌کشد. پنجره را باز می‌کنم. رؤیا می‌چرخد و بزرگ می‌شود. دست باران را می‌گیرم و جایی میان آسمان و زمین قدم می‌زنم. رها. رهایی. رهایی از حصار. باران آغوشم را پر می‌کند. بوی باران خیسم می‌کند. می‌دوم. می‌دوم. جایی میان آسمان و زمین. رها. رها. فریاد می‌کشم. می‌دوم و فریاد می‌کشم. فریادم نقطه‌ای می‌شود و بالا می‌رود. بزرگ می‌شود و بزرگ می‌شود و کم کم همه جا را از خود پر می‌کند. می‌ایستم و چشم می‌چرخانم به اطرافم. همه جا مه است و فریادم که نقطه‌ای بود و اکنون همه جاست. نمی‌دانم کجا هستم. تنها حسی غریب و گنگ و مبهم مشامم را پر می‌کند. روی زمین پهن می‌شوم. روی زمین نه، جایی میان آسمان و زمین. رها. حال غریبی است. چشمانم را می‌بندم. اکنون سیاهی است و سکوت...


چشمانم را باز می‌کنم. نگاهی به ساعت می‌اندازم. برمی‌خیزم و افتان و خیزان خود را به پنجره می‌رسانم. همه جا تاریک است. مقابل پنجره می‌ایستم. باد هنوز زوزه می‌کشد و باران بر‌ گونه‌های پنجره بوسه می‌زند. 

ساعت تیک تاک می‌کند...


  • حضرت کازیمو

یا حضرتِ باران

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۰۱ ق.ظ

تلویزیون‌ها را خاموش کنید. لبتاپ‌ها را ببندید. هندزفری‌ها را از گوش بردارید. لب‌ها را فرو بندید. و با موسیقیِ مه‌گرفته‌ی باران بر پنجره به خواب روید...

[عقربه‌ها از حرکت ایستاده‌اند و زمان آرام گرفته است. باد زوزه می‌کشد و شاخه‌های عریان درخت در قاب پنجره با صدای ضربات باران بر شیشه می‌رقصند. خیابان زیر چادرِ خاموش و خیسِ شب فرو رفته است. 

و زمان مرده است...]



پست پیشین: به آنها مدیونم...
  • حضرت کازیمو

به آنها مدیونم...

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ب.ظ

این واژگانِ خاموش، این واژگان عریان، این واژگان نجیب، سالهاست که در سکوتی مه‌آلود شبهایم را از لطافتِ نجواهای خویش پر می‌کنند و چون اندوهِ ناله‌ی حزن‌اندودِ نِی چوپانی تنها در دل صحرا، غریبانه، از تنم بالا می‌روند و جسم خسته‌ام را در گرمای آغوش خود خواب می‌کنند. من به این واژه‌ها خیلی مدیونم. تنها مرده‌دلان‌اند که این واژگانِ نجیب را مرده می‌پندارند، کالبدی بی‌جان می‌انگارند. الفاظ فانی در معنا هستند. روح دارند. نفس می‌کشند. چه شب‌ها که دست در گردن آنان و مست از بوی زلف‌شان به سحر کشیده شد. شب‌هایی که در دل آسمان سیاهش یک ستاره هم نداشتم. آه... واژگان معصوم و دوست‌داشتنی، من به شما خیلی مدیونم. 

در این دنیای دون‌، در این دارالفراقِ مالامال از رنج، تنهایم مگذارید...



پست پیشین: گورستان ایستاده

  • حضرت کازیمو

آه از این گل‌های کاغذین + ضمیمه

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ب.ظ

یا حضرتِ هیچ


مانیفست من در زندگانی براساس همین قطعه‌ی کوتاه از هور بیضاء سپهر شعر معاصر حضرت مولانا اخوان پی نهاده شده. آنجا که حضرتشان دردمندانه می‌فرماید:

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید...*


-پوچی جانکاه حیات بشرِ امروز، بی‌رحمانه و ددمنشانه، از سر و روی هستی بالا می‌رود و آنگونه رنجی به انسانِ بحران‌زده‌ به ودیعت می‌نهد که حاصلش فسردگی جان و یأسِ مدام است. کجاست معنا؟ کجاست حقیقت؟

 [الا یا حضرت ساقی اَدِر آن کأسِ بی مِی را]

*از شعر چاووشی، کتاب گرانسنگِ «زمستان»


ضمیمه: این (لینک) را بخوانید. خطاب به این پست است و حاوی حرفهایی پراهمیت. وبلاگ را نیز دنبال کنید. نویسنده‌اش قول می‌دهد از این پس ساده‌تر و روانتر بنویسد!  :)

  • حضرت کازیمو

بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی -۵ (کویر)

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۴۷ ب.ظ

یا حضرت فراق

 

ای چشمان مست تو مینای شرابِ من

یاد تو چه می‌کند با حال خراب من...

دریافت

[قطعه‌ی کویر. با صدای حضرت معتمدی]

 

پست پیشین: ضمیمه

بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی -۴ : اینجا

  • حضرت کازیمو

پرسه در چروک‌های پیشانی‌ات

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۲۶ ق.ظ

غمبارترین چیزهای دنیا چشم دوختن به تهیدگی و اندوهِ چشمان خاموش و حزن‌اندودِ پا به سن گذاشته‌هاست. تا به اکنون مؤانست و مصاحبت با پیران را از این منظر تجربه داشته‌اید؟ من خیلی. من بسیار. در آنجایی که هستم پیرمردی ریزاندام در آمد و شد است پر آه، پر افسوس. پیرمردانی که وقتی کله می‌کشند و بر سالهای رفته از عمر نظر می‌کنند سردی چشمانشان نهانخانه‌ی دل را با آهی سرد پر می‌کند و نشاط و شور جوانی را در آنی می‌خشکاند. وقتی به گریه می‌افتند عبث بودن و بیهودگی زندگانی از چشمان کم‌فروغشان فرو می‌غلتد و از میان چروک‌های ریز و درشت گونه‌هایشان می‌لغزد و بر زمین می‌نشیند. غمبار است جوان. بسیار غمبار است. تا پیش از آنکه به آن سن برسید و بی‌ثمری و پوچی زندگانی را به تمامه ادراک کنید در همین سن و سال با پیرانِ افتاده بنشینید و برخیزید و بشنوید و بگویید تا هر چه زودتر پیش از رسیدن به آن ایام محنت‌بار به این درک والا، به این خودآگاهیِ گرانمایه دست یابید.


- امشب رضا رویگری را دیدید؟ آه که بر فلک تفو

  • حضرت کازیمو

تقدیمیه

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۱۳ ب.ظ

برای مهربانو

 

 

دریافت

(حضرت استاد غفاری. خاک رهش توتیای چشمانمان)

  • حضرت کازیمو

از سیاهیِ گیسوانش

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ق.ظ

در یکی از پست‌های پیشین از رؤیایی نوشته بودم که هر شب تا به صبح روح مجروح مرا لگدکوبِ آمد و شدهای خود می‌کرد. از مَه‌روی فرشته‌گونی که در دوردست به تمام قامت ایستاده و گیسوان بلندش در دستان باد در رقص است. از قطرات اثیری باران که بر گونه‌های از سرما یا از شرم سرخ شده‌ی آن ماهِ بلندمنظر بوسه می‌زنند. از چرخیدن همه چیز، از چرخیدن ابرها، زمین، آسمان، باران و... او. از این که همه چیز به ناگاه می‌چرخد و من در سکوتی بارانی و مه‌آلود، انگار که معلق میان آسمان و زمین به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم تا به آنجا که آرام آرام سیاهی گیسوان پریشانش تمام قاب تصویر را اشغال می‌کند و در لحظه‌ای زمین و زمان می‌ایستد و هستی در سکوتی ازلی فرو می‌رود، گویی که تا حال زمینی نبوده و زمانی. 

نه. باور نکنید. خواب‌های من آشفته‌تر از اینهاست که به اشاره درآید. سالهاست رؤیایی در خواب‌های پریشان من پرسه نزده و مرا در لطافت گرمای آغوشش در بر نگرفته. این صُوَر محو و مبهم، همه زاده‌ی خیالات مغموم یک ذهنِ مچاله شده است که هر صبح در گرگ و میش زمستان دست در جیب پالتویی نیمدار و در میان بخار بازدمش مسیر همیشگی را قدم می‌زند و خیال روی خیال می‌نهد. اصلا مگر باید حتما رؤیا را در خواب دید؟ رؤیاهای من همه در این مسیر سوت و کورِ صبح دمیده می‌شوند. وقتی همه خلائق دست در گردن برادر مرگ انداخته‌اند و کرکره‌ی مغازه‌ها پایین است و سرما با آن دستان خشن و زبرش وجودت را چنگ می‌زند. آن چند دقیقه‌ای از شبانه‌روز که نه صبح است و نه شب. من رؤیاهایم را در آن ساعت روی آسفالت نمناک خیابان ملاقات می‌کنم. 


چه اشکالی دارد، بگذار اینجا در حضور همگان گلایه کنم و از تو شکایت برم. آمده‌ام شکوه کنم، با تمام وجودم صدا شوم و بگویم ای رؤیای محو هر صبح، ای تصویر گنگ و مبهم هر شب، کجایی؟ این چند مدت نبودنت به ستوه آورده مرا. در کدام نقطه از عالم و از کدام طریق تو را بجویم؟ کدام راه به بوی دستانِ چون حریر و چون برف سپید تو منتهی می‌شود؟ کدام راه مرا در سیاهی گیسوان بلندت غرق می‌کند؟

کدام راه؟



پست پیشین: بزن که سوز دل من به ساز می‌گویی -۴
  • حضرت کازیمو